به به...محبوبه خانوم خوش اومدین...از این طرفا....چه تحویلی میگرم خودموهااااااااا...
سلام دوست جونیام....خوبین خوشین سلامتین؟این چن وقته من نبودم چه خبرا بود؟20 روزی بود که اصلا پیدام نبود دیگه به شما ها هم که خیلی وقته سر نزدم...دلم اینقده واستون تنگ شده بووووووووووووووووود...
حالا هم اینقده حرف دارم که نیدونم ازکی و از کجاش بگم....
تقریبا 1ماه پیش بود که داداشم مجید زنشو آورده بد اینورا پیش مامانش گذاشته بودو خودش برگشته بود تهران سر کارش...تو اون مدتی که فرشته اینجا بود چون مجید نبود فرشته فقط یه بار اومد پیشمون که اونم من نبودمو دانشگاه بودمو پارسا گوگولی رو نتونستم ببینم...چون خونه مامانش یه خورده از اینجا دوره بدون وسیله واسش سخت بود بیاد...تقریبا دو هفته ای اینورا بود تا اینکه مجید3روزه هم واسه تولد فرشته هم اینکه ببردشون اومد...تولد فرشته رو یه روز زودتریعنی11اردیبهشت همون روزیکه اومد گرفت...میخواست خونه مامانه فرشته بگیره که ظهر واسم زنگید تا ببینه اگه بیاد دنبالم میرم خونه مامانش واسه تولد فرشته!؟!؟!؟!
آخه ما تا حالاخونه اونا نرفتیم چون همونطوری که تو پستای اولم نوشته بودم چون مامان اینا با ازدواج اینا مخالف بودن با خونواده اینا اصلا رابطه نداریم...از قضا اون روز هم خیلی کار داشتم...کارام همه مونده بود...ولی وقتی گفت دلم سوخت...خلاصه به مامان گفتمو اجازه گرفتم که برم...فرشته و مامانو خواهرش اینا وقتی منو دیدن خییییییلی خوشحال شدنوکلی هم تحویل گرفتن...خلاصه اون شب هم تا ساعت11اونجا بودمو بعدشم مجید منو رسوندو برگشت...2،3روز بعدشم رفتن تهران...
رضایی قرار بود آخر همون هفته بیاد...اینقده خوشحال شدم که نگوووو...اما بعدش که گفت دیدم کلی کارو امتحان داریمو سخت میشه که راحت برم پیشش...قرار شد که هفته دیگه بیاد...
فردای رفتن مجید اینا هم فاطی گلی وداداشم اومدن ...البته اینا اومدنی نبودناااااااا..چون عروسی دوست داداشم بودوخیلی هم صمیمی بودن واسه همین مجبور بودن بیان البته با سوغاتیامون....آخه بعد از اومدن داداشم از فرنگ دیگه همدیگه رو ندیده بودیم...شب هم رفتیم عروسیوفردا صبح هم برگشتن تهران...منم خیلی دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب...ولی چون با استقبال بیش از حد داداشم مواجه شدم ترجیح دادم بمونمو چند روز دیگه با مامان اینا بریم...از اونورم قرار بود رضایی بیاد دیگه...منم خونه گفتم که چون پنجشنبه کلاس گذاشتن واسمون یکشنبه بعد از ظهر اگه بریم چهارشنبه حتما باید برگردیم...اما فاطمه نظرمو برگردوندو خلاصه این شد که باز با خجالت به رضایی گفتم...رضایییییییییییی اگه ناراحت نمیشی میتونی یه هفته دیگه اومدنتو عقب بندازیییییییی؟که عسلمم قبول کردوقرار شد ما تا جمعه برگردیم... خلاصه یکشنبه که من دانشگاه بودم مامان اینا اومدن دنبالمو حرکت کردیم... روزیم خونه یکی از داداشام بودیم...شب که رسیدیم اول خونه میثم اینا رفتیم چون بقیه داداشام اومده بودنو وسایلاشونو برده بودنو مامان بیشتر واسه میثم وسایل برده بود مجبور بودیم اول اونجا بریم...فردا شبشم(دوشنبه) شام خونه فاطمه اینا بودیم....سه شنبه هم با فاطمه رفتیم نمایشگاه کتاب کلی کتاب تخصصی گرفتم...واااااااای دستمون داشت میشکست...دیگه نای راه رفتن نداشتیم....از 11رفتیم تا 4بعد ازظهر...خونه هم که رسیدیم ساعت 7خورده ای بود...