الان دیگه 2ساعت...2 ساعت خورده ای به تحویل سال مونده دیگه...اشالله سالی پر از سلامتی ، سروری ، سالاری ، سربلندی ، سرور ، سرافرازی ، و سعادت که بهترین هفت سین سال است روبراتون آرزو دارم.....اشالله سالی پراز خوشبختیو شادکامی داشته باشینو هر چی که از خدای خوبو مهربون میخواین بهتون بده...منو که یادتون نمیره؟واسه منم خیلی دعا کنین خیلی محتاجم...
این چند وقته شرمنده بعضی از دوست جونیا هستم که کلی اومدن پیشمو من اصلا وقت نکردم بهشون سر بزنمو تبریک بگم...باور کنین سرم خیلی شلوغ بود....همون ریزه کاری رو که گفته بودم بهتون هنوز تموم نشده هااااااا...اتاقه من که افتضاح...هر چی یه جا افتاده که باید بشینم تو این وقت کم درست کنم...
راستی حتی وقت نشد که بیام یه خبر خوب بهتون بدم...رضایی من اومد....
یکشنبه حرکت کرده بودو دوشنبه اینجا بود.....منم دوشنبه بعد کلی مدت و کلی دلتنگی رفتمو عسلیمو دیدم....الهی قربونش بشم اینقده دلم واسش تنگ شده بود.......
لازم به ذکره که با اون ابروهای خوشگل رفتم پیششاااااا....دوشنبه نشد برم آرایشگاه چون دختره نبود...واسه همین مجبور شدم بمونم واسه چهارشنبه برم اونم بارضایی... صبح چهارشنبه ساعت 9:30که آماده رفتن شده بودم دیدم که دختره sms داده بهم که صبح یهو واسم یه کاری پیش اومده و تو بعد از ظهر بیا...زنگ زدم گفتم بابا من الان آمادم میخواستم حرکت کنم...خلاصه بعد از کلی حرفو اینا قرار شد که 12:30 برم اونجا...رضایی هم بیرون منتظر بود تا من برم بریم رش*ت...اخه آرایشگاه هم رش*ت بود...زنگ زدم گفتم رضایی اینطوریه چیکار کنیم بریم رش*ت یه خورده بگردیم منم میخوام یه خورده مانتو نگاه کنم..بعد من برم آرایشگاه؟گفت نه بیا بریم (.....)بعد حرکت میکنیم ...گفتم خوب چرا هم قبل رش*ت هم بعد رش*ت میخوایم بریم(....)گفت مگه بعدشم میخوایم بریم(....)منم یهو زد به سرمو گفتم ببین اگه دوست نداری میتونی نیای باهام...تو اصلا دوست نداری باهام بیایو...منم باهات کاری ندارم....گوشی رو قطع کردم...
از خونه ما تا اونجا که اون منتظر بود راهی نبود...تا اونجا رفتن دقیقا 9بار زنگ زد ولی اصلا جواب ندادم...چون اعصابم خیلی از دستش خورد بود خیلی... وقتی هم که رسیدم اونجا... رفتم واسه خودم سوار ماشین شدم...اونم اومد پیشم نشست...گفت علیک سلام...هیچی نگفتم...هر چی حرف میزد هیچی نمیگفتم به بیرون پنجره فقط نگاه میکردم...تا رسیدن رش*ت خوابیدم حتی یه بار نگاشم نکردم الهی بمیرم خیلی اذیتش کردم ولی خوب تقصیر اونم بود دیگه..
اخه دیشبش رفته بود آرایشگاه کلی خوکشلی شده بود..همش دوست داشتم نگاش کنم عسلیمو ولی از غرض نمیکردم..وقتی هم که رسیدیم بیدارم کرد..پیاده شدیم هی یه چی میگفت که خندم بیاره...اونم که استاد خنده آوردنو خر کردن من..منم که نمیتونستم جلو خودمو بگیرم خندم میگرفت..خلاصه اینطور شد که آشتی شدیم...
