<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوي محبوبه ي شب</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/</link>
<description>محبوبه ام و محبوبم رضاست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 21:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یه خواب شیرین...</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>همون رمز قبلی</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 21:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه روزیییییییی...</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>همون پسورد قبلی..مثل همون ۲تای اول..&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 20:48:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفای دل..</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;لطفا نظرات مربوط به پست پایین رو همونجا بدین..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چون نظرات مربوط به این پست تایید نمیشود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 10:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیییی رضایی..</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;از این به بعد نوشته هامو خصوصی میذارم...چون ممکنه کسی بیاد اینجا که دوست نداشته باشم از همه چیزم خبر داشته باشه..هر کسیم که یادم رفت رمزمو بهش بدم بگه که واسش خصوصی بذارم..&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG height=34 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;(همون رمز قبلی...&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;)&lt;/STRONG&gt; </description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 13:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خودآرایی ویه ماجرای وحشتناک...</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سلام دوست جونیام..خوبین خوشین؟&lt;IMG height=34 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/dancegirl2.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سریع میرم سر اصل مطلب که طولانی نشه..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=29 alt=Flower src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/flower4.gif&quot; width=32 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اوایل شهریور بود که دختر خالم بعد از تموم شدن امتحانای ترمش از شاه*رود اومد.. دانشجو اونجاست..رشتش پزشکی...3،4سالی میشه اونوراست...از وقتی که اومده بود بیشتر با هم بودیم...بیرون..خرید..خونه همدیگه... یه روز افطار که خونه خاله اینا بودیم خالم گفت اونجایی که میرم آرایشگاه..خودآرایی و...یاد میده..کارش خوبه...کارآموزای زیادیم داره... سارا رو (دختر خالم) میخوام خودآرایی بفرستم...تو هم باهاش برو..مامان هم که میدونست من عشقه این جور چیزا...گفت البته همینطوریشم تبهر داری تو آرایش کردن..(من:&lt;IMG height=18 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/rainbowf.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;)ولی خوبه که بری اصولیشو یاد بگیری..خلاصه فردا صبحش با هم رفتیم یه سری لوازم آرایشو...که لیستشو خانومه داده بودونداشتیمو خریدم...بعد از ظهرش هم رفتیم اولین جلسه رو...چون دختر خالم یه هفته دیگه اینورا بودوبعد باید برمیگشت شاه*رود...واسه همین خانومه کلاس فشرده واسمون گذاشت که یه هفته ای تموم شد...دورش 15 روزست فک کنم...اشانتیون بهمون سشوار زدن موهای خودمونم یاد داد..به قول برو بچ براشینگ..هم صبح میرفتیم هم بعد از ظهر..2ساعت صبح دوساعت بعد از ظهر..اینقد خسته میشدیییییییم..&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/imoksmiley.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;54&quot; originalHeight=&quot;41&quot;&gt;به قول سارا حالاخوبه کلاس درسو اینا نبود..واسه این خسته کننده بود که چون روزه بودیم بیحال بودیم هم اینکه آخه هر دو از اونایی بودیم که صبح تاااااااا کی باید میخوابیدیم..پدر چشمامون داشت در میومد...هی مبزدیم هی پاک میکردیم یه مدل دیگه..اولین بار که خط چشم زده بودم چشام پف کرده بود..&lt;IMG class=tcattdimgresizer alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/loosingitsm.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;23&quot; originalHeight=&quot;19&quot;&gt;البته فک کنم خط چشم نساخته بود بهم..چون هم اینکه من تاحالا خط چشم استفاده نکرده بودم..با مداد خط چشم میکشیدم..هم اینکه خط چشم اولیه چون پلاستیکی بود سخت پاک میشد اذیت میکرد چشمامو اما بعد که یه کی دیگه گرفتم بهترشد..راحتم پاک میشدو چشمامونم اذیت نمیشد..ولی دختر خالم نه...چشاش حساس تربود..میزد وبعد پاک میکرد هم پف میکرد چشاش هم قرمزمیشد...&lt;IMG class=tcattdimgresizer alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/loosingitsm.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;23&quot; originalHeight=&quot;19&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کلا کلاس خییلی باهالی بود..