سلام به دوستای گل خودم...ممنون این چن وقت که نبودم پیشم میومدینو تنهام نمیذاشتین...
مودم کامی سوخته بود به خاطر رعدو برق افتضاح اون شب دیگه...خدا رو شکر همین امشب درست شد...الان فقط مونده تک تک بهتون سر بزنمو از خجالتتون در بیام..
بذارین سریع برم سر اصل مطلب...واااااااای چه روزای خوبی بود روزای با رضا بودنم..خدایا شکرت..شکرت که اینبارم کمکم کردی تا با خیال راحت پیش عزیزم باشمو حسابی بهمون خوش بگذره واینجا از این روزای خوبه دوتاییمون ثبت شه...دوست دارم خدا جونننننننننننم..
رضایی من چهارشنبه ساعت 5:30 حرکت کردو 12:30 شب رسید...واسه فرداش با هم قرار گذاشتیم تا بعد از 2ماهو 3روز اولین دیدارمونو با هم داشته باشیم...پنجشنبه به بهونه رفتن دانشگاه نزدیکای 1 ظهر از خونه زدم بیرون..دیر رفتم چون آقایی میخواست بره آرایشگاه خوکشلی کنه داره پیش خانومیش میاد..گفتم نمیخواد آقایی همونطوری بیااا..گفت ااا تو میری آرایشگاه من نرررم؟(فدات بشم من..)خلاصه من زودتر سر قرار رسیدم..دیدم ای داد بیداد پاتوقمون بستست...وااااااای اگه بدونین چه حالی شده بودم تو اون بارون..هر چیم واسه رضایی میزنگیدم اشغال بود..اعصابم داغون شده بود..ازشم هیچ خبری نبود..فقط 10مین پیشش اس داد که من 5مین دیگه اونجام...با خط ایرانس*ل زنگ میزندم تا اگه اون بخواد تماس بگیره ثابتم آزاد باشه..ولی نه..خبری ازش نبود..حسابی از دستش عصبانی شده بودم..بعد از 10دقیقه ای دیدم زنگید..گفتم معلومه کجایی تووووو؟از خونه که حرکت کردم همونطوری دارم واست میزنگم اما یه ریز اشغالی...گفت شرمنده ببخشید ببخشید ببخشید..پیش پسر داییم بودم نمیخواستم پیشش بحرفم دستم رو buzyبودو میزنگیدی درجا رد میکردم... گفتم اینجا بستست..حالا چیکار کنیم؟گفت چراااااااا؟گفتم نیدونم دیگه نموندم نگاه کنم ببینم چیزی رو درش نوشته فقط دیدم بستست..گفتم کجایی؟گفت 5دقیقه دیگه اونجام..(ولی این از اون 5دقیقه ها بود..) خلاصه کلی علاف این درو اون در که کجا بریم..با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی وقتی از اون طرف خیابون دیدم داره میاد ناخودآگاه لبخند زدم...نمیدونم چرا ولی خوشحال بودم که عسلمو بعد از اینهمه مدت میبینم..ولی اون ندید خندمو همون لحظه زنگید گفت اخماتو باز کن خانوم بد اخلاقهههه...(چه چشی داری که از اون طرف خیابون اخمو دیدیااااا!!!فدات بشم من..)از پسر خالش سوال کرد ببینه جایی آشنا داره بریم اونجا...اونم آدرس جایی رو دادورفتیم چون آشنا توش دیدم پشیمون شدیم..دوجا دیگه هم خودش پیشنهاد داد که قبول نکردم..چون ممکن بود هر کسی بیادو مارو اونجا ببینه...بعد یهو به سرم زد گفتم بریم ر*شت؟گفت راست میگیااااا..بررریم..ماشین نشستیمو رفتیم..بارونم میومد افتضاااح..ر*شت بدتر از اینور بود..منم یه کفش پوشیده بودم که حسابی مناسب تو بارونو سیل راه رفتن بود..فقط توش یه رودخونه جریان داشت...گفتم خوب اینم از ر*شت حالا کجا بریم آخه؟تو این بارون که نمیشه رفت بازار دور زد..باز یهو به ذهنم رسید گفتم بریم سینما؟ گفت آرههههه بررریم..خلاصه فیلم دو*خواهر رو رفتیم...نهار نخورده بود واسش سالاد ماکارونی برده بودم که تو تاریکی سینما خورد قربونش بشم...