اومدم که واقعا از همتون تشکر کنم که کلی کمک و راهنماییم کردین...مخصوصا از فاطمه مهربونم که همیشه و همه جا راهنمایو کمکم کرده.. از شیمای گلمم ممنونم.... از آتی عزیزم واقعا از راهنماییهات ممنونم خییلی کمک کرد....شیرین عسل عزیزم مرسی که تجربه های خودتو در اختیار من قرار دادی....همچنین نیلوفر عزیز و همه بچه هایی که اومدنو نگرانم بودنو با حرفاشون بهم دلگرمی دادن...واقعا از همتون ممنونم....
وهمچنین یه خبر دیگه بدم که سو تفاهم وارده خدا رو شکر کاملا بین منو رضایی برطرف شد..قرار شد دیگه من اینهمه گیر ندمو اونم هفته ای 2بار رو حتما زنگ بزنه...واما میرسیم به ماجرای اومدنش:
سه شنبه که رسید اینجا کلی ازم خواهش کرد که برم پیشش اینو جدی میگم...ولی من خیلی اذیتش کردم حتی تا اون آخرین لحظه هم گفتم نه من باهات کاری ندارم که بیامو.....ولی خلاصه راضیم کرد منم که از خدا خواسته رفتم....
اولش که رفتم اصلا محلش نمیکردم اما کم کم که بماند چه جوری حسابی خرم کرد دیگه....
الهی من فداش بشم اگه بدونین چقدر خوشگل شده بود همیشه خوشگل بودا ولی این بار از بقیه روزا خوشگل تر شده بود...الهی من فدای اون چشمای سبزنازت بشم عسلم.......
یه 2 ساعتی با هم بودیمو کلی خوش گذشت تا اینکه خواست واسه فرداش یعنی 4 شنبه قرار بزاره..که منم هی میگفتم کی قراره بیاد واسه خودت داری قرار میذاری وکلی اذیتش کردم..
خلاصه این شد که قرار گذاشت بریم ر *شت ...گفتم چرا ر*شت؟ گفت بریم واست دخمله از اون عروسکا که دوست داشتی بخرم دیگه....البته بگم واسه ولنتاینه هااااااا....وااااااای وقتی اینو گفت اگه بدونین قیافم چی شده بود...
باورتون میشه ولنتاین یادش بود...من اصلا فکرشم نمیکردم که یادش باشه....اینقده خوشحال شدم که خدا میدونه ....
خلاصه فردا صبح به مامی گفتم که دارم میرم یه سر با الهه دانشگاه ببینیم نمره هامون چی شده...( قابل توجه لیلا جون این دفعه دیگه بهونه پرینت نداشتم...)خلاصه با عسلی رفتیم ر*شت و دخمله عروسکی که فرشته گرفته بودو گرفت واسمو برگشتیم....الهیییییییییی اگه بدونین چه خوکشلیه ...اینم عکسش....البته عکس پسری که فرشته واسم گرفته بودم هستا...مامانیو بابایی فداشون بشه...:
راستی یه راهنمایی ازتون میخوام نمیدونیم اسم دخملو پسملمونو چی بذاریم راستش هنوز فکر نکردیم شما اگه چیزی به ذهنتون میرسه بگین....رضایی میگه اسم دخملمونو بذاریم اعظم...پسملمونو بذاریم محمد علی(به خاطر مامانم بابا میگه شیطون...)
(راستی یه چیز دیگه یادم افتاد ...عکس جدید ازم میخواست منم داشتم میرفتم پیشش تند تند یه آلبومه کوچیک از عکسای جدیدمو گذاشتم تو کیفم... توش چندتا عکس مامان اینا هم بود وقتی داشت نگاه میکرد عکسا رو دیدم رفته رو عکس مامان بابا و میگه اینا رو میخوام ...منو میبینی....میگه خوب اعظم جونه دیگه...مادر زنمه خوب...میبینین شوهرمو اول به جای این که عکسه منو انتخاب کنه عکس مامان اینا رو انتخاب میکنه...)
