سلام دوستای گلم....خوبین؟اشالله که همیشه خوب و شاد باشید...
منم راستش خبر خاصی نبود که بیام اینجا و آپ کنم...از یه طرفم اصلا وقت اومدن نداشتم...چون کارامون زیاده کمتر میتونم بیام....ولی خوب به شما که سر میزدم مگه نه؟
روزگاره ما هم میگذره دیگه...تو هفته که 4 روز دانشگاه میریمو خونه هم که میایم یا خسته ایم یا با اون همه خستگی باید بشینیم کارامونو انجام بدیم...این هفته هم یکی از استادای تخصمون واسمون ژوژمان گذاشته....باید از الان مثل چی بشینیم کارامونو بکنیم تا برسیم...بعدشم آقا تائید نکنه کارامونو...
شنبه هم واسه همین کارا نمیخوام بریم دانشگاه....دوشنبه هم نمیریم بشینیم خونه استراحت کنیم دیگه...آخه یکی از کلاسهایی رو که با رییس دانشگاه داریم تشکیل نمیشه....مگه دیونه ایم که واسه 5/1ساعت کلاس بعدی بریم دانشگاه ... ؟
دیروز تو کلاس حرف درباره کنکور کاردانی به کارشناسی رشته ما(گرافیک)پیش اومد...دفترچش الان اومده امتحانش مرداد ماهه...وقتی استادمون اون کتابایی رو که واسه این کنکور باید بخونیم رو نوشت هممون از زندگی ناامید شدیم...خیلی زیاده...مثلا فرض کن...واسه کاردانی کتابای دبیرستان هر چی هست رو باید بخونیم دیگه...یعنی منظورم اینه که معلومه چه کتابایی هست...اما واسه کارشناسی...هر کتابه طراحی که وجود داره باید بخونیم هر کتاب هنرهای تجسمی که هر جا هست باید بخونیم هر کتابه.....خیلی سخته...ما هم که امسال به هیچ وجه وقت خوندن نداریم...اما منو الهه(دوستم)میخوایم بریم دفترچشو بگیریمو شرکت کنیم تا با سوالا آشنا شیم...البته من که هنوز معلوم نیست که میخوام ادامه بدم یا نه...رضایی که میگه میخواد یه مدت بعده تموم شدنه درسمون بیاد جلو...البته شرط مامانم تحصیلات بالائه...ولی اگه اون نخونه منم نمیخونم...حالا معلوم نیست...اگه بتونم راضیش کنم میکنم که بخونیم هر دومون...اگه نه هم که هیچی دیگه...عروسیییییییییییییییییی....
الانم کمی تا قسمتی ابری با رضایی در قهر به سر میبرم...خو چرا بازم دارین دعوام میکنین؟دیروز که از دانشگاه داشتم میومدم خونه با هزار ذوق گفتم برم واسش زنگ بزنم...چند روز بود که اصلا حرف نزده بودیم دلم واسش یه ذره شده بود...وقتی زنگ زدم دیدم اینقده سرد داره باهام حرف میزنه....منم اعصابم خورد شد ...گفتم کجایی؟ گفت تازه از سر کار اومدیمو الان سوار سرویس شدیم...میدونستم پیش همکاراشه...گفتم یعنی نمیتونی صحبت کنی؟گفت نه...گفت اگه میتونی بعدا زنگ بزن اگه اشکالی نداره 2تا قبلش میس بده اگه جواب دادم بعد زنگ بزن...گفتم باشه من دارم میرم جایی کار دارم بعدا اگه تونستم میزنگم...کارم تموم شد واسش میس دادم دیدم smsداده که هنوزم تو سرویس پیشه همکاراشه و نمیتونه صحبت کنه ...بعدم گفت اگه 20 دیقه دیگه میتونی بحرفی میس بده که منم از غرض ندادم...تا اون 20 دیقه رسیدم خونه که دیدم میس داده که بزنگه...نمیخواستم جواب میسشو بدم که یعنی نمیتونم...ولی دلم طاقت نیاوردو جواب دادم...وقتی که زنگ زد با سردی تموم باهاش حرف زدم...جوابام بهش فقط آره یا نه بود که گفت چیزی شده...؟گفتم نه...گفت خوب چرا اینطوری حرف میزنی حتما یه چیزی شده...گفتم نه....هی گفت چی شده که آخه گفتم وقتی من زنگ میزنم اونطوری حرف میزنی پس از منم باید همین انتظارو داشته باشی...گفت آهاااااااا....واااااااای خانومی تو که میدونی من پیش همکارام بودم نمیتونستم راحت حرف بزنم...گفتم چه ربطی داشت کی میدونه کیه...خوب شاید مامانت باشه...خواهرت باشه واست زنگیده مگه اونا فضولن...خلاصه هی معذرت خواهی کرد منم قبول نمیکردم دیدم تموم نمیکنه که گفتم برو...خسته ای برو خونه که تموم کرد...بعدش دوباره smsدادو معذرت خواهی کرد که داشتم شام میخوردم جوابشو ندادم...بعدم خواستم جواب بدم که دیدم داره جونمونگ میده میدونستم عاشق جومونگه میشینه نگاه میکنه حواسش به هیچی نیست، ندادم....بعدشم یهو خوابم برد پاشدم دیدم باز smsداده... گفتم منو بگو با چه ذوقی اومدم واست زنگیدم ولی تو...دیگه هم از این به بعد من واست نمیزنگم...که گفت باشه چشم از این به بعد همش من واست میزنگم ولی خانومی من که هزار بار تا حالا شرایط کاریمو بهت توضیح دادم...بااین وضع بازم معذرت میخوام....بعدشم شب بخیرو...البته الان هنوزم از دلم در نیومده هاااااااااااااا....
راستی آها یه خبر دارم نمیدونم بده یا خوب...دیروز خبردار شدیم که اونایی که مکه همزمان با ما افتاده بودن یه سریشون نوبت اول 2 اردیبهشت دارن میرن...حالا ما اگه بخوایم بریم نیتونیم از شهر خودمون بریم چون پر شده....باید از شهر های اطراف بریم....ولی ما که حالا نمیخوایم بریم...تا سه دوره میتونیم عقب بندازیم رفتنمونو...ولی کاش به این زودی نمیشد....کاش درسم تموم میشد بعد...کاش ...............
مامان اینا صبح رفتن سازمان حج و زیارت سوال کردن گفتن که نوبت دومش خرداد ماهه...یعنی بدترین موقع...موقع امتحانای من...نوبت سومش هم احتمالا مرداد یا شهریور میافته....یعنی موقع ترم تابستونی و امتحانام.. ولی ما اصلا دوست نداریم الان بشه...هم من...هم مامان اینا...من به خاطر درسو.....مامان اینا هم به خاطر پول...خدا کنه عقب بیافته....دعا کنین واسمون ...دعا کنین تا اونجایی که راه داره عقب بیافته....از یه طرفم فکر میکنم الان اصلا لیاقت رفتنو ندارم...نیدونم...دعا کنین....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