ولی من حالم اصلا خوب نیست...یه چیزی داره عذابم میده که حالا میگم بهتون...
همونطوری که گفته بودم چهارشنبه قرار بود رضایی بیاد پیشم قربونش بشم...همون روز زودتر از سر کار رفت خونه و وسایلاشو جمع و جور کرد تا بیاد شمال...ساعت 3:30 با بچه دختر خالش(مبین) که 6 سالشه واون کوچولو میخواست پیش مامان بزرگش اینا بمونه حرکت کردن...شبم ساعت 9اینطوریا رسیدن...فرداش قرار بود برم پیشش...یعنی 5شنبه...چون من هیچ وقت 5شنبه ها کلاس ندارم واسه اینکه بتونم راحت برم... خونه گفتم که واسمون کلاس جبرانی گذاشتنو حتما باید بریم...خلاصه 5شنبه از11رفتم پیش عسلیمو تاااااااا بعد از ظهر 5 خورده ای برگشتم خونه...کلی هم خوش گذشت...آها راستی یه کتاب ازنمایشگاه کتاب که رفته بودیم گرفته بودم به نام ((قبل ا ازدواج بخوانید!"300پرسش کلیدی"))اونم با خودم برده بودم تا اون سوالای توشو ازش بپرسم...اونم بیشترشو به مسخره ای جواب میدادو از حرفش کلی خندم میگرفت اخه نمیدونین بعضیا رو چه جوری جواب میداد که....بچم گوله نمکه آخه....قربونت بشم من الهی...همچنین آخرشم 27 تاسوال داره که با بله وخیر باید جواب داد...اگه جوابای مثبت یعنی بله تا 15 تا شد...میگه شما برای ازدواج آماده نیستید وبه اتمام کارهای ناتمام خود بپردازید...اگه از 16 تا 22شد...میگه تا حد قابل قبولی آماده ازدواج شده اید....اگه 23 به بالا شد...میگه کاملا آماده ازدواج هستید...تو.ی این سوالا هم جوابای مثبت رضایی 16 تا شد یعنی قربونش بشم تا حد قابل قبولی آماده ازدواج هست...اما مال من 14 تا مثبت شد...یعنییییی......
فرداش هم غروب یه 2 ساعتی رفتم پیش عسلیمو کلی خوش گذشتو کلی درباره آیندمون صحبت کردیم....امروزم از صبح تا 3 کلاس داشتیم که نرفتمو رفتم پیش عسلیم...صبح که داشتم آماده میشدم دیدم عسلی smsدادو میگه خانومی میشه نیم ساعت دیرتر بیای؟گفتم چرا آقایی؟گفت آخه مریضم...حالا بعد بهت توضیح میدم عزیزم...اینو که گفت نگران شدم...آماده شدمو کم کم رفتم...تو راهم که زنگ میزد واسم معلوم بود که بی حوصله هست....وقتی رفتم دیدمش از قیافش معلوم بود چیزی شده نا جور....گفت حالم خیلی بده خانومی...گفتم چی شده آخه؟ الهی من بمیرم که آقاییم حالش بده...چی شده؟ گفت یه چیزی خورده بودم راهه گلومو بسته بود صبح که پاشدم دیدم هیچی نمیتونم بخورم...حتی یه قطره آبم از گلوم پایین نمیره...گفتم چی خورده بودی مگه؟گفت پریروز که رفته بودم خونه عمم... قیمه درست کرده بود...تو نگو توی اون گوشت چرخ کرده ای که تو قیمه بود توش استخون داشت منم خوردم...گفتم واااااااا یعنی تو متوجه نشدی که داری استخون میخوری؟گفت نه دیگه آخه با برنج و اینا که بود لای اونا رفت....صبح که بهم گفت دیرتر بیا میخواست با عمش بره از اون جاهایی که استخون برمیدارن ازتو گلو...استخونه رو از گلوش در آورد خانومه ولی چون چرکی شده بود هنوز درد داشتو هیچی نمیتونست بخوره و حرفم به سختی میتونست بزنه....منم از صبح تاااااا خونه اومدن هیچی نخوردم حتی صبح که داشتم میرفتم صبحونه هم نخورده بودم گشنم بود ولی وقتی آقاییمو میدیدم که نمیتونه هیچی بخوره منم غذا از گلوم پایین نمیرفت...فقط خونه که اومدم یه خورده یه چی خوردم...یعنی از پریروز این استخونه تو گلوی این اقایی ما بودو این آقایی مامتوجه نشده بود.....چرکی که شده بود گلوش ....سرما هم که خورده بود...سرش که درد میکرد....تبم داشت شدید.....دستش ،صورتش ،جونش ،همه داشت از تب میسوخت...وقتی بهش دست میزدم خییییییییلی داغ بود...هر چی میگفتم برو دکتر میگفت نه خوب میشم....ولی از قیافش داد میزد که خییییلی حالش بده...با هزار زور و زحمت راضیش کردم تا بره لااقل یه استامینوفن از پایین بگیره...اونو که خورد یه کوچولو خیییییییییلی کم بهتر شد...داشتم دیوونه میشدم که عسلم پیشمه و داره درد میکشه و من نمیتونم واسش کاری بکنم...
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که یه خورده با نوازشام آرومش کنم...میگفتم خوبی؟ قیافش معلوم بود که بده ولی به خاطر حال منو اینکه من ناراحتو نگران نباشم میگفت آره خوبم...پیش تو هم که هستم خوبم دیگه....همشم شوخی میکردو میخندید تا من فکر کنم خوبه... ولی من از دلش خبر داشتم....دردشو راحت میتونستم از تو چشاش بخونم.....وقتی یه خورده میخوابید اونجا به دور از چشمش نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرمواشک از چشمام سرازیر میشدن وقتی که میدید پاکشون میکردو ناراحت میشد...ولی آخه دست خودم نبود نمیتونستم ناراحتیو دردشو ببینم...وقتی میدیدم که حتی آب دهنشو به زورو درد قورت میده داشتم دیوونه میشدم...فقط تو دلم از خدا میخواستم که همه درداشو بده به من...ولی انگار خدا صدامو نمیشنید...همین الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشکم بهم امون نمیده... ساعت 5 امروزهم بلیط داشت..4:30 اومدم خونه...عسلمم رفت خونه خالش تا وسایلاشو برداره و بره...الانم تو راهه...منم تا خودش smsنده نمیتونم بدم چون شاید خواب باشه دیگه نمیخوام بیدارش کنم...آخرین باریم که حالشو پرسیدم چون میدونم به خاطر من دروغ میگه گفتم راستشو بگو آقایی خوبی؟ گفت زیاد خوب نیستم خانومی...میخوام سعی کنم بخوابم.....خدایا خودت کمکش کن....خودت خوبش کن...رضاییمو سپردم به خودت.. عسل منو خوب کنو به جاش درداشو به من بده...خواهش میکنم....
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