بعد از اینم تصمیم گرفتیم که واسه گریم هم بریم...البته فعلا که دختر خالم نیست..معلوم نیست کی برم...خانومه گفت الان که خودآرایی رو یاد گرفتین گریم یاد بگیرین خیلی بهترو راحت تره...چون الان ارایشو کاملو میدونین..گریمم واسه اینه که آرایشگرا مثلا کاری میکنن که چشما درشت تر نشون داده شه..بینی کوچیکتر دیده شه..لب درشتر یا کوچیکتر نشون داده بشه..چه میدونم از اینجور چیزا دیگه..به نظرم اگه گریم هم یاد بگیرم واسه جشن عقد و اینای خودم... خودم خودمو درست کنم..فقط واسه موهام برم آرایشگاه..مگه آرایشگر چیکار میکنه..؟آخه آدم واسه روز عروسی باید بیشتر تغییر کنه دیگه..مگه نه؟&lt;IMG height=32 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif&quot; width=35 border=0&gt;علکی پول مفت دادنه...کل آرایش کردن اصولی روکه یاد گرفتم...انواع زدن سایه ها که جدیدا مد شده و خط چشمها هم یاد گرفتم...مژه مصنوعی گذاشتنم قشنگ یاد گرفتم دیگه چی میخوام مگه؟ فقط کافیه بفهمن جشن نامزدیو ایناست خدا تومن میگیرن...حالا تا اون موقع...این فعلا یه فکره....تا ببینیم چی میشه..&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت2:راستی اوایل مهر بود که بابا بالاخره ماشینشو تونست آزاد کنه هااااااا..خدایا شکرت..&lt;IMG height=27 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/5735.gif&quot; width=21 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت2:راستییییییییی گفته بودم که الهه به همه بچه های دانشگاه گفته که من عقد کردم...رفتم دانشگاه همه بهم تبریک میگفتن...داشتم میمردم از خنده...&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;یه سریها هم اول به دستم نگاه میکردن ببینن حلقه دارم یا نه..بعد میدیدن هست میگفتن جدی عقد کردین؟(با اینکه چن ساله حلقه طلایی که رضایی واسم خریده بود دستم بود ولی بعضیاشون انگار ندیده بودن..)خلاصه کلی داشتیم میمردیم منو الهه از خنده... &lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;بضیا هم گفتن اگه عقد کردی چرا وسط ابروهاتو برنداشتی؟الهه هم طبق معمول به جای من جواب میداد گفت آقاشون نذاشتن..گفتن واسه عروسی بردار...دیگه من اون وسط داشتم میمردم از خنده...&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;جالب اینه که بعضی از بچه ها هم که یادشون نبود الهه یواشکی بهشون میگفت تبریک بگین دیگهههههه... بعضیا هم واقعا باورشون شده بود...به الهه گفتم حالا گندی که خودت زدیو درسش کن...&lt;IMG height=43 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif&quot; width=38 border=0&gt;&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت3:یکی از بچه های دانشگاه همش بهم میگه هر وقت ابروهاتو تمیز میکنی عین این تازه عروسا میشی..حالا وسطم که تمیز کنی دیگه همش تازه عروسی...&lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;IMG height=33 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/hippie4.gif&quot; width=33 border=0&gt;&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت4:چن روز قبل رضایی sms داد که داری چیکار میکنی؟گفتم مامان میخواد کوکو باسلوق درست کنه دارم سیب زمینی واسش خورد میکنم...گفت این غذا خوردن داره هاااااااا...خودتم یاد بگیر اومدم واسم درست کنی  خانومی خوووووووووب؟تا اینو خوندم ناخودآگاه گفتم واااااااااااااااااااای...&lt;IMG height=41 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gaah.gif&quot; width=37 border=0&gt;&lt;IMG height=42 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/shame.gif&quot; width=72 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بهش sms دادم گفتم خوب یاد گرفتیا بلااااااا..باشه چشم..با این دستوراتت بالاخره منو آشپز میکنی...&lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;گفت خوب خانومیییی خوشمزه درست میکنی منم دوست دارم هی دستپختتو بخورم دیگههههههههه..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=26 alt=&quot;In Love&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif&quot; width=39 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فدای تو بشم عسلم...به خدا اگه نداشتمت نمیدونم باید چیکار میکردم...دق میکردم...همه زندگیمی به خدا... &lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=26 alt=&quot;In Love&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif&quot; width=39 border=0&gt;قد همه دنیا دوست دارم...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=35 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif&quot; width=38 border=0&gt;بووووووووووووووووووس..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=35 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif&quot; width=38 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت5:اون ماجرای وحشتناکو خصوصی میذارم...چون هم زیاد بود..هم...............