بعد از یه خورده دور زدن من رفتم ارایشگاه...اونم بیچاره تو خیابونا علاف بود تا من کارم تموم شه..خلاصه از دست اون ابروها واینا راحت شدم....البته ابروهام نازک شد این سری....وقتی تو اینه دیدم گفتم واااااای چرا اینقده نازک شد؟فقط یه خورده وسط داره الان....خلاصه یه نشان دختری وجود داره...بعد از 1ساعتو خورده ای رفتم پیشش...الهی قربونش بشم وقتی دید گفت خیلی بهت میاد...
بعد از اونجا هم رفتیم یه خورده مانتو نگاه کردیم..هیجا خوشم نمیومد...یه جا که پوشیدم دیدم بد نیست خوبه..رضایی هم تعریف کرد گفت بهت میاد..بعد از یه خورده دیگه چرخ زدن رفتیمو همونوخریدیم..مشکی خریدم...خیلی قشنگه مامان بابا هم خوششون اومد..خودمم که کلی الان خوشم اومده ازشو دوسش دارم..البته رضایی واسم خریدااا..به عنوان عیدی..الهی قربونت بشم من عزیزم.....دستت درد نکنه اقایی مهربونننننننم.....
بعد از اونجا هم برگشتیم لاه یج ان...رفتیم پاتوق همیشگیمونو کلی خوش گذشتو ساعت 7خورده ای بود که اومدم خونه...رضایی اومده بود که تا اخر عید بمونه ولی یه کاری واسش پیش اومد که مجبور شد برگرده تهران بعد چند روز دیگه دوباره میاد....
آها راستی یه چی یادم رفت بگم...دوشنبه که داشتم میرفتم پیشش واسش 2قارچ از پیتزایی رو که خوم شب قبل درست کرده بودم بردم...اخه بهم گفته بود بیار ببینم چی درست کردی ...بعد که خورد گفتم خووووب چه جوری بود؟ اولش کلی اذیتم کرد اما بعد کلی تعریف کردو گفت خدایی خیلی خوشمزه شده بود دستت درد نکنه... میگه خووب یه خورده خیالم راحت شد که لااقل خونه خودمون که رفتیم از گرسنگی نمیمیرم...اینو خوب بلدی درست کنی....از دست تو رضایی شیطون....
اینم از داستان این چند وقت..ببخشید که سرتونو در اوردم...بازم سال جدیدو بهتون تبریک میگم....اشالله سال خوبی داشته باشین..
خدا جونم حاجت همه حاجت مندان رو روا کن....حاجت منو رضایی رو هم روا کن...
آمین یا رب العالمین.......
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
بازم دیر کردم؟
سلام به دوستای عزیز...خوب هستین؟
بازم مثل اینکه دیر کردم هاااا؟؟؟
راستش حالم خوب نبود...بازم رفته بودم تو دپرسی.... آخه با اومدن رضایی موافقت نکردن...یعنی بهش مرخصی ندادن...منم خیییییییلی ناراحت شدم...چون واسه اومدنش کلی برنامه ریخته بودم که همشون به باد فنا رفت...
ولی بعدش به کمک یکی دوستای عزیزم از این حال در اومدم...هر وقت باهاش حرف میزنم کلی بهم انرژی مثبت میده و منم همه غم هام یادم میره...
دوستت دارم دوست جون مهربونم...
بعدشم کارخونه و دانشگاه رفتنو اینا نمیذاشت بیام..ازدیروز دیگه نمیریم دانشگاه...خوب بسه دیگه...یعنی یه هفته قبل از عید نباید به کارای خودمون برسیم؟شماها چه خبر؟چه کارا کردین؟ یه خورده خودم از خونمون بگم...خونه تقریبا کاراش تموم شده...تقریبا...فردا شستن و اینا تموم میشه بعدشم میمونه ریزه کاری...دیروز رفته بودیم واسه یکی از گلدونامون گل بخریم...یه جا رفتیم که خییلی باحال بود...وقتی رفتیم تو وسایلاشو میدیدم دلم میخواست همشونو بگیرم...خیلی وقته این مغازه اینجا هستااا ولی نمیدونم چرا ما تا حالا نرفته بودیم اونجا...!!!!!!!!