دوساعتی وقتمونو گذروندیم..بد نبود فیلمش خوب یود...اومدیم بیرون دیدم نه خییییر..بارون بیشتر شده کمتر نشده...میرفتیم تو پاساژا و خودمونو سرگرم میکردیم..پاساژ نگین هم رفتیم که خیلی من دوست دارم..لباساش خیلی قشنگو شیکن و البته گرون..رضایی گفت بریم برات یه پیراهن بخرم..گفتم کی تو؟گفت آره..گفتم بهت نمیاد...کلی اذیتش کردمو خلاصه گفت بریم اگه حقوقمو واریز کرده باشن همین الان واست بخرم..منم که خوش شااااانس..هنوز واریز نشده بود...لباسای قشنگی داشتن...میگما خوب میشه که گاهی اوقات با هم میریم بیرون هم اینکه با سلیقه های هم آشنا میشیم هم اینکه رضایی دستش میاد که چه خرجهایی باید بکنه و هواسش باشه که باید پول جمع کنه..خلاصه دیگه خسته شدیمو گفتیم برگردیم...از شهرداری که بودیم دنبال ماشین لاهی*جان میگشتیم که از پشتمون یکی داد میزد لاهی*جان...رضایی گفت بیا این میبره...برگشتم دیدم پسر عمم داره سوار ماشین میشه که یهو برقم گرفتو برگشتم...خدا رو شکر که به خیر گذشتو ندید مارو...بالاخره یه ماشین گرفتیم واسه لاهی*جانو اومدیم..یه پیرمرده باحال رانندمون بود..اولش تنهابودیم تو ماشین تا اینکه جلوتر دوتا پیرمردو پیرزن خواستن سوار شن...منو رضایی که پشت پیش هم نشسته بودیم..حالا این آقاهه هی داره تصمیم میگیره که چه جوری بشینه تو ماشینو زنش کجا بشینه...چون رضایی اونور بود مرده باید پیشش مینشست.. منم که خسته بودم از همون اول تو بغل رضایی خواب بودم..یعنی خواب نه ها..ولی خوب همون لم داده بودم...پیرمرده تو این فکر بود که چیکار کنه..راننده گفت آقا بشین دیگه...خوب تو پشت بشین خانومت جلو یه دیقه ازهم دور باشین چیزی نمیشه که... من که اون دوتا جوونو نمیتونم از هم جدا کنم...نگاشون کن الان توپو تانگم بزنن این دوتا رو نمیشه از هم جدا کرد...واااااااای اینو که گفت منو رضایی مردیم از خنده...خیلی باهال بود آقاهه اونم با اون سن و سال...خلاصه رسیدمم دیدیم باز پاتوقمون بستست..که بعد رضایی رفت نگاه کرد دید صاحب مغازه مرده...قبل ماه رمضون دیده بودم پرده سیاه زدنا ولی بد شانسی اون روز چهلمش بود..خلاصه خدافظی کردیمو اومدیم خونه...فرداش یعنی جمعه بود که مامان گفت بابابزرگ که رفته مشهد خاله کوچیکه تنهاست...اونیکی خاله میخواست بره امشب پیشش بمونه الان زنگید گفت نمیتونه...گفت اگه محبوبه وقت داره امشب بره من از فردا شب میرم...منم قبول کردم..جمعه هم به بهونه بیرون رفتن با دوستم میخواستم برم پیش رضایی...اما اولش رفتم وسایلامو بذارم خونه خاله که دیگه از بیرون یکسره برم پیشش...وسایلامو بردمو بعدشم خدا رو شکر پاتوقمون باز بودورفتیم اونجا...طبقه سومش که جامون اونجاست وقتی رفتیم دیدیم به به چه صفایی دادن به اون بالا..آخه خیلی خرابو اینابود..ولی هنوز آماده آماده نبودو میزو صندلیا رو هنوز نچیده بودن...اما ما با کمال پرویی واسه خودمون میزو صندلی رو چیدیمو بعد رضایی رفت اجازه گرفت گفتن که مشکلی نیستو بشینین...خوش گذشتو یه 2ساعتی با هم بودیمو بعد دیگه رفتم پیش خالم...میگما خدا بیامرز صاحب اینجا که میریم خیلی گرون ازمون میگرفتااااا...الان که مرده خیلی بهتر شده...ارزونتر واسمون حساب میکنن...