&lt;IMG height=11 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/flat.gif&quot; width=33 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 20:06:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست داشتمودارم...</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سلام به دوستای گل خودم...ممنون این چن وقت که نبودم پیشم میومدینو تنهام نمیذاشتین...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=31 alt=Hello src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/wavesmile.gif&quot; width=49 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مودم کامی  سوخته بود به خاطر رعدو برق افتضاح اون شب دیگه...خدا رو شکر همین امشب درست شد...الان فقط مونده تک تک بهتون سر بزنمو از خجالتتون در بیام..&lt;IMG class=tcattdimgresizer alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtyeyess3.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;25&quot; originalHeight=&quot;45&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بذارین سریع برم سر اصل مطلب...واااااااای چه روزای خوبی بود روزای با رضا بودنم..خدایا شکرت..شکرت که اینبارم کمکم کردی تا با خیال راحت پیش عزیزم باشمو حسابی بهمون خوش بگذره واینجا از این روزای خوبه دوتاییمون ثبت شه...دوست دارم خدا جونننننننننننم..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=18 alt=&quot;Heart Smile&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/heartsmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=36 alt=Yah src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/yay.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=18 alt=&quot;Heart Smile&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/heartsmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;رضایی من چهارشنبه ساعت 5:30 حرکت کردو 12:30 شب رسید...واسه فرداش با هم قرار گذاشتیم تا بعد از 2ماهو 3روز اولین دیدارمونو با هم داشته باشیم...پنجشنبه به بهونه رفتن دانشگاه نزدیکای 1 ظهر از خونه زدم بیرون..دیر رفتم چون آقایی میخواست بره آرایشگاه خوکشلی کنه داره پیش خانومیش میاد..گفتم نمیخواد آقایی همونطوری بیااا..گفت ااا تو میری آرایشگاه من نرررم؟&lt;IMG height=38 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/121fs725372.gif&quot; width=49 border=0&gt;(فدات بشم من..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=35 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif&quot; width=38 border=0&gt;)خلاصه من زودتر سر قرار رسیدم..دیدم ای داد بیداد پاتوقمون بستست...وااااااای اگه بدونین چه حالی شده بودم تو اون بارون..هر چیم واسه رضایی میزنگیدم اشغال بود..اعصابم داغون شده بود..ازشم هیچ خبری نبود..فقط 10مین پیشش اس داد که من 5مین دیگه اونجام...با خط ایرانس*ل زنگ میزندم تا اگه اون بخواد تماس بگیره ثابتم آزاد باشه..ولی نه..خبری ازش نبود..حسابی از دستش عصبانی شده بودم..بعد از 10دقیقه ای دیدم زنگید..گفتم معلومه کجایی تووووو؟&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=28 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif&quot; width=33 border=0&gt;از خونه که حرکت کردم همونطوری دارم واست میزنگم اما یه ریز اشغالی...گفت شرمنده ببخشید ببخشید ببخشید..پیش پسر داییم بودم نمیخواستم پیشش بحرفم دستم رو buzyبودو میزنگیدی درجا رد میکردم... گفتم اینجا بستست..حالا چیکار کنیم؟گفت چراااااااا؟گفتم نیدونم دیگه نموندم نگاه کنم ببینم چیزی رو درش نوشته فقط دیدم بستست..گفتم کجایی؟گفت 5دقیقه دیگه اونجام..(ولی این از اون 5دقیقه ها بود..&lt;IMG class=tcattdimgresizer alt=&quot;&quot; src=&quot;http://millan.net/minimations/smileys/weirdsmiley1.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;28&quot; originalHeight=&quot;31&quot;&gt;&lt;IMG class=tcattdimgresizer alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/boredsmiley.gif&quot; onload=NcodeImageResizer.createOn(this); border=0 originalWidth=&quot;33&quot; originalHeight=&quot;19&quot;&gt;) خلاصه کلی علاف این درو اون در که کجا بریم..با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی وقتی از اون طرف خیابون دیدم داره میاد ناخودآگاه لبخند زدم...نمیدونم چرا ولی خوشحال بودم که عسلمو بعد از اینهمه مدت میبینم..ولی اون ندید خندمو همون لحظه زنگید گفت اخماتو باز کن خانوم بد اخلاقهههه...(چه چشی داری که از اون طرف خیابون اخمو دیدیااااا!!!فدات بشم من..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=35 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif&quot; width=38 border=0&gt;)از پسر خالش سوال کرد ببینه جایی آشنا داره بریم اونجا...اونم آدرس جایی رو دادورفتیم چون آشنا توش دیدم پشیمون شدیم..دوجا دیگه هم خودش پیشنهاد داد که قبول نکردم..چون ممکن بود هر کسی بیادو مارو اونجا ببینه...