عمه قربونش بشه... نمیدونین چه حرفایی یاد گرفته میزنه فسقلی....وقتی کار داشته باشه میاد جلو اینقده معصومانه نگات میکنه ومیگه عمه بیا... که آدم حاضره اون لحظه هر کاری واسش بکنه...بوس میکنه میگه خاله بیا(یه بار میگه خاله یه بارمیگه عمه)...دستتو میگیره تا هر جا کار داره تو رو هم با خودش ببره... قربونش بشم من....تازشم انگلیسی هم بلده...میگه: OK،I LOVE YOU و.....
ولی چه کارایی که این دفعه باهام نکرد.... چند بار گوشیمواز رو میزمو...برداشتو انداخت زمین...اگه به زور بخوای ازش بگیری محکم میندازه زمین...مثلا خواستم با آرامش ازش بگیرم که هر دفعه بووووووووووووم.... مینداخت زمین ...بیچاره گوشیم...
باز این به کنار....تو اتاقم بودیم داشتیم حرف میزدیم که یه دفعه دیدم خودکار و برداشته و داره رو مانیتورمو خط خطی میکنه...وااااااااای اگه بدونین اون لحظه چه حالی پیدا کرده بودم.......
پارچه برداشتم پاک کنم سریع..دیدم نه پاک نمیشه...مجید رفت دستمال مرطوب آرایشیمو برداشت تا پاک کنه... پاک شد ولی جای پاک کرده مونده بود... خیلی شیطونه خیییلی..عمه هم خوب تا یه حدی میتونه قربونش بشه دیگه..این کارا رو که میکنه دیگه عمه نمیتونه قربونش بشه..میتونه.؟؟ تازشم اگه همش عمه قربونه اون بره بعد کی قربونه رضایی من بشه.....؟؟ قربونت بشم من رضای گلم....(چه قربون تو قربونی شداااا...)
راستی چه سوتیی دادم من ایندفعه پیشه داداشم....مجید اینا از خونه خواهر فرشته داشتن میومدن دنبالم که بریم از اون عروسکا که حالا جریانشو میگم...بخرن....چون پارسا خواب بود اونجا گذاشتنش...هر دو موبایلشونونم اونجا جا گذاشتن...خلاصه بعد از خریدنو اینا...مجید گفت گوشیتو بده زنگ بزنم اونجا ببینم پارسا بیدار نشده؟؟..بهونه نمیگیره..؟؟!!شماره گوشی فرشته رو گرفتمو دادم بهش...که اونجا کسی نشنید تا برداره...میخواست به گوشی خودش زنگ بزنه...تو دفتر تلفن گوشیم نرفت..رفت تو تماسهام...از اونجایی که من اسم رضا رو تو گوشیم رضای من وارد کردمو تازه واسه زنگشم عکسشو گذاشت ...تو تماسام که رفت ...: اولی:رضای من...دومی:رضای من ...سومی:رضای من...چهارمی: رضوانه و...
وای اگه بدونین چه حالی پیدا کرده بودم...ولی اصلا به روی خودش نیاورد و خلاصه زنگشو زدو گوشی رو داد بهم ...منم اصلا به روی خودم نیاوردم...البته این داداشم اصلا اونطوری نیست که چیزی بگه ولی خوب به زنش میگه دیگه.. یه بار دیدی خدای نکرده به روی مامانم میارنو و حسابی تلافی میکنن...مثل قضیه عروسی داداش بزرگم...
به رضایی نگفتم اینو...چون اگه بگم کلی دعوام میکنه...همش میگفت داداشت اینا میان اسممو عوض کن و....ولی من....
حالا قضیه اون عروسکه : اگه بدونین از اون عروسکا که یه عاااااااالمه لپ دارنوداخل یه جعبه نشستن چقدر دوست دارم... خیییییییلی نازن...از بس دوسشون دارم هر وقت هر کس باهام بیرون میاد.. اگه بیرون ببینم ...میمونمو پشت ویترین مغازه نگاشون میکنموکلی نازشون میدم تا ببینم کی دلش واسم میسوزه ومیخره....!!!
فرشته قولشو بهم داده بود که بیان واسم میخره...خلاصه اومدن یکی پسرشو واسم خرید...الهییییییییی اینقده نازه....اگه بدونین چه لپی داره......