به مامان میگم ماماااااااان...وسایل جهاز منو اینجا میگیریییییی؟؟؟؟؟ پرویی رو میبینین تو رو خدا....به رضایی هم sms دادم گفتم رضایییییییی اومدم مغازه(....)اینقده وسایلاش خوشگله...ولی آدم باید یه کیسه پر پول داشته باشه تا بیاد اینجا...گفتم واااااای اینقده دوست داشتم واسه خونه منو تو کلی وسایل بخرررررررم....اونم در جواب داد...محبوبه خانومی ناز نازیه من هر جی بخوای خودم واست میخرم..،تو جون بخواه...تو هر چی بخوای شب و روز کار میکنم واست میگیرم...(عین smsرضایی بودا..)واااااای وقتی این حرف و زد داشتم دیونه میشدم...رضایی نمیدونم کی وقتش میرسه که تو بیای و این نوشته های منو بخونی ولی اینو بدون که تو خیلی مهربونی عزیزم....خیلی...
خیییییلی دوست دارم فدای تو بشم....
خلاصه گلمونو اونجا خریدیمو اومدیم....
الان اینقده خستتتتتتتتتم....آخه امروز صبح موندمو یه قسمت از دیوار حیاط رو با دستشویی پایینو بیرونی حوض واینا رو رنگ زدم...داخل حوض رو هم میخوام آبی کنم...الهیییییی ماهی های توش امسال عید میرن خونه تازه....
دیگه چی بگم؟ آها راستی یه کفش واسه عید خریدم...یه پارچه شلواری هم خریدم دادم خیاطی واسم درست کنه که هفته دیگه آماده میشه...اول میخواستم شلوار لی بخرم ولی بعد که دیدم کفش خریدم گفتم خوب با کفش شلوار لی به تیپم نمیخوره...اونو هر وقت احتیاج داشتم میخرم...واسه مانتو هم چند جا رفتم ولی هیچی خوشم نیومد...چرا مانتوها اینطورین؟؟!!!!امسالم که رنگی رو که من دوست دارم مد شده...آبی فیروزه ای...به به...
ولی خیلی داره تکراری میشه...آخه بیرون که میری همه پوشیدن...
یه سری وسایل آرایش هم خریدم...پنککم یه خورده تیره بود رضایی هر وقت میومد بهم میگفت برنزه کردی...؟؟منم واسه همین یکی تقریبا روشن خریدم با چیزای دیگه و.....
خوب فعلا دیگه بسه... راستی 9روز دیگه بیشتر به عید نمونده هاااااااا.....بااااای..
بعدا نوشت:
بعدا نوشت۱:اومدم بگم که کار خونمون بلاخره تموم شداااااااااااا..الان فقط ریزه کاری مونده....
بعدا نوشت۲:یه ساعت هم خریدمااااااااا...مبارکم باشه....
بعدا نوشت۳:این هفته دوشنبه یا چهارشنبه بالاخره میخوام برم یه صفایی به این ابروها بدم...
بعدا نوشت۴:یه خبر بدم دارم...دیروز با هزار امید موندم اون حوض رو که گفتم بهتون رنگ آبی زدم...ماهیهاروهم تو یه جا گذاشتیم بیرون از حوض... بعد که رنگ کردم یادمون رفت تو حیاط نذاریم...صبح مامان بیدارم کردو گفت که گربه ماهی ها رو خورده..آخیییییییییی.. حالا منو مامان گریهههههههههه....
خیلی دلمون سوخت....خیلی خوکشلی بودن.... الهییییییی با هزار ذوق داشتم خونشونو واسشون درست میکردم ولیییییی.....
گربه عوضی بیشعور....اگه دستم بهش برسه... الهی کوفتت بشه...الهی بمیری که ماهیهای نازه منو خوردی...اون دنیا باید جواب این کارتو بدی....
به رضایی میگم رضاییییییییییی من باعث شدم اونا بمیررررررررررن....
اونم نامردی نمیکنه میگه بابا قاتتتتتل...
خوب دیگه فعلا....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
بالاخره من اومدم...
سلام دوست جونیام...خوبین؟
راستش این چند وقته اصلا حوصله آپ کردنو هیچ چیزوهیچ کسیو نداشتم..نمیدونم چرا!!!!!!!!!!!!!!!