بعد یهو به سرم زد گفتم بریم ر*شت؟گفت راست میگیااااا..بررریم..ماشین نشستیمو رفتیم..بارونم میومد افتضاااح..ر*شت بدتر از اینور بود..منم یه کفش پوشیده بودم که حسابی مناسب تو بارونو سیل راه رفتن بود..فقط توش یه رودخونه جریان داشت...&lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;گفتم خوب اینم از ر*شت حالا کجا بریم آخه؟تو این بارون که نمیشه رفت بازار دور زد..باز یهو به ذهنم رسید گفتم بریم سینما؟ گفت آرههههه بررریم..خلاصه فیلم دو*خواهر رو رفتیم...نهار نخورده بود واسش سالاد ماکارونی برده بودم که تو تاریکی سینما خورد قربونش بشم...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=26 alt=&quot;In Love&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif&quot; width=39 border=0&gt;دوساعتی وقتمونو گذروندیم..بد نبود فیلمش خوب یود...اومدیم بیرون دیدم نه خییییر..بارون بیشتر شده کمتر نشده...میرفتیم تو پاساژا و خودمونو سرگرم میکردیم..پاساژ نگین هم رفتیم که خیلی من دوست دارم..لباساش خیلی قشنگو شیکن و البته گرون..رضایی گفت بریم برات یه پیراهن بخرم..گفتم کی تو؟گفت آره..گفتم بهت نمیاد...کلی اذیتش کردمو خلاصه گفت بریم اگه حقوقمو واریز کرده باشن همین الان واست بخرم..منم که خوش شااااانس..هنوز واریز نشده بود...لباسای قشنگی داشتن...میگما خوب میشه که گاهی اوقات با هم میریم بیرون هم اینکه با سلیقه های هم آشنا میشیم هم اینکه رضایی دستش میاد که چه خرجهایی باید بکنه و هواسش باشه که باید پول جمع کنه..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=20 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/huhsmileyf.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;خلاصه دیگه خسته شدیمو گفتیم برگردیم...از شهرداری که بودیم دنبال ماشین لاهی*جان میگشتیم که از پشتمون یکی داد میزد لاهی*جان...رضایی گفت بیا این میبره...برگشتم دیدم پسر عمم داره سوار ماشین میشه که یهو برقم گرفتو برگشتم...&lt;IMG height=28 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif&quot; width=63 border=0&gt;خدا رو شکر که به خیر گذشتو ندید مارو...بالاخره یه ماشین گرفتیم واسه لاهی*جانو اومدیم..یه پیرمرده باحال رانندمون بود..اولش تنهابودیم تو ماشین تا اینکه جلوتر دوتا پیرمردو پیرزن خواستن سوار شن...منو رضایی که پشت پیش هم نشسته بودیم..حالا این آقاهه هی داره تصمیم میگیره که چه جوری بشینه تو ماشینو زنش کجا بشینه...چون رضایی اونور بود مرده باید پیشش مینشست.. منم که خسته بودم از همون اول تو بغل رضایی خواب بودم..یعنی خواب نه ها..ولی خوب همون لم داده بودم...پیرمرده  تو این فکر بود که چیکار کنه..راننده گفت آقا بشین دیگه...خوب تو پشت بشین خانومت جلو یه دیقه ازهم دور باشین چیزی نمیشه که... من که اون دوتا جوونو نمیتونم از هم جدا کنم...نگاشون کن الان توپو تانگم بزنن این دوتا رو نمیشه از هم جدا کرد...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=26 alt=&quot;In Love&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif&quot; width=39 border=0&gt;واااااااای اینو که گفت منو رضایی مردیم  از خنده...&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;خیلی باهال بود آقاهه اونم با اون سن و سال...&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;خلاصه رسیدمم دیدیم باز پاتوقمون بستست..که بعد رضایی رفت نگاه کرد دید صاحب مغازه مرده...قبل ماه رمضون دیده بودم پرده سیاه زدنا ولی بد شانسی اون روز چهلمش بود..خلاصه خدافظی کردیمو اومدیم خونه...فرداش یعنی جمعه بود که مامان گفت بابابزرگ که رفته مشهد خاله کوچیکه تنهاست...اونیکی خاله میخواست بره امشب پیشش بمونه الان زنگید گفت نمیتونه...گفت اگه محبوبه وقت داره امشب بره من از فردا شب میرم...منم قبول کردم..جمعه هم به بهونه بیرون رفتن با دوستم میخواستم برم پیش رضایی...اما اولش رفتم وسایلامو بذارم خونه خاله که دیگه از بیرون یکسره برم پیشش...وسایلامو بردمو بعدشم خدا رو شکر پاتوقمون باز بودورفتیم اونجا...طبقه سومش که جامون اونجاست وقتی رفتیم دیدیم به به چه صفایی دادن به اون بالا..آخه خیلی خرابو اینابود..ولی هنوز آماده آماده نبودو میزو صندلیا رو هنوز نچیده بودن...اما ما با کمال پرویی واسه خودمون میزو صندلی رو چیدیمو بعد رضایی رفت اجازه گرفت گفتن که مشکلی نیستو بشینین...خوش گذشتو یه 2ساعتی با هم بودیمو بعد دیگه رفتم پیش خالم...میگما خدا بیامرز صاحب اینجا که میریم خیلی گرون ازمون میگرفتااااا...الان که مرده خیلی بهتر شده...ارزونتر واسمون حساب میکنن...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=48 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/smileybunny1.gif&quot; width=61 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خلاصه این چن روزی که رضایی پیشم بودو درسو دانشگاه کلا تعطیل بود دیگه...شنبه هم با عسلیم گذشت...12 اینطوریا رفتم پیششو قرار شد اول بریم آستا*نه زیارت...بعد برگردیم جای همیشگیو تا غروب با هم باشیم...اول یه گشتی زدیم توآستا*نه و بعد رفتیم زیارتو اینا...