خلاصه ر*شت که بودم زنگ زدم واسه یکی از بچه ها و ازش نمره هامو سوال کردم چون بهش سپرده بودم که میره نمره منم یاداشت کنه....خدا رو شکر همه نمره های این ترمم خوب بود از همشون راضی بودم....خلاصه از ر*شت که برگشتیم رفتیم پاتوقه همیشگیمونو تا غروب اونجا بودیم...
نهارم همونجا خوردیم ...منم کادوی ولنتاینشو بهش دادم...بهتون گفته بودم که یه جعبه کادو خودم درست کرده بودم.... واسه داخلشم یه عطر تو یه جای خوشگل واسش گرفتموبا چند تا شکلات مخصوص ولنتاین وپوشال و.... گذاشتم تو جعبه....اینم عکس جعبه که قول داده بودم بهتر شدم میذارم....
اینقده خوشش اومده بود ....گفت واقعا خودت درست کردی...؟؟ گفتم پس چییییییی....مارو دسته کم گرفتیااااااااا....
واسه 5شنبه هم قرار گذاشتیم که جور شد برم پیش عسلیم...غروب هم یه 2 ساعتی رفتم پیش جیگرموخیلی خیلی خوش گذشت الهی من فداش بشم...تازه 2 تا نی نی هامونم با خودم برده بردم وای رضایی دید اینقده خندش گرفت....گفتم چیه خوب ؟بچه ها بی قراری باباییشونو میکردن منم آوردمشون ...
موقع خدافظی هم اصلا دلمون نمیومد از هم دل بکنیمو بریم ولی خوب مجبور بودیم....چه لحظه بدی بود...خلاصه از هم خدافظی کردیمو اومدم خونه...جمعه هم عسلیم صبح ساعت 10 حرکت کرد...الهی من قربونش بشم...یه 10،20 باری تو راه فکر کنم واسش زنگ زدم البته با سیستم مجونی ایرانسل هااااااا....
پی نوشت:راستی امروز صبح رفته بودیم دانشگاه واسه ثبت نام که دیدم اسممو زدن به عنوان شاگرد دوم...باورتون میشه؟؟؟مرسی خدا جونم ...الهی قربونت بشم من....
به رضایی که گفتم خیلی خوشحال شد...قراره جلو مامان اینا کم نیاره....گفتم رضایی مامان اینا 50 تومن بهم کادو دادنااااااا...سعی کن ازشون کم نیاری....گفت ای شیطون داری گولم میزنی....گفتم نه ...
واسه همین اونم گفت اگه من چیزی بگیرم باید بگی از طرفه منه اگه اینطوری باشه منم سعی میکنم جلوشون کم نیارم...منم گفتم باشه به مامی میگم...آخ جووووووووووووووووووووووون....
چند نفرای دیگه هم که یکیشون خودش میدونه بهم قول کادو دادن آخ جوووووووون....یه عاااااالمه کادوووووووو....
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
حالم بده...
سلام دوست جونام....
مرسی که به فکر حالم بودین...الان یه خورده بهترم ولی سرفه و آبریزش مماخم ولم نمیکنه...
بچه ها دلم خیلی گرفته خیلی....تا الان همونطوری داشتم گریه میکردم....چن وقته نمیدونم چمه.....!!!!!گاهی اوقات علکی به رضا میتوپم... علکی بحث میکنم وقتی هم که بحثمون میشه میشنمو زار زار گریه میکنم....
چون طاقت یه لحظه قهر بودن باهاشم ندارم....
راستش خودمم نمیدونم چمه!!!!اولش اونو مقصر میدونمو پشت سرهم بهش sms میدمو یه عالمه چیز میگم...ولی بعدش میشینیم فکر میکنم میبینم اون بیچاره اصلا کاری نکرد یا اصلا تقصیر اون نبود که من باهاش اونطوری رفتار کردمو ....نمیدونم والا...
اصلا نمیدونم چرا وقتی میخواد بیاد یا اینجاست بحثمون میشه....یادمه تو مطالبای قبلیم وقتی میخواستم بگم رضا داره میاد بایه خوشحالی و عشقی میگفتم ولی حالاچی....