داشتیم میرفتیم بخریم....به رضایی گفتم داریم میریم فرشته واسم از اون عروسکا بخره....(آخه اونم میدونست قضیه رو...بهمم گفته بود اومدم یکی خوکشلشو واست میخرم....)که گفت اشالله مغازه بسته باشه و نتونه بخره...آخه من میخواستم واست بخرم....منم با کمال پرویی گفتم...:آخیییییی ناراحت شدییییی؟؟ اشکالی نداره عسلی ...خوب تو دخترشو واسم بخر...خلاصه الانم قراره رضایی دخترشو واسم بخره...آخ جووووووووون...
اون هفته یکشنبه هم که شبه هفت بود...هفتم امام حسین...الهه اینا میخواستن بیان خونه مامان بزرگش که نزدیکای خونه ماست...بهم گفت تو هم بیا اونجا بریم رو تراسشونو دسته ببینیم...به مامی گفتم گفت نه..من حوصله ندارم تو میخوای بری برو....ولی چون تنها بودمو شبم بود..باهام تا نزدیکای خونه مامان بزرگه الی اومدو خودش رفت...منم رفتم بالا پیششنو تا دسته اومد رفتیم رو تراس تا ببینیم....هر سال شبه هفت اینجا شتر میارن...شهرهای دیگه اینطوری نیست تا اونجایی که خبر دارم... فقط اینجا میارن...جاتون خالی شتر آورده بودن چه شترایی....4تا بودن...
یکی شون خیلی وحشی بود....بیچاره اون آدمایی که پایین بودن....همش میرفت سمت اونا....چشتون روز بد نبینه یه دفعه دیدیم یه بویی تو هوا پیچید ه بیا و ببین...دیدیم به به جناب شتر دارن تخلیه میکنن.....اونم چه تخلیه ایی...جالب اینه که با چه اعتماد به نفسی....خیلی آروم واستاده بود داشت....... حالا ما یه طرف ازخنده داشتیم میمردیم... از یه طرفم ازبو......
بعدا خبر رسید که بلهههههه جای دیگه هم که رفتن بله....
خلاصه هیچ محلی رو بی نصیب از ...... نذاشتن شترای عزیز...
یه خورده از امتحانا بگم....:
شنبه یکیشو دادیم ... با همون استاد خوبه هاااااااا....همونی که تو پست قبلیم گفته بودم دربارش...خوب بود البته غلط دارمااااااا ولی خوب...
امروزم امتحان داشتیم اونم چی فیزیک....تو رو خدا شما بگین آخه فیزیک چه ربطی به رشته ما داره؟؟؟
بد نبود...غلطم دارم....دعا کنین خوب بشم....2تا دیگه از امتحانامون مونده.... واسم دعا کنین...
از امتحان که میام سرم به شدت درد میگیره نمیدونم چرا...!!!!!الانم خیلی درد میکنه....
فعلا باااااااااااااااای...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
خواهر شوهر گرام...
سلام دوست جونیام...
زود برم سر اصل مطلب که همینطوریش کلی طولانی شده...
خوب بگم از این 2؛3 روز...
اون روزی که اون پست رو گذاشتم...شبش قرار بود بریم چهل منبر دیگه...
ظهر داداش دومیم مجید (بابای پارسا) sms داد که کی میرین چهل منبرو..؟؟ نمیدونستیم که اومده شمال...همیشه بدون اینکه به کسی بگن میان...گفتم هااااان این ورایین مگه...؟؟که یه چشمک بهم sms داد...با کلی تحقیقات و زنگ زدن بهشونو پیچوندن ما که نه بابا شوخی کردم تهرانیم...بلاخره فهمیدیم که آره اومدنو خونه مادر فرشته (زن داداشم)هستن...قرار شد که غروب بیانو با هم بریم چهل منبر...
تا غروب هم جواب sms های رضایی بیچاره رو نمیدادم...
از رضوانه (خواهرش) سوال میکردم که کجایین و کی میرسین..؟؟
اونم همش میگفت دعا کن زود برسیم با هم بریم چهل منبرو...
خلاصه ساعت 6بود که پارسا اینا اومدنو منم آماده شدم تا با هم بریم چهل منبر...ولی بیچاره مامانی نیومد...هر سال با من میومد ولی امسال باید میموند خونه بچه داری میکرد آخه پارسا خواب بود وقتی اومدن خونمون.