بعدم رفتیم که رضایی شیرینیه قبولیشو بهم بده...ای وااااااااای نگفته بودم بهتون؟جواب کارشنا*سی اومد رضایی من قبول شداااااااا...&lt;IMG height=27 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/3120.gif&quot; width=25 border=0&gt;&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=36 alt=Yah src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/yay.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/dan.gif&quot; width=64 border=0&gt;قربونش بشم من که اینقد زرنگه که نخونده قبول شد...اما منو دوستم مردود شدیم با اجازتون...ولی اصلا واسم مهم نیست..رضایی رو عشقه...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=43 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/hi5.gif&quot; width=62 border=0&gt;خلاصه رفتیمو یه شیر موز زدیم تو رگ...بعدشم برگشتیمو رفتیم پاتوق...کلی هم شیطونی کردیم...(الهی من فدات بشم که اینقد عسلیو وقتی پیشتم فقط دوست داری منو بخندونیو خندمو ببینی..&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=26 alt=&quot;In Love&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif&quot; width=39 border=0&gt;)بعد از دل کندن از آقایی بازم رفتم پیش خاله و یه شب دیگه پیشش موندم...آخیییییی پیش خاله بودم یهو بابا زنگ زد به گوشیمو کلی ازم گله کرد...گفت آخه بی وفا رفتی دیگه یه خبرم از ما نمیگیریییییی؟آخه یه زنگی یه احوالی...به این زودی تنهامون گذاشتی؟داشت اینا رو میگفت یه بغضی گلمو گرفت...&lt;IMG height=28 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif&quot; width=21 border=0&gt;راستش انتظار نداشتم که 2روزمنو نبینه زنگ بزنه اینطوری گله کنه...گفتم که عادت نداریم شبا بدون هم بخوابیم...این دومین باری بود که من بدون بودن مامان بابا جایی خوابیدم...یکی تیر ماه بود که داداشم اینا مامان بابا رو فرستاده بودن مشهد یکیم اینبار..گفتم آخییییی نه باباییییی...ببخشید..غروب میام خونه...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=36 alt=Yah src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/yay.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;میگماااا چرا تا پیش همیم قدر همو نداریمو وقتی دور میشیم میفهمیم؟خدایا کمکم کن تا قدرشونو بدونم...قدر زحمتاشون قدر محبتاشون...&lt;IMG height=28 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif&quot; width=21 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;یکشنبه هم که باز با آقاییم یه روز خیلی خوبو گذروندیم...راستی چقد خوب شد که باز بینمون حرف آینده وعروسیو اینا پیش اومد..چون اینطوری با عقاید هم بیشتر آشنا شدیم...خیلی خوب بود...البته شاید از لحاظ فرهنگو اینا خانواده هامون یه خورده با هم فاصله داشته باشن...یعنی به قول رضایی خانواده اونا یه خورده اروپایی باشن...یعنی آزادباشن پیش هم..راحت باشن..ولی خوب ما اینطوری نیستیم...ولی خوب همین خوبه که الان حرف روز عروسیو زدیمو تقریبا به تفاهم کامل رسیدیم...چیزی که شاید بعدها باعث مشکل میشد...&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/298.gif&quot; width=19 border=0&gt;همراه با اون روز خوب که با هم داشتیم سعی میکردم با آرامشو خونسردی حرف اون مسایلی که قبل از اومدنش پیش اومده بودو باز پیش بکشمو دوباره دلیل ازش بخوام...با هم حرف زدیم...اون از دلیلش رفتاراش گفت من از حرفام...خلاصه به یه نتیجه خوب  رسیدیم...با اینکه هزار بار تاحالا بهم گفته که دوسم داره ولی ازش پرسیدم رضایییییی؟گفت جان؟گفتم دوسم داری؟گفت اره پس چی فدات بشم من..گفتم چقد؟گفت نمیشه نشون داد قد همه دنیا...گفتم پس اگه دوسم داری چرا سر همین قضیه که قبل از اومدنت بحثمون شد باهام اینطوری کردی؟گفت گفتم که واسه آینده..خواستم بهت بفهمونم که......گفتم اینطوری؟ نگام میکرد فقط..گفتم میدونی من چی کشیدم تو اون دو روز؟ گفت منم...ببخشید... یهو بغضم گرفت...اما تا دید رفتم تو فکر فقط میخواست یه جوری خندم بیاره...که واسه یه لبخند من حاضره هر کاری بکنه و بالاخره هم موفق شد...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=34 alt=Sigh src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/goodsigh2.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدایا هیچ وقت این موجود دوست&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt;داشتنیو ازم نگیر...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=34 alt=Sigh src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/goodsigh2.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=44 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/vitpuss.gif&quot; width=35 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;از قبل از اومدنش ازم قول گرفته بودکه اومد واسش یه غذا که دستپخت خودمه درست کنمو ببرم...یکشنبه یعنی دیروز که بالاخره داشتم از خونه بابابزرگ میومدم خونه خودمون رفتمو وسایل پیتزا رو گرفتمو شب واسش درست کردم تا امروز واسش ببرم...