فردا احتمالا میاد... ولی.....امشب بحثمون شد...نمیدونم بگم تقصیر کیه...غروب زنگ زد 2دیقه گفت که شاید فردا بیاد (اخه قرار بود 4شنبه بیاد) بعدشم زود خدافظی کرد...دلم شکست چون بعده تقریبا یه هفته زنگ زده بود و زودم تموم کرد...واسه همین خیلی بی میل باهاش حرف زدم ...تو تل فهمید یه چیزیمه هرچی پرسید گفتم هیچی...گفت جونه محبوبه بگو چی شده؟؟
گفتم هیچی برو دیرت نشه....خدافظی که کرد ...نیم ساعت بعدش sms داد که چی شده بود اونطوری حرف میزدی؟؟ چیزی شده؟؟منم گفتم چیزی نشده کم کم دارم به اشتباهاتم پی میبرم...مرسی که داری باعث میشی بفهمم....گفتم بعده یه هفته زنگ زدی اونم 2دیقه با عجله...!!!!
اخه میدونین چیه وقتی میشینم فکر میکنم میبینم اخه من که نباید بهش بگم بزنگه...درسته؟؟؟
بیشتر دعواهای ما هم سر همین کم زنگیدناشه....میدونم اگه همش بخواد بزنگه هزینش زیاد میشه ....واسه اینکه هزینه زنگ زدنش انباشته نشه با گوشی نمیزنگه با کارت تلفن میزنگه...اونم که ماشالله 10 دیقه اینطوری بشه کارت تموم میشه...خوب چون راهه دوره دیگه...واسه همین نمیتونه هر روز کارت بخره ...خرجش زیاده....این ماهم که پوله ترم داشت باید میداد....قسطم که داره خوب سخت میشه واسش... اینا رو میدونم ولی خوب چیکار کنم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم...
با این وضع گفتم ببین بیشتر دعوای ما سر نزنگیدن یا یه بار جواب sms ندادنت میشه ...دیگه راحت شدی چون دیگه نمیزارم سر این چیزا دعوامون بشه...از این به بعد هم هر وقت خودت احتیاج داشتی که باهام حرف بزنی هر وقت عشقت کشید هر وقت دوست داشتی بزنگ...اخه من که نباید بگم چرا زنگ نزدی...با اینکه دلم نمیخواست ولی گفتم...
میدونی تقصیر منه که هیچی نمیتونم تو دلم نگه دارم...تا دلتنگت میشم فرطی میام sms میدم دلم واست تنگیده رضاییییییییی و........
(البته نه اینکه بگم اون نمیگه من میگمااااا...نه...اون بیشتر از من میگه.... ولی خب منم باید از این به بعد تا یه حدی حرفای دلمو بزنم...)حالا رسیدم به حرفه یکی از دوستای گلم که گفته بود همیشه هرحرف دلتو نزن....ولی اخه چیکار کنم نمیتونم نگم.....
یا وقتی میبینم دوستام یا....هر روز هر ساعت هر دیقه دارن با دوست پسراشون حرف میزنن خوب من حسودیم میشه...میگم خوب چرا ما نمیتونیم ...؟؟!!!!
چرا لااقل ما نباید روزی یه بار با هم حرف بزنیم...؟؟؟؟؟؟؟؟
آخرشم گفتم رضا حالم خیلی بده تورو خدا ولم کن...
اخه هی داشت گیر میداد که نه حرفه دلتو بزن این چیزا رو بهونه نکن چی شده؟؟؟؟
حالا هم خیلی غصه دارم دلم گرفته...دیروز با چه ذوقی نشستم واسش یه جعبه کادو درست کردم یه عطرم بگیرم توش بذارم واسه ولنتاین بهش کادو کنم چون اونموقع نیست الان بهش بدم...ولی چه فایده.....دلمو شکوند...اصلا ببینم اقا یادشه ولنتاین؟؟؟ اگه واسم هیچی نگیره چی؟؟؟؟ میشینم یه عااااااااالمه گریه میکنمااااا....
تازه میخواستم عکس جعبه رو که درست کردمو بذارم شما ها هم ببینین ولی اصلا حسش نیست حالم بده....حالا بهتر شدم میذارم عکسشو...