چهل منبر هم اینقده شلوغ میشه که نگوووووووو....واسه هر یه شمعی که بخوای تو آتیش بندازی کلی باید معطل شی.....واسه همون نمیتونستیم پارسایی رو با خودمون ببریم تو اون همه شلوغی.....واین شد که منو فرشته و مجید با هم رفتیم.... یه خورده که گذشت دیدیم مامانم زنگ زدوگفت که پارسا بیدار شده و کلی لج گرفته،هر کاری میکنم ساکت نمیشه.....
به خاطر همین ما هم به کارامون سرعت دادیم تا زودتر بریم خونه....خونه که رفتیم دیدیم پارسا بدو اومد دم درو ما رو دید کلی ذوق کرد...
تازشم کلی حرفای جدید یاد گرفته که میزنه عمه قربونش بشه..
رضایی اینا هم ساعت 7:30اینطوری رسیدن...بازم با sms های خوکشلیش خرم کردو...کدورت وارده بر طرف شد..
قربونتون برم من ناراحت نباشین...واسه همتون دعا کردم...
اونایی که اسمشون یادم میومد اسم میبردم ... آخرشم یکی انداختم واسه همه اونایی که اسمشون یادم رفته بود...
تا فرداش یعنی روز تاسوعا وعاشورا بود که رضایی گفت شما کی میاین و کجا میمونی رو بهم sms کن تا بیام ببینمت..خلاصه با کلی sms دادن وکلی حرص خوردن من بلاخره همدیگه رو پیدا کردیم..روبه رومون مونده بودوبه جای دسته فقط همدیگه رو نگاه میکردیم...
زیاد نموندیمو بعدش اومدیم خونه و ماشین برداشتیمو رفتیم بیرون...رضایی همsms داد که بیا سر پنجره ببینمت...بهش sms دادم که عسلی من خونه نیستم اومدیم ماشین برداشتیم با مجید اینا اومدیم بیرون...باز بهم sms داد من که درست حسابی ندیدمت ...همینجا سر کوچتون میمونم تا بیاین ببینمت خانمی...sms دادم که الهی من فدای تو بشم آخه ما که معلوم نیست کی بیایم برو علکی علاف نشو...الهی من قربونش بشم...
عسل منه دیگه...
ظهر که شد دیدم الهه زنگ زدو میخواد با خواهریش بیانو پارسا رو ببینن...با الی یه خورده نقشه ریختیم که من یه جوری برم بیرونو 20 دیقه هم که شده رضایی رو ببینم...بعد از ظهر اومدنو پارسا گلی رو دیدنو زودم رفتن...غروب که شد مجید اینا میخواستن برن خونه مامانه فرشته... مامانمم میخواست تا یه جایی باهاشون بره کار داشت...منم گفتم مامی من میخوام با الهه برم بیروناااا...گفت ولش کن حوصله داریاااا...گفتم نه کار داره تنهاست گفت منم باهاش برم...زود برمیگردم...
مامی با مجید اینا رفتو منم سریع تند تند لباس پوشیدمو از بابا خدافظی کردمو رفتم...ولی تو راه همش میترسیدم که یه بار مامی منو نبینه اونم تنهاااا...همش از تو کوچه ها میرفتم....آخه مامی هم نزدیک همونجاهایی که من داشتم میرفتم کار داشت....
نزدیک اونجایی که رضایی منتظرم بود داشتم میرفتم که رضوانه و دختر خالشو دیدم ولی زود رد شدم تا منو نبینن..خوب رضایی واجب تر بود دیگه...
البته اونا هم خیلی خوب منو نمیشناختن...رضوانه فقط یه بار منو دیده بودو قیافم یادش نبود...اما من یادم بود...تا اینکه رسیدم پیشه رضا جونیم...آخ جوووووون بلاخره خدا کمکم کردو تونستم عسلیمو ببینم...
آخ که چقدر دلم واسش تنگ شده بود...
قربونش بشم من...
کلا رفت و برگشتم1ساعت طول کشید...خونه که اومدم یه خورده که گذشت دیدم رضوانه بهم sms داد که کجایی ما فلانجا دسته هستیم نمیای ببینیم همدیگه رو...؟؟به رضایی sms دادم گفتم رضایی خواهرت بهم sms داد دسته هست میذاری اگه مامی گذاشت برم ببینمش...؟؟آخه بهم گفته بود رابطتونو کم کنین اینقدر به هم sms ندین...واسه همین منم گفتم اول ازش اجازه بگیرم...گفت باشه اول به مامانت بگو اگه گذاشت تو بیا من میرم رضوانه رو پیدا میکنمو خودم میارمش پیشت...به مامی گفتم... : مامانیییییییی....یکی از دوستای دانشگاهیمون از ر ودس ر اومده میگه تو هم بیا دسته...میریم..؟؟اولش گفت نه...خستم..نماز نخوندم...کارام مونده...گفتم بیا دیگه خوب من که تنها نمیتونم برم کسی هم که ندارم باهاش برم بیا دیگه...خلاصه راضی شد که باهام بیاد...بعدش هم با sms همدیگه رو پیدا کردیم...اومد جلو و با هم روبوسی کردیمو با مامانم سلام علیک کرد..