به مامی هم گفتم الهه(دوستم)که بهش گفتم میخوام پیتزا درست کنم گیر داده واسش ببرم...یکی درسته واسش کنار گذاشتمو صبح هم یه بار دیگه واسش گرم کردمو ریختم تو یه جا تا ببرم...واسه توی راهشم گفتم واست یه ساندویچ درست میکنم میارم تا دیگه علکی غذای بیرونو نخوری تو راه...ولی صبح پاشدم دیدم ای واااااااااای نون نداریم...به مامان گفتم مامان گفتم که میخوام امروز ساندویچ ببرم چرا واسم نون کنار نذاشتی؟گفت اصلا یادم نبود اشکال نداره کتلت رو بریز تو یه ظرف ببر..بیرونم یه نون بگیر برو دانشگاه واسه خودت ساندویچ درست کن بخور..منم به رضایی sms زدم گفتم آقایی یه نون فانتزی بگیر داری میای...&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/4chsmu1.gif&quot; width=29 border=0&gt;کتلت رو با خیارو گوجه و کلم اینا ریختم تو یه جا تا ببرم همونجا واسش ساندویچ درست کنم...یه خورده تخمه بردم واسش...میوه بردم...خلاصه همه چی جور بود.. پیتزا رو خورد و کلی تعریف کرد...همونجا واسش ساندویچ درست کردمو بقیه چیزا رو هم واسش گذاشتم تو پلاستیک تا داره میره ببره...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;راستش امروز یعنی آخرین روز دیدارمون بهترین روزی بود که تا الان با هم داشتیم...روزی بود پر از خاطره های خوب...پر از چیزای به یاد ماندنیو البته پر از غم...چون روزی بود که باید از عشقم از عمرم از اونی که همه زندگیمه خدافظی کنم....حیییییییییف که مجبور بودیم...&lt;IMG height=28 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/sigh.gif&quot; width=21 border=0&gt;راستی موندیم حساب کردیم که چن بار دیگه رضایی بیاد دیگه این شرایط تموم میشه..دیدیم تقریبا اگه 11بار دیگه تو دوران دوستیمون بیاد دیگه واسه همیشه مال هم میشیییییییییییم...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=26 alt=&quot;In Love&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/inlove.gif&quot; width=39 border=0&gt;یعنی امسال عید آخرین سالیه که دور از همیم؟خدایا خودت کمکمون کن...&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) height=48 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/dreamyeyesf.gif&quot; width=28 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;یک ساعتی میشه که دیگه رضایی رسید...الانم با هم حرف زدیمو خسته بودو خوابید عسلم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت1:فردا اولین روزیه که تو این ترم دارم میرم دانشگاه...دوستم گفت همه گیر دادن که چرا محبوبه دانشگاه نمیاد پس؟اینم همه رو گیر آوردوگفت محبوبه دیروز عقدش بوده و از فردا میاد...ای خدااااااا وقتی گفت به بچه ها اینطوری گفتم مردم از خنده...چن تا از بچه ها هم باور کردنو موندن فردا ببینن تغییر کردم آیا...!!!!!&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;&lt;IMG height=21 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت2:ببخشید که اینقد طولانی شد..واسه خود آرایی هم که قرار بود مفصل تربنویسم میذارم واسه پست بعدی...&lt;IMG src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winking.gif&quot; border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دوستون دارم...پیش همتون میام به زودی بووووووووس...&lt;IMG height=34 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gif&quot; width=114 border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 21:33:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا میدونه که چقد دلم واست تنگ شده ..</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;دوست جونیااااااام ببخشید که نیستم یه مدت..از خونه نمیتونم بیام نت آخه..&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بذارین ام پی تری سریع بگم..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت یک:عیدتون مبارررررررررررررررررررررک...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت دو:۳شب قبل اینجا یه رعدو برقه افتضاح زدو تلفنو مودمو اینامون نابود شد...اعصابم داغونه نیتونم بیااااااام نت تا وقتی که درست کنم کامی رو...الانم کافی نتم..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت سه:رضاییه من چهارشنبه داره میاااااااااااااااااااااااااااااد...هورااااااااااااااا...نمیدونین چقد ذوق دارم که...دلم واسش یه ذرهههههه شدههههههه..پریروز رفتیم یه صفایی به این قیافمون دادیمو حالشو بردیم..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت چهار:یه هفته ای بود که کلاس خودآرایی با دختر خالم میرفتیم...خیییییییلی باهال بوووووووود...کلی چیز یادگرفتیم..حالا بعد میام کامل همه چیزو میگم بهتون..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت پنج:بابامم هنوز نتونست ماشینو از پارکینگ آزاد کنه هاااااااااااااا...دعا کنین حل شه زودتر..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت شش:دلم واسه همتون تنگ شده شرمنده که نیتونم بهتون سر بزنم...مشکل که حل شد تک تک به هموتون سر میزنمو جبران میکنم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت هفت:دعامون کنین..