عید خوش گذشت بهتون...؟یه خورده من بگم از عید.... از کجاش بگم آخه...؟
وقت تحویل سال دلم خیلی گرفته بود...وقتی که داشتم سبزه رو قیچی میکردم گریم گرفت ...یعنی کی میشه که ساله جدیدو کنار رضاییم شروع کنم...؟!!!!!
واسه همه دعا کردم...واسه رضاییم...واسه خودم...واسه خودمون...واسه شما ...
رضایی هم که واسش کار پیش اومده بود رفته بود دوم عید اومد...منم که دلم واسش یه ذره شده بود فرداش رفتم ببینمش...قربونش بشم من....2ساعتی با هم بودیمو کلی هم خوش گذشت....فرداش هم داداش کوچیکم از تبریزاومد ولی تنها... زنش تبریز خونه مامانش اینا بود و اینم چند روز که اونجا موند اومد یه سری اینجا... فرداشم یعنی چهارشنبه با میثم (داداشم)میخواستم برم بیرون....که یهو تصمیم گرفتم پیش رضایی هم برم...بیرون که رفتیم میثم میخواست بره مغازه پیش داییم...منم از فرصت استفاده کردمو گفتم خوب پس تو برو من دیگه نمیام اونجا...با الهه میرم بیرون...هر وقت خواستی ازاونجا بیای بهم زنگ بزن بیام با هم بریم خونه... خلاصه پیچوندمشو رفتم پیش عسلیم....
حالا مگه مامان ول میکنه...زنگ میزنه میگه منم میخوام بیام بیرون شما کجایین؟( واااااای حالا خر بیار باقالی بار کن...)آخه الان چه وقت بیرون هوس کردن مادره من...؟گفتم میثم رفت پیش دایی منم با الهه بیرونم...گفت واااااا مگه شما قرار نبود با هم برین بیرون..؟گفتم مامان میخوای بیای واسه میثم زنگ بزن با اون قرار بذار...من نمیدونم... خلاصه منم فکر کنم یه 2ساعتی پیش عسلیم بودم اونم مامان اینقد زنگ زد پاشدم رفتم...آخه میرم پیش رضایی که دلم نمیاد ازش جدا شموبیام...
بعده اون روز..یکشنبه بود که باز رفتم پیشش...آخه اونم نبود رفته بودن خونشون که این ورا دارن...یه خورده دوره به اینجا...واسه همین قرار شد یه 2،3 روزی اونجا بمونه بعد باز بیاد پیشم...یکشنبه هم رفتم پیششو کلی خوش گذشتو کلی هم عکس گرفتیم 2تایی...اینقده قشنگ شدهههههه.....
فرداش هم باز رفتم..خو چیه؟دلم زود زود واسش تنگ میشه دیگه..اون اینجا باشه و من نرم پیشش دق میکنم اخه...سه شنبه هم یه سر اومد سمت خونمونو دیدمش قربونش بشم من..
چهارشنبه هم ...هم صبح رفتم هم بعد از ظهر....خو چیه؟خوب اخه آخرین روزه دیدارمون بود...دلم واسش تنگ میشد...کلی خوش گذشتو منم به زور اومدم خونه...خو دلم میخواست پیش رضاییم میموندم...چیه مگه؟ ولی حیف که نمیشد...
فرداش 13 بدر هم جایی نرفتیم فقط غروب با مامی رفتیم بیرون یه دور زدیم ...رضایی نبود صبح زود با کلی تا از فامیلاشون رفته بودن بیرون از شهرو کلی خوش گذروندنو از منم هیچ خبری نگرفت... صبح که از خواب پاشدم خواستم بهش میس بدم دیدم گوشیش خاموشه...منو میبینی...
آخه رضایی آدمی نیست که گوشیشو خاموش کنه...خیلی نگران شدم...به خواهرش زنگیدم دیدم در درسترس نیست...یکی درمیون هم میگه خاموشه....گوشی باباشم خاموش بود....داشتم میمردم از نگرانی....خلاصه...صبح تا بعد از ظهر رو با هزار بدبختیو فکرای ناجور که خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال چیزی نشده باشه گذروندم...
