رضایییییییی...چقدر دلم واست تنگ شده....چقدر این چند روزه فکر میکنم که ازت دور شدم....ازت بی خبرم...درسته که یه روز در میون واسم زنگ میزنی اماااااااااا...... الان شرایط مثل قبل نیست که لا اقل دلمون به اس ام اس خوش باشه....همش که شبا داشتم میخوابیدم اس ام اسایی که تو طول روز واسم میومدو چک میکردمواونایی رو که چرت و پرت بودو پاک میکردمو اونایی رو که مال تو بود وصد بار میخوندم تا لااقل یه خورده باهاش آروم شم... حتی صبحا که پامیشدم میدیدم که گوشی تو دستمه و روی همون اس ام است که منو با خودش به رویا ها میبرد بود...با همون خوابم میگرفت....که صبح مامان میومد بیدارم کنه میگفت اینقد به این گوشی وابسته ای که شبا باید بغلش کنی بخوابی.؟ولی الان.....دیگه اون اس ام اسات که بهم اعتماد به نفس میداد بهم آرامش میداد..بهم این اطمینانو میداد که یکی هست که واقعا دوسم داره و حاضره به خاطر منو زندگیمون هر کاری بکنه نیست....معلومم نیست که این لعنتیا کی میخوان این شرایط رو درست کنن...رضا اگه بدونی وقتی بهم میگی تو همه زندگیمیو اگه من تو رو نداشتم دق میکردم چقدربهم آرامش میده....وقتی از اون کتابه ازت میپرسم چه کارهایی از جانب همسرتون براتون غیر قابل تحمله و باعث ناراحتیتون میشه؟میگی وقتی باهام قهره...اون لحظه خیلی از خودم خجالت میکشم به خاطر اخلاقم...اینکه چرا گاهی اوقات اینقدر اذیتت میکنم واقعا پشیمون میشم... 4روزه که هیچ اس ام اسی ازت بهم نمیرسه...شبا موقع خواب ..........این چن روزه آروم نیستم....آرامش ندارم...رضا خیلی دلم گرفته امشب...کاش تو هم میتونستی اینجا رو بخونی...امااااا.... تو اون 4شب که وقت خواب واسه شب بخیر نمیتونستی اس ام اس بدی لااقل با میس بهم شب بخیر میگفتی ولی الان... میدونم که الان خونه خوابیدی...یعنی امشب حتی یه میس هم نتونستی بدی چون کلا خط های تهران رو هم قطع کردن...
رضا...گاهی اوقات خیلی از این وضعمون خسته میشم...نمیدونم به کی بگم..با کی درد دل کنم...به کی حرف دلمو بزنم...نمیدونم....آخه تا کی باید این وضعمون ادامه پیدا کنه...اینهمه دوری اینهمه دلتنگی...نمیدونم...اما لااقل دلم به اون روزای خوبو خوشی که براش برنامه ریختیم خوشه لااقل میدونم که انتخابم یه انتخاب درسته...اینو مطمئنم...تو خیلی با بقیه پسرا فرق داری...خیییییییلی...بیشتر سعی میکنی با عقل و منطق پیش بری...میدونم که تو هم از این شرایط خسته شدی..عین من...ولی همین که تو این شرایط میگی تا کاملا مطمئن نباشم که میتونم یه زندگی رو پیش ببرم جلو نمیام همین واسم یه دنیا حرفه...یه دنیا ارزش داره....با این حرفت انگار دنیا رو بهم دادن... پسرایی رو میبینم که شاید سنشون ازتو هم بیشتره ولی یه ذره هم عقل تو رو ندارن...فقط به فکر تفریح و گردشو خوش گذرونی هستن...ولی تو از همون اول دوست نداشتی سر بار کسی باشی...دوست داشتی رو پای خودت وایستی...زندگیتو خودت بسازی...از اون موقعی که درستو تموم کردی رفتی سر کار ....هر کاری هم بود واست مهم نبود واست عار نبود....تو اون زمونی که...تو اون سنی که هر کی جای تو بود این راه تو رو پیش نمیگرفت...وقتی میبیننم که مثل این پسرایی که فقط به فکر ازدواج هستنو بعدشم به جیب بابا ننشون نگاه میکنن تا اونا خرجشونو بکشن ولی تو به این فکر میکنی که تا اونجایی که میتونی محتاج کسی نباشیو دستت تو جیب خودت باشه وبتونی واسم یه زندگی خوب بسازی بهت افتخار میکنم....اینو بدون که...... *خیلی دوست دارم خیلی*......