خلاصه این چن روزی که رضایی پیشم بودو درسو دانشگاه کلا تعطیل بود دیگه...شنبه هم با عسلیم گذشت...12 اینطوریا رفتم پیششو قرار شد اول بریم آستا*نه زیارت...بعد برگردیم جای همیشگیو تا غروب با هم باشیم...اول یه گشتی زدیم توآستا*نه و بعد رفتیم زیارتو اینا...بعدم رفتیم که رضایی شیرینیه قبولیشو بهم بده...ای وااااااااای نگفته بودم بهتون؟جواب کارشنا*سی اومد رضایی من قبول شداااااااا...قربونش بشم من که اینقد زرنگه که نخونده قبول شد...اما منو دوستم مردود شدیم با اجازتون...ولی اصلا واسم مهم نیست..رضایی رو عشقه...خلاصه رفتیمو یه شیر موز زدیم تو رگ...بعدشم برگشتیمو رفتیم پاتوق...کلی هم شیطونی کردیم...(الهی من فدات بشم که اینقد عسلیو وقتی پیشتم فقط دوست داری منو بخندونیو خندمو ببینی..)بعد از دل کندن از آقایی بازم رفتم پیش خاله و یه شب دیگه پیشش موندم...آخیییییی پیش خاله بودم یهو بابا زنگ زد به گوشیمو کلی ازم گله کرد...گفت آخه بی وفا رفتی دیگه یه خبرم از ما نمیگیریییییی؟آخه یه زنگی یه احوالی...به این زودی تنهامون گذاشتی؟داشت اینا رو میگفت یه بغضی گلمو گرفت...راستش انتظار نداشتم که 2روزمنو نبینه زنگ بزنه اینطوری گله کنه...گفتم که عادت نداریم شبا بدون هم بخوابیم...این دومین باری بود که من بدون بودن مامان بابا جایی خوابیدم...یکی تیر ماه بود که داداشم اینا مامان بابا رو فرستاده بودن مشهد یکیم اینبار..گفتم آخییییی نه باباییییی...ببخشید..غروب میام خونه...
میگماااا چرا تا پیش همیم قدر همو نداریمو وقتی دور میشیم میفهمیم؟خدایا کمکم کن تا قدرشونو بدونم...قدر زحمتاشون قدر محبتاشون...
یکشنبه هم که باز با آقاییم یه روز خیلی خوبو گذروندیم...راستی چقد خوب شد که باز بینمون حرف آینده وعروسیو اینا پیش اومد..چون اینطوری با عقاید هم بیشتر آشنا شدیم...خیلی خوب بود...البته شاید از لحاظ فرهنگو اینا خانواده هامون یه خورده با هم فاصله داشته باشن...یعنی به قول رضایی خانواده اونا یه خورده اروپایی باشن...یعنی آزادباشن پیش هم..راحت باشن..ولی خوب ما اینطوری نیستیم...ولی خوب همین خوبه که الان حرف روز عروسیو زدیمو تقریبا به تفاهم کامل رسیدیم...چیزی که شاید بعدها باعث مشکل میشد...همراه با اون روز خوب که با هم داشتیم سعی میکردم با آرامشو خونسردی حرف اون مسایلی که قبل از اومدنش پیش اومده بودو باز پیش بکشمو دوباره دلیل ازش بخوام...با هم حرف زدیم...اون از دلیلش رفتاراش گفت من از حرفام...خلاصه به یه نتیجه خوب رسیدیم...با اینکه هزار بار تاحالا بهم گفته که دوسم داره ولی ازش پرسیدم رضایییییی؟گفت جان؟گفتم دوسم داری؟گفت اره پس چی فدات بشم من..گفتم چقد؟گفت نمیشه نشون داد قد همه دنیا...گفتم پس اگه دوسم داری چرا سر همین قضیه که قبل از اومدنت بحثمون شد باهام اینطوری کردی؟گفت گفتم که واسه آینده..خواستم بهت بفهمونم که......گفتم اینطوری؟ نگام میکرد فقط..گفتم میدونی من چی کشیدم تو اون دو روز؟ گفت منم...ببخشید... یهو بغضم گرفت...اما تا دید رفتم تو فکر فقط میخواست یه جوری خندم بیاره...که واسه یه لبخند من حاضره هر کاری بکنه و بالاخره هم موفق شد...