مامیم یه عادت خوبی که داره هر وقت میبینه من یکی از دوستامو میبینم میره جلوتر میمونه تا مزاحم نباشه...سلام علیک که کردن رفت جلوترو ما هم راحت بودیم...رضایی هم اونجایی که من بودم نزدیکو روبروی من واستاده بودو همش داشت منو نگاه میکرد...الهی بمیرم نمیتونست بیاد پیشم...رضوانه هم خیلی دخترخوبیه..یه 20 دیقه ایی با هم حرف زدیم..میخواست زود بره چون دختر خالش اینا جلوتر منتظرش بودن..بهم میگه تازه اونا اونجا منتظره تو هستن....گفتن ببرمت اونجا ببیننت....آخه از اونجایی که فامیلای رضایی دهنشون قرصه همه میدونن قضیه ما رو...کل فامیلاشون..منم گفتم تورو خدااصلا نگو منو دیدی...نمیخواستم بدونن....چون گفتم که....از اونجایی که دهنشون قرصه بعد کل فامیلو مامانشو همه میفهمیدن...منم اصلادوست نداشتم...نه بدی بگنا نه...ولی خوب دیگه.....
رضوانه هم باز میگه جای مامانم خالی..میومد عروسشو میدید..منو میبینی..
خلاصه با هم خداحافظی کردیمو با رضایی رفتن...(میگما چقدر ضایع...پس فردا اینا بخوان بیان خواستگاری مامان به رضوانه نمیگه چقدر قیافت آشناست...!!!!! البته فکر نکنم قیافش زیاد یادش مونده باشه...چون زود رفت جلو موند دیگه...از اون طرفم خوب میدونه منو رضایی با هم دوست بودیم دیگه مگه نه..؟؟؟)
اونا که رفتن ما هم زود اومدیم خونه..قرار بود صبح فرداش یعنی دیروز برگردن تهران..اما مادر زن پسر خالش اینا رو دعوت کرده بودومجبور شدن بمونن..دیروز صبح که از خواب پاشدم نقشه کشیدم واسه غروب..آخه من اگه بدونم که رضاییم اینجاست نرم پیشش دق میکنم..
خلاصه ...دیدم کار واسه پرینت که دارم خوب میگم با یکی از بچه ها داریم میریم پرینت و بعدشم شاید یه سر بریم کافی نت...تا غروب دیگه حرفشو نزدم ...اول آماده شدمو بعد که داشتم لباس میپوشیدم گفتم دارم میرم پرینت و...خدا رو شکر گیر ندادن...اول رفتم پرینتمو گرفتمو بعد رفتم پیشه رضاییم....الهی بمیرم...واسه تاسوعاوعاشوراو...آرایشگاه نرفته بود چقدر مسخرش کردم....
همش ازم میپرسید خوب دیروز با رضوانه چی میگفتین...؟؟؟منم همش اذیتش میکردمو میگفتم که حرفامون خصوصی بود به تو ربطی نداره...بیچاره از رضوانه هم چیزی نتونست بفهمه به جزیه چند چیز...بهش گفت بقیه شو از خودش بپرس...منم که اینطوری...ولی دلم سوخت و یه چیزایی گفتم بهش...یه ساعت و خورده ای با عسلم بودمو تا اینکه مامان زنگ زد ببینه کجام زود پاشدم اومدم خونه...الانم رضایی من تو راهه قربونش بشم...دارن برمیگردن....
اینم از این چند روز ...واقعا شرمنده که اینقدر طولانی شد...
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط محبوبه
چهل منبر...
سلام دوستای عزیزم خوبین...؟؟
اشالله که همیشه خوب و شاد و خوشحال باشین ...
تاسوعا وعاشورای حسینی رو هم به همتون تسلیت میگم...