خدایا ازت ممنونم....ممنونم از داشتن رضا....میدونم...میدونم که چاره کار ما صبره...صبر...لااقل خودت صبرمونو بیشتر کن....خدایا ازت میخوام پشتیبانش باشی...میخوام کمکش کنیو هیجا تنهاش نذاری...خدایا رضامو سپردم به خودت...خودت مواظبش باش...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
چه اوضاعیه الانا...
سلام دوست جونیام...خوبین؟
چه میکنین با این انتخابات؟
از صبح که پامیشیم همه جا تو سرویس تو دانشگاه تو خونه...حرف این انتخابات هست تااااااااا....
حالا شما به کی میخواین رای بدین ؟
با این حرفای امشبشون که کولاک کردن از بس بر ضد هم گفتن...کلی همو ضایع کردنااااااااا...مامانم میگه الان نرن اونطرف دعوا بگیرن بکشن همو....
خوب بگذریم...دیر اومدنمم به خاطر این بود که خبر خاصی نبود...فقط اینکه شنبه این هفته حالم بد شد ناجور...شبش غذا زیاد خورده بودم...صبح که پاشدم دیدم واااااااای چشتون روز بد نیبینه...حالت تهوع دارم ناجور...یه راینیتیدین خوردموتا دانشگاه همش حالم بود...یه چن ساعتی که گذشت دیدم خدا رو شکر قرص اثر کردو بهتر شدمو گشنم شده...رفتم ساندویچ در آوردم وقتی 2 لقمه ازش خوردم شکمم درد گرفت افتضااااااااااااح..وااااااااای داشتم میمردم...نمیتونستم تکون بخورمو گریه میکردم...
خلاصه دوستم رفت از استاد اجازه بگیره که ما بیایم تا من برم دکتر...منو دیده تو حیاط نشستم...میگه کجا میخواین برین؟میگم استاد دارم میمیرم حالم خیلی بده...میگه ااااا...خوب پس مزاحمت نمیشم...اینقده غرضم گرفت از دستش... خلاصه از دانشگاه یه آژانس گرفتیم تا گاراژو از اونجا هم اومدیم لا ه یج ان...ولی همش شکمم داشت میترکید...زنگ زدمو بابایی اومد دنبالمو رفتیم دکتر...اونم داشت واسم آمپول مینوشت...گفتم اااا چرا آمپول آخه؟ گفت چیه میترسی؟خوب قرصشو واست مینویسم...قرص که میخوری؟خلاصه یه سری دارو نوشتوگفت اگه بهتر نشدی باید بیای عکس بگیرمو....خلاصه اومدم خونه اصلا نمیتونستم چیزی بخورمو فقط خوابیدم تا شب...
واسه شب بخیر هم که رضایی smsداد گوشیم رو سایلنت نبود با صداش بیدار شدم بعد دوباره از بس خسته و خمار بودم فقط خوندم خوابیدم که دوباره با صدای میسش که منتظر جواب من بود پاشدمو تو خواب نمیدونم چی گفتم بهش اصلا...
میگمااااااااااا...حرفای هفته قبلم دیر به دست خدا جون رسید؟ اینکه گفته بودم دردای رضایی رو به من بده و اینا؟آخه دقیقا اون هفته اون اونطوری حالش بد بودو این هفته هم من اینطوری...نیدونم...چی بگم والا...
راستی رضایی هم الان خدا رو شکر خوبه خوب شده...2،3روزی فقط سوپ یا موز میخورد...الهی من قربونت بشم که گرسنگی رو تحمل میکردی....
دیگه همین دیگه...