شبشم شام رفتیم خونه مجید اینا....واسه پارسا عسلی یه خورده وسایل از نمایشگاه و...گرفته بودم بهش دادم...یه کیف کوله پشتی کوچولو هم گرفته بودم واسش... اینقده خوشش اومده بووووود که نگو...به من محبوبه نمیتونه بگه میگه عمه ممومه..قربونش بشم من...فردا شبش(چهارشنبه)با مجید اینا رفتیم شهر بازی کلی خوش گذشتواز این سفینه ها وکشتی و تاپ و..اینا سوار شدیم...فاطمه اینا هم بعدش اومدنو شبم باهاشون رفتیم خونشون... فردا صبحشم(پنجشنبه)رفتیم برج میلاد رو دیدیم...البته الان که بسته هستو کسیو راه نمیدن...ورودیشم که باز شه نفری 20 تومنه...ولی خوب چون آشنا داشتیم کلی تا نفر مجونی رفتیم... تا آخرین طبقه رفتیم خیییییییییییییییییلی باهال بود...همتونو از اون بالا داشتم میدیدم....خیییییییییلی قشنگ و باهال بود...کلی هم عکس گرفتیم...هنوز کاملو تمیز نبودو چادرو شلوارو اینا همه خاکی شده بود...خلاصه جای همتون خالی بود دیگه...مخصوصا جای رضایی من...همش هر جا میرفتیم جای خالیشو احساس میکردم همش تو دلم میگفتم کاش عسلیمم بود...همون پنجشنبه بعد از ظهر با رضایی قرارداشتم تا با فاطمه برم پیشش...واسه همین بعد اونجا با فاطمه رفتیم ادارش تا منم به بهونه از اینترنت تحقیق در آوردن باهاش بمونم همونجا... بالاخره موفق شدیم....واسه رضایی زنگ زدمو قرار گذاشتیم....مامان اینا هم رفتن کاخ شاه رو ببینن...چون همون شب آخرین شب بودنمون تهران بود یه مهمونی کوچولو خونه فاطمه اینا میخواستن بگیرنو بقیه داداشام بیان اونجا...واسه همین داداشم به فاطمه گفت کارمون که بیرون تموم شد میایم دنبالتون بری خونه واسه شب غذا اینا رو آماده کنی...هر چی خواستیم بهونه بیاریم که نیان دنبالمونو خودمون زود برمیگردیم نمیشد....از اونجایی که داداشم خییییلی تیزه گفت چیه برنامه ای دارین مگه؟؟ما هم که دیدیم داره ضایع بازار میشه بیخیال شدیم....اومدن دنبالمونو رفتیم خونه... شبم همه اومدنو کلی خوش گذشتو عکسو فیلمو اینا گرفتیم....تو عکسا هم جای رضایی فقط خالی بود...زن داداشام میگفتن آخییییییی جلوی تو کسی نیست بشینه...؟هییییییییییی رضاییییییییی....
شبشم از بقیه خدافظی کردیمو رفتیم خونه میثم اینا چون خواهر الهام(زن داداشم)دعوتمون کرده بود یه سر رفتیم اونجاو بعدشم پیش به سوی شمااااااااااااااااال...یعنی دیشب ساعت 7رسیدیم....امروزم چون کارای فردا رو انجام نداده بودم دانشگاه نرفتم...
اینم ماجرای این 20 روز ما....
حالا هم اگه خدا بخواد رضایی من این 4شنبه حرکت میکنه...هورااااااااااااااااااااااااااااا...عسلیه من اگه بدونی چقدر دلم واسش تنگ شدهههههههههههههه...
راستی حال یکی از دوست جونیام خیلی بده تو رو خدا شما هم دعاش کنین...فعلا باااااااااااای...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
خستگی....
سلام دوست جونیام خوبین...؟
شرمنده که دیر اومدم...البته تو پست قبلیم که گفته بودم...به خدا وقت نمیکنم بیام...کارامون زیاده اگه هم وقت کنم میام فقط یه سری میزنمو میرم....شبا هم دیر میخوابم...مثلا دیشب4:15صبح رفتم تازه بخوابم تا5...از اون 45 دقیقه هم 20 دقیقشو بیدار بودم تا خوابم بگیره...بعدم پاشدم تا آماده شمو برم دانشگاه....چیکار کنیم وقتی این رشته رو انتخاب کردیم باید با همه چیش بسازیم دیگه...اینقده از صبح تا شب دارم داخل این مانیتور رو نگاه میکنم چشام درد گرفته...