خیلی محتاجیم..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت هشت: دوستون دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااا...بوووووووووووووس..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبای پر از غم..</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تو این شبای قدر چقد دلم گرفته...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;نیدونم چرا..ولی خییییییییلی گرفته...از همه چیزو همه کس..&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیشب تا صدای دسته شنیدم بغضم ترکید..فک میکردم که برم مسجد فقط گریه گریه گریست..ولی نه..اونجا که رفتم.......انگار همون چن قطره اشک ریختن سبکم کرده بود..ولی دلم سنگین بود..هنوزم هست..خیلی دعا کردم..بیشتر واسه بقیه تا واسه خودم..واسه اونایی که اونجا زار زار داشتن گریه میکردن تا شاید حاجتشونو بگیرن..واسه شفاعت همه مریضا..واسه یه بار چشیدن طعم شیرین مادر بودن برای همه..واسه روا شدن حاجت همه..واسه حل شدن مشکلاته همه..واسه همه چیزو همه کس.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;تو رو خدا تو این شبای عزیز تو این شبای قدر ما رو یادتون نره..&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>......</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اول شرمنده ازهمتون که نگرانتون کردم...بعدم ممنون که نگرانم بودین.. حالم خیلی بد بود خیلی...نمیتونستم با کسی حرف بزنم...یعنی کسی نداشتم که باهاش حرف بزنم...نه دردو دلی نه هیچی.. واسه همین بهترین جا واسه یه ذره خالی شدن همین وبه نازنینم بود...تا سحر چشم رو چشم نمیتونستم بذارم...سرم از درد داشت میترکید...چشام از بس گریه کرده بودم میسوختو باز نمیشدو واسم سنگینی میکرد...از همه چی سیر شده بود..از این دنیا از این زندگی...یه لحظه فکره جدایی دیوونم میکرد...بدونه رضا نمیتونستمو نمیتونم بمونم...هیچ وقت....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آخه تو چی هستی که اینقد منو دیونه و درگیره خودت کردی هااااااااااان؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نمیگم کاملا تو مقصر بودی نه...منم مقصر بودم..یعنی اول من اشتباه کردم که نصفه نیمه یه چیزی بهت گفتم...تو هم که گییییییییر..باید تا آخرشو بفهمی..ولی خوب تو فهمیدی تا آخرشو..چون من بهت نمیگفتم ناراحت شدی...میخواستی از دهن من بشنوی...آخه رضا من میدونستم که تو چقد حساسی واسه همین نخواستم بگم...مثلا میخواستم خوب کنم ولی بدتر شد..همین باعث شد بحثمون بالا بکشه و....منم دلخور از دستت که چرا به خاطر یه چیزه دیگه..یه کس دیگه داری با من اینطوری میکنی..بهت گفتم به تو ربطی نداره..چرا دخالت میکنی؟ ولی بازم رو حرفه خودت بودی...اعصابم خورد شد گفتم کسی که به خاطر یکی دیگه امروزو که سالگردمون بودو میتونست بهترین روزمون باشه وزهر میکنه...زندگیمو زهر میکنه واسم هیچ ارزشی نداره...این حرفو که زدم قاطی کردیو.....گفتم بیا تا اومدنت به هم فرصت بدیم که قبول نکردی...تو هم میگفتی چرا واسه یکی دیگه داری اینطوری میکنی..تو با گفتن همون موضوع میتونستی کاری کنی که به این جاها نرسه...ولی رضا من میدونستم که با گفتنش تو چی میگی بهم..که همونم شد...همونی که من میدونستمو گفتی... &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت 3خورده ای صبح بود...نمیتونستم چشم رو چشم بذارم...اومدم نت..تا اومدم یکی از بچه های وب بهم pm داد..منم تا تونستم واسش گریه و زاریو....نتونست چیزی ازم بفهمه..ولی خیلی باهام حرف زد..گفت که فردا که یه خورده آروم شدی واست میزنگم...تا فردا نزدیکای ظهر شد..(یعنی دیروز) زنگیدو یه کوچولو حرف زدیمو بقیه حرفا رو رفتیم نت..خیلی تونست کمکم کنه...ستاره(همسفر..)مهربونم واقعا ازت ممنونم...مرسی که تو اون شرایط تنهام نذاشتی...گفتی رضا داره امتحانت میکنه...میخواد ببینه اونو انتخاب میکنی یا...(پای رقیب وسط نبودا..)گفتی خوب مقصر تویی که بهش نگفتی...یا نباید اصلا میگفتی یا گفتی دیگه تا آخرش باید میگفتی...دلیله نگفتنمو بهت گفتم...گفتی نه..اصلا اینم بگه..اگه بگه هم حق داره...مجبورم کردی واسش زنگ بزنمو بگم همه چیو تا این ماجرا تموم شه..ولی من نمیتونستم...قرار شد بمونه واسه شنبه که خودش میزنگه بگم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سر ظهر بود که نتونستم جلو خودموبگیرم رضا...یعنی چون فهمیدم این وسط بیشتر من مقصر بودم بهت sms زدم گفتم...نمیخوام جوابمو بدی فقط خواستم یادآوری کنم که خیلی دوست دارمو همه زندگیم تویی..ولی تو جوابمو دادی گفتی اگه دوسم داری چرا با نگفتنش کارو به این جاها کشوندی..؟دیگه جوابتو ندادم..نخواستم دوباره بحثها شروع شه...تا غروب بود که دیدم sms دادی میگی دارم میرم نون بگیرم اگه خواستی تک بزن امروز با هم صحبت کنیم...میدونم تو هم اون حرفا رو از ته دلت نگفته بودی...میدونم به تو هم داشت سخت میگذشتو میخواستی زودتر حل شه..تک زدمو زنگیدی...با هم کلی حرف زدیم...بهت گفتم...گفتی یعنی فک کردی من خرم که آخرشو نفهمیدم...فقط خواستم از دهن تو بشنوم...