آها راستی امتحانا نزدیکه...31 واسه ما شروع میشه...یه هفته زودتم که ژوژمانامون شروع میشههههههه...یعنی این هفته نه..هفته دیگه 3تا ژوژمان داریم....وااااااااااااای خدا به دادمون برسه...واسمون دعا کنین خووووووووووب؟
راستی یه سفارش کار هم بهم شده....طراحی کارت ویزیت و آگهی تبلیغاتی......ولی هنوز کاری نکردم...یه فکرایی تو سرم هست ولی آخه چون کارامون زیاده و واسه جشنواره بسم الله هم دارم طرح میزنم بفرستمو با این امتحانا....نمیرسم کار کنم دیگه... البته سفارش دهندش آشناستو عجله ای هم نداره..واینم اولین کاری هست که دارم واسه کسی انجام میدم واسه همین میخوام یه کار خوب تحویل بدم....خوب خلاصه آدم باید از یه جایی شروع کنه دیگه مگه نه؟ البته هنوز سر قیمت به تفاهم نرسیدیمااااااااا...حالا میدونین کی سفارش داده؟ خان داداشم...
خوب دیگه مواظب خودتون باشین...ما رو هم دعا کنین...اگه یه بار دیدین آپ نکردم بدونین درگیر کاراو درسو اینام دیگه...فعلا بابااااااااااای...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
خدایا خودت کمک کن...
سلام دوست جونیام خوبین؟
ولی من حالم اصلا خوب نیست...یه چیزی داره عذابم میده که حالا میگم بهتون...
همونطوری که گفته بودم چهارشنبه قرار بود رضایی بیاد پیشم قربونش بشم...همون روز زودتر از سر کار رفت خونه و وسایلاشو جمع و جور کرد تا بیاد شمال...ساعت 3:30 با بچه دختر خالش(مبین) که 6 سالشه واون کوچولو میخواست پیش مامان بزرگش اینا بمونه حرکت کردن...شبم ساعت 9اینطوریا رسیدن...فرداش قرار بود برم پیشش...یعنی 5شنبه...چون من هیچ وقت 5شنبه ها کلاس ندارم واسه اینکه بتونم راحت برم... خونه گفتم که واسمون کلاس جبرانی گذاشتنو حتما باید بریم...خلاصه 5شنبه از11رفتم پیش عسلیمو تاااااااا بعد از ظهر 5 خورده ای برگشتم خونه...کلی هم خوش گذشت...آها راستی یه کتاب ازنمایشگاه کتاب که رفته بودیم گرفته بودم به نام ((قبل ا ازدواج بخوانید!"300پرسش کلیدی"))اونم با خودم برده بودم تا اون سوالای توشو ازش بپرسم...اونم بیشترشو به مسخره ای جواب میدادو از حرفش کلی خندم میگرفت اخه نمیدونین بعضیا رو چه جوری جواب میداد که....بچم گوله نمکه آخه....قربونت بشم من الهی...همچنین آخرشم 27 تاسوال داره که با بله وخیر باید جواب داد...اگه جوابای مثبت یعنی بله تا 15 تا شد...میگه شما برای ازدواج آماده نیستید وبه اتمام کارهای ناتمام خود بپردازید...اگه از 16 تا 22شد...میگه تا حد قابل قبولی آماده ازدواج شده اید....اگه 23 به بالا شد...میگه کاملا آماده ازدواج هستید...تو.ی این سوالا هم جوابای مثبت رضایی 16 تا شد یعنی قربونش بشم تا حد قابل قبولی آماده ازدواج هست...اما مال من 14 تا مثبت شد...یعنییییی......
