اول شرمنده ازهمتون که نگرانتون کردم...بعدم ممنون که نگرانم بودین.. حالم خیلی بد بود خیلی...نمیتونستم با کسی حرف بزنم...یعنی کسی نداشتم که باهاش حرف بزنم...نه دردو دلی نه هیچی.. واسه همین بهترین جا واسه یه ذره خالی شدن همین وبه نازنینم بود...تا سحر چشم رو چشم نمیتونستم بذارم...سرم از درد داشت میترکید...چشام از بس گریه کرده بودم میسوختو باز نمیشدو واسم سنگینی میکرد...از همه چی سیر شده بود..از این دنیا از این زندگی...یه لحظه فکره جدایی دیوونم میکرد...بدونه رضا نمیتونستمو نمیتونم بمونم...هیچ وقت....
آخه تو چی هستی که اینقد منو دیونه و درگیره خودت کردی هااااااااااان؟
نمیگم کاملا تو مقصر بودی نه...منم مقصر بودم..یعنی اول من اشتباه کردم که نصفه نیمه یه چیزی بهت گفتم...تو هم که گییییییییر..باید تا آخرشو بفهمی..ولی خوب تو فهمیدی تا آخرشو..چون من بهت نمیگفتم ناراحت شدی...میخواستی از دهن من بشنوی...آخه رضا من میدونستم که تو چقد حساسی واسه همین نخواستم بگم...مثلا میخواستم خوب کنم ولی بدتر شد..همین باعث شد بحثمون بالا بکشه و....منم دلخور از دستت که چرا به خاطر یه چیزه دیگه..یه کس دیگه داری با من اینطوری میکنی..بهت گفتم به تو ربطی نداره..چرا دخالت میکنی؟ ولی بازم رو حرفه خودت بودی...اعصابم خورد شد گفتم کسی که به خاطر یکی دیگه امروزو که سالگردمون بودو میتونست بهترین روزمون باشه وزهر میکنه...زندگیمو زهر میکنه واسم هیچ ارزشی نداره...این حرفو که زدم قاطی کردیو.....گفتم بیا تا اومدنت به هم فرصت بدیم که قبول نکردی...تو هم میگفتی چرا واسه یکی دیگه داری اینطوری میکنی..تو با گفتن همون موضوع میتونستی کاری کنی که به این جاها نرسه...ولی رضا من میدونستم که با گفتنش تو چی میگی بهم..که همونم شد...همونی که من میدونستمو گفتی...
ساعت 3خورده ای صبح بود...نمیتونستم چشم رو چشم بذارم...اومدم نت..تا اومدم یکی از بچه های وب بهم pm داد..منم تا تونستم واسش گریه و زاریو....نتونست چیزی ازم بفهمه..ولی خیلی باهام حرف زد..گفت که فردا که یه خورده آروم شدی واست میزنگم...تا فردا نزدیکای ظهر شد..(یعنی دیروز) زنگیدو یه کوچولو حرف زدیمو بقیه حرفا رو رفتیم نت..خیلی تونست کمکم کنه...ستاره(همسفر..)مهربونم واقعا ازت ممنونم...مرسی که تو اون شرایط تنهام نذاشتی...گفتی رضا داره امتحانت میکنه...میخواد ببینه اونو انتخاب میکنی یا...(پای رقیب وسط نبودا..)گفتی خوب مقصر تویی که بهش نگفتی...یا نباید اصلا میگفتی یا گفتی دیگه تا آخرش باید میگفتی...دلیله نگفتنمو بهت گفتم...گفتی نه..اصلا اینم بگه..اگه بگه هم حق داره...مجبورم کردی واسش زنگ بزنمو بگم همه چیو تا این ماجرا تموم شه..ولی من نمیتونستم...قرار شد بمونه واسه شنبه که خودش میزنگه بگم...
سر ظهر بود که نتونستم جلو خودموبگیرم رضا...یعنی چون فهمیدم این وسط بیشتر من مقصر بودم بهت sms زدم گفتم...نمیخوام جوابمو بدی فقط خواستم یادآوری کنم که خیلی دوست دارمو همه زندگیم تویی..ولی تو جوابمو دادی گفتی اگه دوسم داری چرا با نگفتنش کارو به این جاها کشوندی..؟دیگه جوابتو ندادم..نخواستم دوباره بحثها شروع شه...تا غروب بود که دیدم sms دادی میگی دارم میرم نون بگیرم اگه خواستی تک بزن امروز با هم صحبت کنیم...میدونم تو هم اون حرفا رو از ته دلت نگفته بودی...میدونم به تو هم داشت سخت میگذشتو میخواستی زودتر حل شه..تک زدمو زنگیدی...با هم کلی حرف زدیم...بهت گفتم...گفتی یعنی فک کردی من خرم که آخرشو نفهمیدم...فقط خواستم از دهن تو بشنوم...هم اینکه سخت گیریه من واسه آینده بود..اینکه حالا.......بود..خواستم کاری کنم که آینده واسه یه کس دیگه زندگیمون زهر نشه...همونیم که فکرشو میکردمو بهم گفتیو منم قبول کردم...بعدش دیگه خوب شدیمو همه چی برگشت به قبل..ولی این وسط من خیلی داغون شدم خیلی...این 2روز واسم جهنم شده بود..مامان چقد ازم شاکی بودکه چرا همش گوشی تو دستمه ودارم هی sms میدم...میدونست چمه...یعنی میدونست چیزی بینمون شده که اینطور بهم ریختم...از پف کردن چشام..از اخلاق گندم...از....بهم گفت چی شده...چی شده که من نمیدونم..؟ چرا مثل دیوونه ها شدی..؟چرا اینطوری شدی..؟چی شده؟ هیچی نگفتم..فقط نگاش میکردم...
دارم همه چیو فراموش میکنم...همه چیزایی که تو این 2روز پیش اومد...خدایا کمکمون کن تا قدر همو بدونیم...
بعدا نوشت:بابام با یه موتوری غروب تصادف کرد..مقصر خودش بود..داشت دوربرگردونو دور میزد که موتوریه رو نمیبینه و اونم عین خر سرشو میندازه پایینو میادو میخوره به ماشین...مثل اینکه سرعتشم خیلی زیاد بود..تا میخوره به ماشین میره هوا...الانم بیمارستانه...ماشین بابا هم رفت پارکینک...الان بابا رفته بیمارستان یه سر یزنه..دعا کنین زودتر خوب شه...بیچاره بابام....دعا کنین لطفا..
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