شرمنده که دیر اومدم...البته تو پست قبلیم که گفته بودم...به خدا وقت نمیکنم بیام...کارامون زیاده اگه هم وقت کنم میام فقط یه سری میزنمو میرم....شبا هم دیر میخوابم...مثلا دیشب4:15صبح رفتم تازه بخوابم تا5...از اون 45 دقیقه هم 20 دقیقشو بیدار بودم تا خوابم بگیره...بعدم پاشدم تا آماده شمو برم دانشگاه....چیکار کنیم وقتی این رشته رو انتخاب کردیم باید با همه چیش بسازیم دیگه...اینقده از صبح تا شب دارم داخل این مانیتور رو نگاه میکنم چشام درد گرفته...
راستیییییییییییی مامان ببینین چی گفته بهم...چند روز پیش بهم گفت وای کی میشه درستو تموم کنی من راحت شم...گفتم چرااااا؟؟؟؟؟!!!!!
گفت تا بیرون میری بیرونی...تا دانشگاه داری از صبح میری تا غروب میای...تا خونه هم که هستی همش بالا تو اتاقت پشت کامی نشستی داری کاراتو میکنی...آخه هیشکی ندارم تو این خونه بشینم دو کلمه باهاش حرف بزنم...گفتم اااااااا مامان من که تازه دفترچه کارشناسی گرفتم ثبت نام کردم...یعنی نخونم..؟؟؟؟
گفت وااااااااااااای نه....من غلط بکنم تو رو بفرستم....بازم 2سال دیگه بری تو اون اتاق بمونی من نبینمت...؟گفتم اااااااااا....خوب چیکار کنم؟ گفت خیاطی...بهترین چیز.....واااااااای تا اینو گفت مردم از خنده...اینقده خندم گرفت که نگو...آخه دقیقا حرفه رضایی رو داشت تحویلم میداد...خلاصه کلی خندم گرفته بود...ولی جای تعجب بود که ابنطوری داشت میگفتااااا...مامان من بگه درس نخون...؟؟؟!!!!!!!!!!!!چه میدونم والا...هر وقت یه چی میگه...یه بار میگه تا دستت تو جیب خودت نره نمیذارم پاتو از این خونه بذاری بیرون...یه بارم تو حرفاش میگه تو هم تا یکی دو سال دیگه هستی اینجا دیگه....من که هنو نفهمیدم چیه قضیه!!!!...ولی خودشم میدونه که تا یکی دوسال دیگه بیشتر نمیمونیم...چون اون بارکه بهش قضیه رضا رو گفته بودم از اونجایی که به هیششششششششکی نگفت...داشت دردو دل میکرد با داداش بزرگم که اونجوری که به گوشم رسیده گفته که آره با فلانی دوست هستو بعد تموم شدن درسشونم اون میخواد بیاد جلو و...وااااااااا من نمیدونم این حرفا رو کی بهش زده...من که اصلا اینطوری نگفته بودم بهش...!!!!!!!!!!!!!!!!نیدونم....
به رضایی که حرف این بار مامانو گفتم... اونم که سواستفاده گر....گفت دیدی مامانم اینطوری میخواد...پس دیگه بهونه نداری که شرط مامان درس خوندنه آخ جووووووووون......ای رضایی شیطون...
راستی دفترچه کارشناسی رو رضایی هم گرفتااا..قراره با هم قبول شیم...تورو خدا اعتماد به نفس رو میبینین؟؟هیچی نخونده قبولم میخوایم بشیم...
دیگه چی بگم؟ راستی با رضایی آشتی کردمااااا...به خاطر اینکه ناراحتم کرده بود منم گفتم آشتی نمیکنم مگه اینکه جریمت کنم تا واسم یه چی بخری...گفت چی خانومی؟هر چی دوست داری بگوخودم واست میخرم...منم گفتم رضایییییییی امروز یکی از این شاسخین بزرگا دیدم اینقده خوکشلههههههههه...اونم گفت تو بخر خانومی من اومدم پولشو میدم بهت...منم درجا خریدم...آخ جوووووووووون...الان ما ۳تا بچه داریماااااا...خدا بده برکت....یکی اون دوقلوها هستن که عکساشونو گذاشته بودم...اسمشونم آنی و مانی شده الان...یکی هم این شاسخینی که فعلا اسمش خینی هست...مرسی آقایی ناززززززززززززم...
الان با هم خوبیم...از این به بعد به خودم قول دادم دیگه اینقده اذیتش نکنم...خدا کنه زیر قولم نزنم...واسم دعا کنین...
آها راستی قضیه مکه هم فعلا منتفی شده...میخوایم عقب بندازیم...بابا باز رفت سوال کرد گفتن که تا چند سال میتونین عقب بندازین..ما هم تصمیم گرفتیم به همون دلایلی که قبلا گفته بودم فعلا عقب بندازیم...رضایی اینقده دوست داره باهامون بیااااااااد...آخییییی چقد خوب میشه هااااااا...خدا کنه یه جور بشه که اونم باهامون بیاد البته اینم بستگی به زود جلو اومدنش داره دیگه...
واااااااااااای گفتم رضایییییییی.....دلم اینقده واسش تنگ شدههههههههه....ای خداااااااااااااااااا کی میشه ما مال هم بشیم.........؟؟خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