بیچاره رضایی با اخلاق گنده من تو این مدت سوختو ساخت و هیچی نگفت...
الهی من قربونه مهربونیات بشم عسلم...
ولی خدا رو شکر الان بهترم...روحیم بهتر شده...واسه این بهتر شدم که رضایی گفت به خاطر من که اینطوری شدم یه روزه میخواد بیاد پیشم تا منو از این حالو روز در بیاره....وقتی گفت که به خاطر من یه روزم شده میخواد بیاد اینقد خوشحال شددددددددددددم....
با اینکه خیلی بد مرخصی بهشون میدن ولی گفت تا اونجایی که بتونم مرخصی میگیرم تا بیام...الهی قربونت بشم که اینقدر مهربونی عزیزه دلم...
راستش الان که دارم تایپ میکنم و پشت کامییوترنشستم... در اتاقم فقط یک عدد میز وکامپیوتر روش ویک عدد صندلی موجود میباشد...اتاقم کلا خالی شده واسه رنگ...امروز صبح آقاهه اومد تا اتاقه منو درست کنه...تا الان خونمون درست نشده دیگه...ولی اتاقه من آخرین جاست که باید رنگ بشه... فقط شما دعا کنین این کارامون زود تموم شه...چون حسابی هممون خسته شدیم...
از بابام بگم که الان یه خورده بهتره...آخه دو هفته ای بود که حالش خیلی بد بود...آرتروز بدی کرده بود دستشو نمیتونست حرکت بده... اما بعد از یه 10 جلسه ای فیزیوتراپی الان یه خورده بهتره...خوب نشده ولی خوب مثل قبلا نیست که تا صبح از درد بیدار بمونه ....تورو خدا واسه بابام دعا کنین تا خوبه خوب شه...
امروزم که فرشته با پارسا گوگولی اومده بودن اینجا... هیچ وقت دارن میان به کسی چیزی نمیگن ولی این دفعه واقعا واسه خودشونم یهو پیش اومد...فرشته دید که داداشش اینا دارن میان اینورا اونم یهو تصمیم گرفت که باهاشون بیاد 2روزه...مجید هم تهران موند...
از خرید عید بگم که چیزه خاصی هنوز نخریدم...یه بلوزو تاپ واسه کلاس ورزشمون خریدم...چون استاد گفته بود حتما باید لباس ورزشی و...بپوشین...یه سرافون کوتاه هم همونجا تو خونه ای واسه عید خوشم اومده بود که پولش خدا روشکر بهم رسید...فرشته بهم داد...هیچ وقت دسته خالی نمیاد ولی چون اینبار چیزی نخریده بود پولشو بهم داد..منم درجا رفتمو اون سرافون رو خریدم..
بعدشم با مامی رفتیم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم...مدل فارا زدم..خیلی وقت بود اصلا بهشون دست نزده بودم الان اینقده قشنگ شده..هی شیطونه بهم میگه برو یه صفایی هم به این ابروهای وارفتت بده ولی من خوب جلوی خودمو نگه میدارم تا واسه عید درست کنم..
الان که داشتم با رضایی صحبت میکردم گفتم یعنی داری میای نرم ابروهامو.......گفت نه...گفتم چرا؟؟؟؟ گفت بذار بیشتر پر شه بمون واسه عید یهو بردار...گفتم واااااا خیلی دوست داری این دفعه هم منو با اون قیافه ببینی؟؟؟؟گفت واااااا مگه قیافت چشه؟؟به اون خوبی....منم میخوام بچه خوبی باشمو به حرفه شوهری گوش کنم...
فقط دعا کنین با مرخصیش موافقت کنن یه روزه بیاد پیشم چون دلم خیلی واسش تنگ شده بهم میگه خوب خدا رو شکر الان خیلی خوب شدیااااا...قبلا هر وقت زنگ میزدم همش دپرس(اشتباه نوشتم آیا؟) بودی...منم دپرس میشدم...وقتی داشتم با ذوق وسایلهایی که خریدم و...رو تعریف میکردم واسش بهم میگه خوب من اگه میدونستم وقتی لباس بخری اینقده خوشحال میشیو از اون وضعیت در میای خوب خودم واست میخریدم خانومی
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