تو رو خدا شما بگین چیکار کنم.....!!!!!!شاید اگه فردا اومد غروب برم ببینمش اگه خیلی اصرار کرد میرم وگرنه نه نمیرم...ولی آخه دلم واسش یه ذره شده......
واسم دعا کنین....
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
کابوس
سلام دوستای گلم...
ببخشید که دیر آپ کردم...آخه امتحان داشتم دیگه...ولی با این وجود میومدمو بهتون سر میزدم...ولی خودم وقت آپ کردم نداشتم....
اومدم یه خبر خوب بدم....امتحانام تموم شداااااااااااااااااااا.....باورتون میشه....
این امتحانا واسم کابوس شده بود...البته نه اینکه بگین همش سرم تو درس و کتابو اینا بود نه....راستش زیاد خودمو درگیره درس نمیکنم...مثلا امتحانه یکی مونده آخری رو5 روز وقت داده بودن...میدونین من کی لاشو باز کردم که بخونم....؟؟ روزی که فرداش امتحان داشتیم...200 صفحه بود اما استادمون بین این همه صفحه ها 38 تا سوالو مشخص کردو گفت هر کی میخواد فقط تا حد قبولی بخونه فقط این سوالا رو بخونه...اما نه اونایی میخوان نمره خوبی بگیرن باید همه رو بخونن....به هین دلیل منم بی خیال نمره شدم...آخه شما بگین واسه 12 نمره ارزش داره که آدم 200 صفحه رو بخونه...؟؟؟
8نمره دیگش تحقیق تا به عبارتی عملی بود...منم روز آخر نشستمو با اعتماد به نفس بالا فقط اون 38 تا سوالو خوندم...فرداش که واسه امتحان رفتیم دیدم هوراااااا...همه سوالا از اون 38 تا سوالی که خودش در آورده بود اومده بود...به غیر از یه سوال که اونم ننوشتم...در کل بد نبود...
امروزم آخرین امتحانمون بود که 3 روز وقت داشتیمو منم طبق عادت یه روزه آخرو خوندم...ولی خدایی سر این یکی خییلی استرس داشتم...فقط دعا دعا میکردم که بتونم قبول شم...سوالا تستی بود فقط 5 تا سواله تشریحی بود که گفت به دلخواه میتونین یکی رو جواب ندین...راستش انتظار نداشتیم که سوالا رو اینقده آسون بده...خلاصه خدا رو شکر در کل امتحانای این ترم خوب بود....
الان یه هفته ای میشه که مامان اینا نقاش آوردنو افتادن تو جونه خونه ودارن رنگ میکنن....به رضایی میدونین چی میگم ؟ میگم واسه این اینکه چند وقت دیگه دامادشون میخواد بیاد اینجا واسه همین این کارا رو دارن میکننا...میمونیمودوتایی کلی میخندیم...
چه خیالی....حالا کو تا داماد بیاد...؟!!!!
این تقریبا 20 روزی که بیکارم تا ترم جدید باید بشینم تو خونه و خونه رو سروسامون بدیم خیلی کار داره خیلی....تو اتاقه من که اصلا نمیشه راه رفت...فقط یه جای باریک گذاشتم تا بتونم بیام سر وقت کامی و از اونجا هم رو تخت و لالا...
اونیکی اتاق که افتضاح....به زور میشه رفت توش...خوب آخه سالمونو کلا خالی کردیم دیگه واسه رنگ...نصف وسایل موند تو اتاق من...نصفه دیگشم تو اون یکی اتاق...
راستی چند روزه سرما خوردم وحشتناک که از دیروز خیلی بیشتر شده...
تمومه جونم کوفتست..هیجا از جونمو نمیتونم دست بزنم از بس درد میکنه..شاید غروب برم دکتر..
سرما رو از مامی گرفتم...به رضایی گفتم که سرما خوردم ...از مامی گرفتم میگه:الهی درد وبلای خانمیو اعظم جون بخوره تو سرم...
اینقده پیشه من درباره مامی میگه که نگوووو...بذار بیام ال میکنم بل میکنم...(این الان مثلا مامانه با دومادش..)
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