از صبح که پامیشیم همه جا تو سرویس تو دانشگاه تو خونه...حرف این انتخابات هست تااااااااا....
حالا شما به کی میخواین رای بدین ؟
با این حرفای امشبشون که کولاک کردن از بس بر ضد هم گفتن...کلی همو ضایع کردنااااااااا...مامانم میگه الان نرن اونطرف دعوا بگیرن بکشن همو....
خوب بگذریم...دیر اومدنمم به خاطر این بود که خبر خاصی نبود...فقط اینکه شنبه این هفته حالم بد شد ناجور...شبش غذا زیاد خورده بودم...صبح که پاشدم دیدم واااااااای چشتون روز بد نیبینه...حالت تهوع دارم ناجور...یه راینیتیدین خوردموتا دانشگاه همش حالم بود...یه چن ساعتی که گذشت دیدم خدا رو شکر قرص اثر کردو بهتر شدمو گشنم شده...رفتم ساندویچ در آوردم وقتی 2 لقمه ازش خوردم شکمم درد گرفت افتضااااااااااااح..وااااااااای داشتم میمردم...نمیتونستم تکون بخورمو گریه میکردم...
خلاصه دوستم رفت از استاد اجازه بگیره که ما بیایم تا من برم دکتر...منو دیده تو حیاط نشستم...میگه کجا میخواین برین؟میگم استاد دارم میمیرم حالم خیلی بده...میگه ااااا...خوب پس مزاحمت نمیشم...اینقده غرضم گرفت از دستش... خلاصه از دانشگاه یه آژانس گرفتیم تا گاراژو از اونجا هم اومدیم لا ه یج ان...ولی همش شکمم داشت میترکید...زنگ زدمو بابایی اومد دنبالمو رفتیم دکتر...اونم داشت واسم آمپول مینوشت...گفتم اااا چرا آمپول آخه؟ گفت چیه میترسی؟خوب قرصشو واست مینویسم...قرص که میخوری؟خلاصه یه سری دارو نوشتوگفت اگه بهتر نشدی باید بیای عکس بگیرمو....خلاصه اومدم خونه اصلا نمیتونستم چیزی بخورمو فقط خوابیدم تا شب...
واسه شب بخیر هم که رضایی smsداد گوشیم رو سایلنت نبود با صداش بیدار شدم بعد دوباره از بس خسته و خمار بودم فقط خوندم خوابیدم که دوباره با صدای میسش که منتظر جواب من بود پاشدمو تو خواب نمیدونم چی گفتم بهش اصلا...
میگمااااااااااا...حرفای هفته قبلم دیر به دست خدا جون رسید؟ اینکه گفته بودم دردای رضایی رو به من بده و اینا؟آخه دقیقا اون هفته اون اونطوری حالش بد بودو این هفته هم من اینطوری...نیدونم...چی بگم والا...
راستی رضایی هم الان خدا رو شکر خوبه خوب شده...2،3روزی فقط سوپ یا موز میخورد...الهی من قربونت بشم که گرسنگی رو تحمل میکردی....
دیگه همین دیگه...
آها راستی امتحانا نزدیکه...31 واسه ما شروع میشه...یه هفته زودتم که ژوژمانامون شروع میشههههههه...یعنی این هفته نه..هفته دیگه 3تا ژوژمان داریم....وااااااااااااای خدا به دادمون برسه...واسمون دعا کنین خووووووووووب؟
راستی یه سفارش کار هم بهم شده....طراحی کارت ویزیت و آگهی تبلیغاتی......ولی هنوز کاری نکردم...یه فکرایی تو سرم هست ولی آخه چون کارامون زیاده و واسه جشنواره بسم الله هم دارم طرح میزنم بفرستمو با این امتحانا....نمیرسم کار کنم دیگه... البته سفارش دهندش آشناستو عجله ای هم نداره..واینم اولین کاری هست که دارم واسه کسی انجام میدم واسه همین میخوام یه کار خوب تحویل بدم....خوب خلاصه آدم باید از یه جایی شروع کنه دیگه مگه نه؟ البته هنوز سر قیمت به تفاهم نرسیدیمااااااااا...حالا میدونین کی سفارش داده؟ خان داداشم...
خوب دیگه مواظب خودتون باشین...ما رو هم دعا کنین...اگه یه بار دیدین آپ نکردم بدونین درگیر کاراو درسو اینام دیگه...فعلا بابااااااااااای...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