فرداش هم غروب یه 2 ساعتی رفتم پیش عسلیمو کلی خوش گذشتو کلی درباره آیندمون صحبت کردیم....امروزم از صبح تا 3 کلاس داشتیم که نرفتمو رفتم پیش عسلیم...صبح که داشتم آماده میشدم دیدم عسلی smsدادو میگه خانومی میشه نیم ساعت دیرتر بیای؟گفتم چرا آقایی؟گفت آخه مریضم...حالا بعد بهت توضیح میدم عزیزم...اینو که گفت نگران شدم...آماده شدمو کم کم رفتم...تو راهم که زنگ میزد واسم معلوم بود که بی حوصله هست....وقتی رفتم دیدمش از قیافش معلوم بود چیزی شده نا جور....گفت حالم خیلی بده خانومی...گفتم چی شده آخه؟ الهی من بمیرم که آقاییم حالش بده...چی شده؟ گفت یه چیزی خورده بودم راهه گلومو بسته بود صبح که پاشدم دیدم هیچی نمیتونم بخورم...حتی یه قطره آبم از گلوم پایین نمیره...گفتم چی خورده بودی مگه؟گفت پریروز که رفته بودم خونه عمم... قیمه درست کرده بود...تو نگو توی اون گوشت چرخ کرده ای که تو قیمه بود توش استخون داشت منم خوردم...گفتم واااااااا یعنی تو متوجه نشدی که داری استخون میخوری؟گفت نه دیگه آخه با برنج و اینا که بود لای اونا رفت....صبح که بهم گفت دیرتر بیا میخواست با عمش بره از اون جاهایی که استخون برمیدارن ازتو گلو...استخونه رو از گلوش در آورد خانومه ولی چون چرکی شده بود هنوز درد داشتو هیچی نمیتونست بخوره و حرفم به سختی میتونست بزنه....منم از صبح تاااااا خونه اومدن هیچی نخوردم حتی صبح که داشتم میرفتم صبحونه هم نخورده بودم گشنم بود ولی وقتی آقاییمو میدیدم که نمیتونه هیچی بخوره منم غذا از گلوم پایین نمیرفت...فقط خونه که اومدم یه خورده یه چی خوردم...یعنی از پریروز این استخونه تو گلوی این اقایی ما بودو این آقایی مامتوجه نشده بود.....چرکی که شده بود گلوش ....سرما هم که خورده بود...سرش که درد میکرد....تبم داشت شدید.....دستش ،صورتش ،جونش ،همه داشت از تب میسوخت...وقتی بهش دست میزدم خییییییییلی داغ بود...هر چی میگفتم برو دکتر میگفت نه خوب میشم....ولی از قیافش داد میزد که خییییلی حالش بده...با هزار زور و زحمت راضیش کردم تا بره لااقل یه استامینوفن از پایین بگیره...اونو که خورد یه کوچولو خیییییییییلی کم بهتر شد...داشتم دیوونه میشدم که عسلم پیشمه و داره درد میکشه و من نمیتونم واسش کاری بکنم...
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که یه خورده با نوازشام آرومش کنم...میگفتم خوبی؟ قیافش معلوم بود که بده ولی به خاطر حال منو اینکه من ناراحتو نگران نباشم میگفت آره خوبم...پیش تو هم که هستم خوبم دیگه....همشم شوخی میکردو میخندید تا من فکر کنم خوبه... ولی من از دلش خبر داشتم....دردشو راحت میتونستم از تو چشاش بخونم.....وقتی یه خورده میخوابید اونجا به دور از چشمش نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرمواشک از چشمام سرازیر میشدن وقتی که میدید پاکشون میکردو ناراحت میشد...ولی آخه دست خودم نبود نمیتونستم ناراحتیو دردشو ببینم...وقتی میدیدم که حتی آب دهنشو به زورو درد قورت میده داشتم دیوونه میشدم...فقط تو دلم از خدا میخواستم که همه درداشو بده به من...ولی انگار خدا صدامو نمیشنید...همین الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشکم بهم امون نمیده... ساعت 5 امروزهم بلیط داشت..4:30 اومدم خونه...عسلمم رفت خونه خالش تا وسایلاشو برداره و بره...الانم تو راهه...منم تا خودش smsنده نمیتونم بدم چون شاید خواب باشه دیگه نمیخوام بیدارش کنم...آخرین باریم که حالشو پرسیدم چون میدونم به خاطر من دروغ میگه گفتم راستشو بگو آقایی خوبی؟ گفت زیاد خوب نیستم خانومی...میخوام سعی کنم بخوابم.....خدایا خودت کمکش کن....خودت خوبش کن...رضاییمو سپردم به خودت.. عسل منو خوب کنو به جاش درداشو به من بده...خواهش میکنم....
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