راستش همینطوری اومدم یه سری بزنمو بگم که تو این شبای عزیز تو رو خدا ما رو یادتون نره...واسه منو رضایی هم دعا کنین ...منم واسه همتون دعا میکنم...اشالله که خدا حاجت همه حاجتمندان رو روا کنه ... مشکلات همه رو حل کنه ...هر کسی مشکلی غمی چیزی داره خدایا تو این شبای عزیز قسمت میدم خودت مشکلشو حل کن...
راستی دوستای مهربونه خودم؛ خواستم درباره چهل منبر هم بهتون بگم... فکر نکنم کسای زیادی از شما بدونین دربارش...به جز کسایی که مال این طرفا هستن...
امشب یعنی شبه تاسوعا و عاشورا...میخوایم بریم "چهل منبر"...نمیدونین چیه نه...؟؟؟؟؟
چهل منبر یه رسمیه که از قدیم فقط اینجاها بود...یعنی شبه تاسوعا وعاشورا بعد از اذون هوا که تاریک میشه...مردم تو کوچه ها هر کس که دوست داشته باشه بیرونه خونش آتیش روشن میکنه ..دو تا ظرفم میذارن بغل آتیش تا تو یکیش مردم خرما بذارن تو اون یکی ظرف هم یه مقدار برنج میذارن (برنج خام)تا کسی که اونجا شمع میندازه یکی خرما تو ظرف بذاره و یه خورده هم برنج واسه تبرک برداره...
مردمی هم که حاجتی چیزی داشته باشن با 40 تا خرما و40 تا شمع میرن به همون کوچه ها تا 40 تا خونه..شمع رو تو آتیش میندازنو یه خرما میذارن تو ظرفو یه خورده هم برنج بر میدارن.....واسه همین بهش میگن چهل منبر....یعنی به 40 تا منبر(خونه) میرن..اینم از اطلاعات درباره چهل منبر...
ما هم امشب میخوایم بریم...اگه اسم همتون یادم بیاد واسه هر کدومتون یه شمع میندازم .... اگه خدا قبول کنه....
راستی ظهر خواهر رضایی بهم اس ام اس داد که دارن میان شمال..منو میبینی
گفتم جدی میگی...؟؟رضایی هم باهاتون میاد؟؟که بعد رضا بهم اس ام اس داد که ما ساعت ۲ حرکت میکنیم ...حالا ساعت چنده ۱:۴۵ دقیقه...منو میبینی...
گفتم نه ....نیااااااااا...چه فایده که داری میای من نمیتونم بیام پیشت...نیاااااااا....تا بهش برسه گفت ما حرکت کردیم...شما دیرتر برین چهل منبر تا ما هم برسیم رضوانه (خواهرش) باهاتون بیاد...منم گفتم نه نمیتونم چون ما زودتر میریم...نمیتونم به مامی بگم دیر بریم خواهر شوهرم میخواد باهامون بیاد که....
منم واسه همین الان مثلا باهاش قهرم جواب اس ام اس هاشو نمیدم...اونم به خواهرش میگه بهم اس بده و....
الهی بمیرم براش...واسه من داره میاد دلم واسش میسوزه ولی خوب چیکار کنم آخه اون که میدونست من تو این روزا ...تو این تعطیلیها نمیتونم برم بیرون...
من دلم رضاییمو میخواااااااد..دق میکنم وقتی بدونم اینجا هستو من نمیتونم برم پیشش...
تو رو خدا واسم دعا کنین...دعا کنین فرجی بشه تا بتونم لااقل یه بار برم عسلمو ببینم...
امروز صبح خبر دار شدیم که اون یکی پدر بزرگه فاطمه جونی هم فوت شده...
هنوز چهلم اون یکی نشده ....خیییییلی ناراحت شدیم ما همه خیلی دوسش داشتیم...خیلی مرد خوبی بود...ولی....ولی خوش به سعادتش تو این روز و شبه عزیز فوت شد...خدا بیامرزدش...فاطمه جونم الهی قربونت بشم من ....فدای بیقراریات بشم...تو هم نباید اینقده ناراحت باشی چون بهترین مرگ رو اون کرد....خوش به سعادتش...
لطفا هر کس میاد این مطلبو میخونه واسه شادی روحش 5 صلوات بفرسته....
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
من اومدم با کلی خبرای خوب (3)
سلام دوست جوناي مهربونه خودم...خوبين...؟؟
اين ديگه قسمت آخر داستانمه ....