خدایا هیچ وقت این موجود دوست داشتنیو ازم نگیر...
از قبل از اومدنش ازم قول گرفته بودکه اومد واسش یه غذا که دستپخت خودمه درست کنمو ببرم...یکشنبه یعنی دیروز که بالاخره داشتم از خونه بابابزرگ میومدم خونه خودمون رفتمو وسایل پیتزا رو گرفتمو شب واسش درست کردم تا امروز واسش ببرم...به مامی هم گفتم الهه(دوستم)که بهش گفتم میخوام پیتزا درست کنم گیر داده واسش ببرم...یکی درسته واسش کنار گذاشتمو صبح هم یه بار دیگه واسش گرم کردمو ریختم تو یه جا تا ببرم...واسه توی راهشم گفتم واست یه ساندویچ درست میکنم میارم تا دیگه علکی غذای بیرونو نخوری تو راه...ولی صبح پاشدم دیدم ای واااااااااای نون نداریم...به مامان گفتم مامان گفتم که میخوام امروز ساندویچ ببرم چرا واسم نون کنار نذاشتی؟گفت اصلا یادم نبود اشکال نداره کتلت رو بریز تو یه ظرف ببر..بیرونم یه نون بگیر برو دانشگاه واسه خودت ساندویچ درست کن بخور..منم به رضایی sms زدم گفتم آقایی یه نون فانتزی بگیر داری میای...کتلت رو با خیارو گوجه و کلم اینا ریختم تو یه جا تا ببرم همونجا واسش ساندویچ درست کنم...یه خورده تخمه بردم واسش...میوه بردم...خلاصه همه چی جور بود.. پیتزا رو خورد و کلی تعریف کرد...همونجا واسش ساندویچ درست کردمو بقیه چیزا رو هم واسش گذاشتم تو پلاستیک تا داره میره ببره...
راستش امروز یعنی آخرین روز دیدارمون بهترین روزی بود که تا الان با هم داشتیم...روزی بود پر از خاطره های خوب...پر از چیزای به یاد ماندنیو البته پر از غم...چون روزی بود که باید از عشقم از عمرم از اونی که همه زندگیمه خدافظی کنم....حیییییییییف که مجبور بودیم...راستی موندیم حساب کردیم که چن بار دیگه رضایی بیاد دیگه این شرایط تموم میشه..دیدیم تقریبا اگه 11بار دیگه تو دوران دوستیمون بیاد دیگه واسه همیشه مال هم میشیییییییییییم...یعنی امسال عید آخرین سالیه که دور از همیم؟خدایا خودت کمکمون کن...
یک ساعتی میشه که دیگه رضایی رسید...الانم با هم حرف زدیمو خسته بودو خوابید عسلم...
پی نوشت1:فردا اولین روزیه که تو این ترم دارم میرم دانشگاه...دوستم گفت همه گیر دادن که چرا محبوبه دانشگاه نمیاد پس؟اینم همه رو گیر آوردوگفت محبوبه دیروز عقدش بوده و از فردا میاد...ای خدااااااا وقتی گفت به بچه ها اینطوری گفتم مردم از خنده...چن تا از بچه ها هم باور کردنو موندن فردا ببینن تغییر کردم آیا...!!!!!
پی نوشت2:ببخشید که اینقد طولانی شد..واسه خود آرایی هم که قرار بود مفصل تربنویسم میذارم واسه پست بعدی...
دوستون دارم...پیش همتون میام به زودی بووووووووس...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