راستش حالم خوب نبود...بازم رفته بودم تو دپرسی.... آخه با اومدن رضایی موافقت نکردن...یعنی بهش مرخصی ندادن...منم خیییییییلی ناراحت شدم...چون واسه اومدنش کلی برنامه ریخته بودم که همشون به باد فنا رفت...
ولی بعدش به کمک یکی دوستای عزیزم از این حال در اومدم...هر وقت باهاش حرف میزنم کلی بهم انرژی مثبت میده و منم همه غم هام یادم میره...
دوستت دارم دوست جون مهربونم...
بعدشم کارخونه و دانشگاه رفتنو اینا نمیذاشت بیام..ازدیروز دیگه نمیریم دانشگاه...خوب بسه دیگه...یعنی یه هفته قبل از عید نباید به کارای خودمون برسیم؟شماها چه خبر؟چه کارا کردین؟ یه خورده خودم از خونمون بگم...خونه تقریبا کاراش تموم شده...تقریبا...فردا شستن و اینا تموم میشه بعدشم میمونه ریزه کاری...دیروز رفته بودیم واسه یکی از گلدونامون گل بخریم...یه جا رفتیم که خییلی باحال بود...وقتی رفتیم تو وسایلاشو میدیدم دلم میخواست همشونو بگیرم...خیلی وقته این مغازه اینجا هستااا ولی نمیدونم چرا ما تا حالا نرفته بودیم اونجا...!!!!!!!!
به مامان میگم ماماااااااان...وسایل جهاز منو اینجا میگیریییییی؟؟؟؟؟ پرویی رو میبینین تو رو خدا....به رضایی هم sms دادم گفتم رضایییییییی اومدم مغازه(....)اینقده وسایلاش خوشگله...ولی آدم باید یه کیسه پر پول داشته باشه تا بیاد اینجا...گفتم واااااای اینقده دوست داشتم واسه خونه منو تو کلی وسایل بخرررررررم....اونم در جواب داد...محبوبه خانومی ناز نازیه من هر جی بخوای خودم واست میخرم..،تو جون بخواه...تو هر چی بخوای شب و روز کار میکنم واست میگیرم...(عین smsرضایی بودا..)واااااای وقتی این حرف و زد داشتم دیونه میشدم...رضایی نمیدونم کی وقتش میرسه که تو بیای و این نوشته های منو بخونی ولی اینو بدون که تو خیلی مهربونی عزیزم....خیلی...
خیییییلی دوست دارم فدای تو بشم....
خلاصه گلمونو اونجا خریدیمو اومدیم....
الان اینقده خستتتتتتتتتم....آخه امروز صبح موندمو یه قسمت از دیوار حیاط رو با دستشویی پایینو بیرونی حوض واینا رو رنگ زدم...داخل حوض رو هم میخوام آبی کنم...الهیییییی ماهی های توش امسال عید میرن خونه تازه....
دیگه چی بگم؟ آها راستی یه کفش واسه عید خریدم...یه پارچه شلواری هم خریدم دادم خیاطی واسم درست کنه که هفته دیگه آماده میشه...اول میخواستم شلوار لی بخرم ولی بعد که دیدم کفش خریدم گفتم خوب با کفش شلوار لی به تیپم نمیخوره...اونو هر وقت احتیاج داشتم میخرم...واسه مانتو هم چند جا رفتم ولی هیچی خوشم نیومد...چرا مانتوها اینطورین؟؟!!!!امسالم که رنگی رو که من دوست دارم مد شده...آبی فیروزه ای...به به...
ولی خیلی داره تکراری میشه...آخه بیرون که میری همه پوشیدن...
یه سری وسایل آرایش هم خریدم...پنککم یه خورده تیره بود رضایی هر وقت میومد بهم میگفت برنزه کردی...؟؟منم واسه همین یکی تقریبا روشن خریدم با چیزای دیگه و.....
خوب فعلا دیگه بسه... راستی 9روز دیگه بیشتر به عید نمونده هاااااااا.....بااااای..
بعدا نوشت:
بعدا نوشت۱:اومدم بگم که کار خونمون بلاخره تموم شداااااااااااا..الان فقط ریزه کاری مونده....
بعدا نوشت۲:یه ساعت هم خریدمااااااااا...مبارکم باشه....
بعدا نوشت۳:این هفته دوشنبه یا چهارشنبه بالاخره میخوام برم یه صفایی به این ابروها بدم...
بعدا نوشت۴:یه خبر بدم دارم...دیروز با هزار امید موندم اون حوض رو که گفتم بهتون رنگ آبی زدم...ماهیهاروهم تو یه جا گذاشتیم بیرون از حوض... بعد که رنگ کردم یادمون رفت تو حیاط نذاریم...صبح مامان بیدارم کردو گفت که گربه ماهی ها رو خورده..آخیییییییییی.. حالا منو مامان گریهههههههههه....
خیلی دلمون سوخت....خیلی خوکشلی بودن.... الهییییییی با هزار ذوق داشتم خونشونو واسشون درست میکردم ولیییییی.....
گربه عوضی بیشعور....اگه دستم بهش برسه... الهی کوفتت بشه...الهی بمیری که ماهیهای نازه منو خوردی...اون دنیا باید جواب این کارتو بدی....
به رضایی میگم رضاییییییییییی من باعث شدم اونا بمیررررررررررن....
اونم نامردی نمیکنه میگه بابا قاتتتتتل...
خوب دیگه فعلا....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