هم اینکه سخت گیریه من واسه آینده بود..اینکه حالا.......بود..خواستم کاری کنم که آینده واسه یه کس دیگه زندگیمون زهر نشه...همونیم که فکرشو میکردمو بهم گفتیو منم قبول کردم...بعدش دیگه خوب شدیمو همه چی برگشت به قبل..ولی این وسط من خیلی داغون شدم خیلی...این 2روز واسم جهنم شده بود..مامان چقد ازم شاکی بودکه چرا همش گوشی تو دستمه ودارم هی sms میدم...میدونست چمه...یعنی میدونست چیزی بینمون شده که اینطور بهم ریختم...از پف کردن چشام..از اخلاق گندم...از....بهم گفت چی شده...چی شده که من نمیدونم..؟ چرا مثل دیوونه ها شدی..؟چرا اینطوری شدی..؟چی شده؟ هیچی نگفتم..فقط نگاش میکردم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دارم همه چیو فراموش میکنم...همه چیزایی که تو این 2روز پیش اومد...خدایا کمکمون کن تا قدر همو بدونیم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بعدا نوشت:بابام با یه موتوری غروب تصادف کرد..مقصر خودش بود..داشت دوربرگردونو دور میزد که موتوریه رو نمیبینه و اونم عین خر سرشو میندازه پایینو میادو میخوره به ماشین...مثل اینکه سرعتشم خیلی زیاد بود..تا میخوره به ماشین میره هوا...الانم بیمارستانه...ماشین بابا هم رفت پارکینک...الان بابا رفته بیمارستان یه سر یزنه..دعا کنین زودتر خوب شه...بیچاره بابام....دعا کنین لطفا..&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 13:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمک...کمک..کمک..</title>
<link>http://rembo0.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;باورم نمیشه...رضا این تو بودی که این حرفا رو میزدی؟!!!!!! نه...تو نبودی...حاضرم قسم بخورم تو نبودی!!!!چرا یهو اینقد عوض شدی رضا؟ یعنی اینقد بهت برخورد که حاضر شدی عشق 6سالمونو نادیده بگیریو بگی بهتره تمومش کنیم؟ یعنی اینقد واست مهم بودو ارزش داشت اون موضوع که به خاطرش از همه چیز بگذری؟از چیزی که به تو هیچ ربطی نداشت تا دربارش بدونی اینقد گله مند شدی ازم که چرا بهت نمیگم...؟ ارزش داره به نظرت واسه اون موضوع از عشقی که 6سال واسه پایدار موندنش زحمت کشیدیمو تازه دیروز رفت تو 7 راحت تمومش کنی... میتونی بگذری؟ 6سال با همه چیز هم ساختیم...چه نقشه هایی که واسه آیندمون نکشیدیم..یعنی الان جدایی اینقد واست آسونه که به این راحتی ازش حرف میزنی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هیچی نمیتونم بگم..هیچی...دستام داره میلرزه...عین همون موقعی که وقتی گفتی به نفع هر دومونه تمومش کنیم...همه جام به لرزه افتاد...خشک شدم وقتی دیدم میگی حرف آخرم همینه...آخه واسه چی رضا؟واسه یه چیز مسخره؟واسه چیزی که هیچ ربطی به ما نداره..؟خدایا یعنی چیییی؟این همون رضای منه؟ وقتی اون smsهاتو میدیدم دوست داشتم جیغ بزنم بگم رضااااااااااا...تمومش کن...اینقد کشش نده...بسه...ولی نمیشد...از اون موقع تا الان نتونستم جلوی بارون چشمامو بگیرم..نتونستم به دلم حرفی بزنم...چی بگم بهش؟ بگم چرا گرفتی که چشام مثل ابر بهار داره گریه میکنه..؟چی جوابمو میداد...میگفت چرا گرفتم؟چون همه کسم داره میره از پیشم...اونی که 6سال همه زندگیم شده بود...اونی که 6سال میتونستم با نفس کشیدنه اون نفس بکشم...اونی که 6سال همه امیدم تو زندگی شده بود...اونی که 6سال به امید روزی که به اون میرسم همه چیز رو تحمل میکردم...اونی که.....داره از دستم میره..بعد تو میگی چرا گرفتم..؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt; ازت فرصت خواستم..گفتم تا اومدنت به هر دومون مهلت بده...گفتی نه..گفتم این حرف آخرته؟ گفتی آره؟ گفتم مرسی از کادوی سالگردمون که قرار بود بهم بدی...واقعا سوپرایز شدم...کادوی سالگردمون جدایی بود رضا آره؟ گفتم ولی من حرفام مونده که باید بشنوی..اونم حضوری...ولی تو گفتی حرفاتو تو مسیج بگو..معلوم نیست کی بیام..شاید دیگه هرگز نیام....گفتم نمیشه حضوری باید ببینمت...تا اینکه راضی شدی شنبه واسه آخرین بار بزنگی تا حرفامو بشنوی...گفتم باشه منتظرتم ولی باید ببینمت حتما...حتما...حتما...گفتی فک نکنم بشه...گفتم میشه... باید بشه.. حتما..&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;همش از خدا میخواستم که حتی اگه یه روز به مرگم مونده رو طعم زندگی مشترکو کنارت بچشم...کنار تو باشم..کنار تو بمیرم...رضا چرا داری همه چیو نابود میکنی؟ علکی..بیخود..رضا چرا نمیفهمی زندگیم بدونه تو هیچ معنایی نداره...من زندگیه بدونه تو رو میخوام چیکار کنم؟ بمیرم بهتره....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;همه تلاشمو میکنم تا بفهمی که داری اشتباه میکنی...این بلایی که داری سرم میاری حقم نیست رضا نیست..&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خدایا عشقمو ازم نگیر..خدایا کمکم کن...تو که میدونی من بدونه رضا نمیتونم زندگی کنم...خدایا عشقمو بهم برگردون..خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 00:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rembo0&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>rembo0</dc:creator>
<guid>http://rembo0.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
