باورم نمیشه...رضا این تو بودی که این حرفا رو میزدی؟!!!!!! نه...تو نبودی...حاضرم قسم بخورم تو نبودی!!!!چرا یهو اینقد عوض شدی رضا؟ یعنی اینقد بهت برخورد که حاضر شدی عشق 6سالمونو نادیده بگیریو بگی بهتره تمومش کنیم؟ یعنی اینقد واست مهم بودو ارزش داشت اون موضوع که به خاطرش از همه چیز بگذری؟از چیزی که به تو هیچ ربطی نداشت تا دربارش بدونی اینقد گله مند شدی ازم که چرا بهت نمیگم...؟ ارزش داره به نظرت واسه اون موضوع از عشقی که 6سال واسه پایدار موندنش زحمت کشیدیمو تازه دیروز رفت تو 7 راحت تمومش کنی... میتونی بگذری؟ 6سال با همه چیز هم ساختیم...چه نقشه هایی که واسه آیندمون نکشیدیم..یعنی الان جدایی اینقد واست آسونه که به این راحتی ازش حرف میزنی؟
هیچی نمیتونم بگم..هیچی...دستام داره میلرزه...عین همون موقعی که وقتی گفتی به نفع هر دومونه تمومش کنیم...همه جام به لرزه افتاد...خشک شدم وقتی دیدم میگی حرف آخرم همینه...آخه واسه چی رضا؟واسه یه چیز مسخره؟واسه چیزی که هیچ ربطی به ما نداره..؟خدایا یعنی چیییی؟این همون رضای منه؟ وقتی اون smsهاتو میدیدم دوست داشتم جیغ بزنم بگم رضااااااااااا...تمومش کن...اینقد کشش نده...بسه...ولی نمیشد...از اون موقع تا الان نتونستم جلوی بارون چشمامو بگیرم..نتونستم به دلم حرفی بزنم...چی بگم بهش؟ بگم چرا گرفتی که چشام مثل ابر بهار داره گریه میکنه..؟چی جوابمو میداد...میگفت چرا گرفتم؟چون همه کسم داره میره از پیشم...اونی که 6سال همه زندگیم شده بود...اونی که 6سال میتونستم با نفس کشیدنه اون نفس بکشم...اونی که 6سال همه امیدم تو زندگی شده بود...اونی که 6سال به امید روزی که به اون میرسم همه چیز رو تحمل میکردم...اونی که.....داره از دستم میره..بعد تو میگی چرا گرفتم..؟
ازت فرصت خواستم..گفتم تا اومدنت به هر دومون مهلت بده...گفتی نه..گفتم این حرف آخرته؟ گفتی آره؟ گفتم مرسی از کادوی سالگردمون که قرار بود بهم بدی...واقعا سوپرایز شدم...کادوی سالگردمون جدایی بود رضا آره؟ گفتم ولی من حرفام مونده که باید بشنوی..اونم حضوری...ولی تو گفتی حرفاتو تو مسیج بگو..معلوم نیست کی بیام..شاید دیگه هرگز نیام....گفتم نمیشه حضوری باید ببینمت...تا اینکه راضی شدی شنبه واسه آخرین بار بزنگی تا حرفامو بشنوی...گفتم باشه منتظرتم ولی باید ببینمت حتما...حتما...حتما...گفتی فک نکنم بشه...گفتم میشه... باید بشه.. حتما..
همش از خدا میخواستم که حتی اگه یه روز به مرگم مونده رو طعم زندگی مشترکو کنارت بچشم...کنار تو باشم..کنار تو بمیرم...رضا چرا داری همه چیو نابود میکنی؟ علکی..بیخود..رضا چرا نمیفهمی زندگیم بدونه تو هیچ معنایی نداره...من زندگیه بدونه تو رو میخوام چیکار کنم؟ بمیرم بهتره....
همه تلاشمو میکنم تا بفهمی که داری اشتباه میکنی...این بلایی که داری سرم میاری حقم نیست رضا نیست..
خدایا عشقمو ازم نگیر..خدایا کمکم کن...تو که میدونی من بدونه رضا نمیتونم زندگی کنم...خدایا عشقمو بهم برگردون..خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 4:14 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