ساعت 3:30بود که smsکه صبح بهش دادم رسید بهش...دیدم sms داده میگه خانومی روم سیاه ما با فلانی اینا از صبح زود اومدیم بیرون...دلم نیومد صبح از خواب بیدارت کنمو بگم بهت...فکرشم نمیکردم که اونجا بریم اصلا آنتن نده...الانم داریم برمیگردیم اما اولش یه سر میریم دریا بعد میایم...منو میبینی....اینقد عصبانی بوددددددم.....گفتم عشقو حالتو کردی حالا به یاد من افتادیو....؟کلی حرف وبحثو اینا زدیمو بعدشم گفتم دیگه نه میخوام ببینمت نه میخوام صداتو بشنوم نه smsتو ببینم....همین...خوش بگذره...مخصوصا کنار دریا....الهی بمیرم میدونم که کلی از این حرفم ناراحت شد ولی اصلا به روی خودش نیاورد...میدونست اعصابم خورده و یه چی واسه خودم دارم میگم...از اونجا هم که اومد...آخرای غروب بود که اومد سمت خونمون تا واسه آخرین بار ببینه منو... وقتی هم زنگید فقط داشت معذرت خواهی میکردومیگفت آشتیییییییییی؟
منم میگفتم نه آشتی نمیکنمو...خلاصه بعدش که رفت بازم کلی smsدادو ولی من اصلا محل نمیکردم....تا شب شد که دلم خیلی گرفت...عذاب وجدان داشتم به خاطر رفتاری که داشتم باهاش...
شب که همینطوری یه سر نت رفتم یکی از دوست گلی های عزیزم که فهمید قضیه رو کلی دعوام کردو قانعم کرد که کارم اشتباه بودو....خلاصه ازم قول گرفت که به رضایی smsبدمو معذرت خواهی کنم به خاطر رفتار بدی که داشتم باهاش....رضایی هم اونموقع خواب بود خلاصه به این نتیجه رسیدیم که اونموقع بهتره...وقتی صبح از خواب بیدار شه و smsمنو ببینه کلی خوشحال میشه و... منم این کارو کردمو خلاصه آشتی شدیییییم...البته اون که آشتی بود من نبودم دیگه...
جمعه صبح هم راهی تهران شدن....
آها راستیییییییی.....گفته بودم که...عیدی واسم مانتو خریده بود دیگه...منم بهش پول دادم تا واسه خودش اتوی مو بگیره...آخه میخواست یکی واسه خودش بگیره منم گفتم خوب پولشو من میدم به عنوان عیدی...البته کم دادماا...نصفه پول مانتویی که واسم خریدم نشد..
راستی یه چی دیگه...امسال کلی آشتی کنون بود...من که با یکی از نزدیکا...(خیلی نزدیک)قهر بودم آشتی کردم...البته از اون خبر ندارم چون وقتی واسه سال جدید زنگ زدم واسش خیییییلی سر سنگین حرف زد...واسه تولدشم کهsms دادم یه جواب هم نداد...خونه هم که زنگ میزنه اینقده خشک و رسمی حرف میزنه که انگار...........
با خاله هام هم آشتی کردیم....با مامان تصمیم گرفتیم تو سال جدید کدورتها رو از بین ببریمو فراموش کنیم...7 سال هست که مادربزرگم فوت کرده...از همون موقع بین این خواهرا بحثی شده بود که قهر بودن....البته اصلا تقصیر مامان من نبوداااااااا اصلا...تازه مامان من بچه بزرگ خانواده هم بود با اون که بزرگتر بودوتقصیر اونم نبود ولی خودش پا پیش گذاشت...عید خونشون رفتیمو آشتی شدیم...ولی فکرشو که میکردیم واسمون خیلی سخت بود...چون نمیدونستیم با چه برخوردی از اونا روبه رو میشیم.... واسم سخت بود که بعد 7سال با خاله هامو دختر خاله هام که تو این مدت کلی اوایی(درست نوشتم آیا؟)شده بودن روبه رو شم...اما اصلا به زبون نمیاوردم که شاید مامان به خاطر من از این تصمیمی که گرفته برگرده...البته اولش سخت بود...ولی همین که رفتیم پیششون همه چی تموم شد...انگار اصلا هیچی نشده بود هیچ قهری هم نبود...
بعد از اینکه از اونجا اومدیم تازه به حرف اومدیم..هر کی داشت حرف دلشو میزد..چیزی که قبل رفتن تو دلمون بود..فهمیدیم که هر دومون واسه رفتن به اونجا اون شکی رو که تو دلمون بود هیچ حرفی ازش نمیزدیم تا نظر اون یکی عوض بشه...خلاصه خدا رو شکربه خوبی خوشی حل شد..
حالا بگین من چیکار کنم؟عادت کرده بودم به بودن رضایی پیشم....با هر دیقه حرف زدنو sms دادنو دیدن تو این دو هفته...حالا چه جوری باید با نبودش کنار بیام....میدونم که واسه اونم سخته....خدا به دادمون برسه...شما واسمون دعا میکنین؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