راستیییییییییییی مامان ببینین چی گفته بهم...چند روز پیش بهم گفت وای کی میشه درستو تموم کنی من راحت شم...گفتم چرااااا؟؟؟؟؟!!!!!
گفت تا بیرون میری بیرونی...تا دانشگاه داری از صبح میری تا غروب میای...تا خونه هم که هستی همش بالا تو اتاقت پشت کامی نشستی داری کاراتو میکنی...آخه هیشکی ندارم تو این خونه بشینم دو کلمه باهاش حرف بزنم...گفتم اااااااا مامان من که تازه دفترچه کارشناسی گرفتم ثبت نام کردم...یعنی نخونم..؟؟؟؟
گفت وااااااااااااای نه....من غلط بکنم تو رو بفرستم....بازم 2سال دیگه بری تو اون اتاق بمونی من نبینمت...؟گفتم اااااااااا....خوب چیکار کنم؟ گفت خیاطی...بهترین چیز.....واااااااای تا اینو گفت مردم از خنده...اینقده خندم گرفت که نگو...آخه دقیقا حرفه رضایی رو داشت تحویلم میداد...خلاصه کلی خندم گرفته بود...ولی جای تعجب بود که ابنطوری داشت میگفتااااا...مامان من بگه درس نخون...؟؟؟!!!!!!!!!!!!چه میدونم والا...هر وقت یه چی میگه...یه بار میگه تا دستت تو جیب خودت نره نمیذارم پاتو از این خونه بذاری بیرون...یه بارم تو حرفاش میگه تو هم تا یکی دو سال دیگه هستی اینجا دیگه....من که هنو نفهمیدم چیه قضیه!!!!...ولی خودشم میدونه که تا یکی دوسال دیگه بیشتر نمیمونیم...چون اون بارکه بهش قضیه رضا رو گفته بودم از اونجایی که به هیششششششششکی نگفت...داشت دردو دل میکرد با داداش بزرگم که اونجوری که به گوشم رسیده گفته که آره با فلانی دوست هستو بعد تموم شدن درسشونم اون میخواد بیاد جلو و...وااااااااا من نمیدونم این حرفا رو کی بهش زده...من که اصلا اینطوری نگفته بودم بهش...!!!!!!!!!!!!!!!!نیدونم....
به رضایی که حرف این بار مامانو گفتم... اونم که سواستفاده گر....گفت دیدی مامانم اینطوری میخواد...پس دیگه بهونه نداری که شرط مامان درس خوندنه آخ جووووووووون......ای رضایی شیطون...
راستی دفترچه کارشناسی رو رضایی هم گرفتااا..قراره با هم قبول شیم...تورو خدا اعتماد به نفس رو میبینین؟؟هیچی نخونده قبولم میخوایم بشیم...
دیگه چی بگم؟ راستی با رضایی آشتی کردمااااا...به خاطر اینکه ناراحتم کرده بود منم گفتم آشتی نمیکنم مگه اینکه جریمت کنم تا واسم یه چی بخری...گفت چی خانومی؟هر چی دوست داری بگوخودم واست میخرم...منم گفتم رضایییییییی امروز یکی از این شاسخین بزرگا دیدم اینقده خوکشلههههههههه...اونم گفت تو بخر خانومی من اومدم پولشو میدم بهت...منم درجا خریدم...آخ جوووووووووون...الان ما ۳تا بچه داریماااااا...خدا بده برکت....یکی اون دوقلوها هستن که عکساشونو گذاشته بودم...اسمشونم آنی و مانی شده الان...یکی هم این شاسخینی که فعلا اسمش خینی هست...مرسی آقایی ناززززززززززززم...
الان با هم خوبیم...از این به بعد به خودم قول دادم دیگه اینقده اذیتش نکنم...خدا کنه زیر قولم نزنم...واسم دعا کنین...
آها راستی قضیه مکه هم فعلا منتفی شده...میخوایم عقب بندازیم...بابا باز رفت سوال کرد گفتن که تا چند سال میتونین عقب بندازین..ما هم تصمیم گرفتیم به همون دلایلی که قبلا گفته بودم فعلا عقب بندازیم...رضایی اینقده دوست داره باهامون بیااااااااد...آخییییی چقد خوب میشه هااااااا...خدا کنه یه جور بشه که اونم باهامون بیاد البته اینم بستگی به زود جلو اومدنش داره دیگه...
واااااااااااای گفتم رضایییییییی.....دلم اینقده واسش تنگ شدههههههههه....ای خداااااااااااااااااا کی میشه ما مال هم بشیم.........؟؟خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