ميرسيم به پنجشنبه...:
پنجشنبه هم گفتم كه كلاس فوق گذاشتن واسمونو بايد حتما بريم...بارونم اون روز خييييلي شديد بود...خلاصه ساعت 11بود كه رفتم پيشه جيگرم...
خييييلي خوش گذشت..واااااااااااي كه چقدر شيطون شده بوديم..درباره چيا كه حرف نزديم.....
از اول از خواستگاري حرف زديم تاااااا...خواستگاري؛ جشن عقد؛ جهيزيه ؛ چيزايي كه اون بايد واسه جهيزيه بياره(سه قلم كه به عهده پسره..)عروسي ؛ تالار كجا باشه ؛ لباس عقدمون چه جوري باشه ؛كجا بخريم...؛ لباس عروس من چه جوري باشه ؛خونمون كجا باشه...ماه عسل كجا بريم...واااااي خلاصه كلي از اين حرفا ديگه...
ولي خيييييلي جالب بود...فكرشم قشنگ بود...كلي خنديدم...
تا غروب بود كه برگشتم خونه...اون روز آخرين روز ديدار منو رضايي بود....اون چند روزی که پیشم بود خيييييييييييييلي زود گذشتن خييييييييييلي...انگار با يه چشم به هم زدن تموم شدن... كاش هيچ وقت تموم نميشد.....اگه نميشد رضايي واسه هميشه پيشم ميموند......
عاشقه اين قسمت از این شعر گروه آريان هستم كه ميخونه...:
چقدر آسون ميرن اما لحضه هايي كه تو رو دارم....
ساعت انگار حتي نداره چشم ديدن تو رو كنارم...
تا بيام با تو جون بگيرم تا بخوام باز آروم بگيرم ..
ميرسه وقت تلخ رفتنو ميبري قلبمو جونمو ميميرم...
چقدر آروم ميرن اما لحظه هايي كه از تو دورم
وقتي كه يادت توي ذهنم ميشه ديگه تنها سنگ صبورم...
واسه اين دل تو بهاري..
پر شادابي و قشنگي...
تا كه ميري از پيشه من اما ميگيره قلبمو پاييز دلتنگي...
خييييييييلي اين شعرو دوست دارم با رضايي هم كه بوديم همش اينو گوش ميكرديم...
تازشم بهم قول داديم كه ديگه هيچ وقت همديگه رو ناراحت نكنيم...(البته بين خودمون بمونه ها...هميشه من از دستش ناراحتم ديگه....همش من قهر ميكنم ..من ناز ميكنم...يه جورايي هم اين قول دادنه به خودمه...الهي فداش بشم من...
اگه هم يه بار از دست من ناراحت بشه اصلا به زبون نمياره...ولي من تغي به توغي (اگه اشتباه نوشتم ببخشيد نميدونستم چه جوريه املاش..) ميخوره قهر ميكنم...خدا منو ببخشه كه اينقده اذيتت ميكنم رضاي من...فداي مهربونيات بشم من...)
وآخرين روز...
جمعه صبح خواب بودم كه رضايي ساعت 10:30 بهم sms داد...با sms رضايي از خواب پاشدم...گفت كه ظهر با دختر خاله و شوهرشو...داره برميگرده تهران...ميخواد بياد طرفاي خونمونو واسه آخرين بارم باز منو ببينه...گفتم باشه....ولي بازم خواستم بخوابم كه يه دفعه به ذهنم رسيد كه خوب برم بيرون يه جا قرار بذاريمو 15 ؛ 20 دیقه اي ببينيم همديگرو...
به مامي گفتم كه با نازي(دوستم) نيم ساعتي دارم ميرم بيرونو زود بر ميگردم...رفتمو رضايي خودمو ديدمو يه خورده قدم زديمو تقريبا يه نيم ساعتي باهاش بودمو بعد خداحافظي...چه لحظه بدي بود...بايد ازش خداحافظي ميكردم...فكر اينكه ديگه معلوم نيست تا كي باز بياد پيشم داشت ديونم ميكرد....
الان که دارم اینا رو مینویسم تقریبا 1 ماهی گذشته از اومدنش دیگه...وای اگه بدونین که دلم چقدر واسش تنگ شدهههههههه...
دوست جونام واسمون دعا كنين.....به دعاي شما دوست جونا خييييييييلي محتاجيم مخصوصا تو این شبای عزیز ما رو فراموش نکنین....تو دعاهاتون واسه ما هم يه كوچولو جا بذارين...
یه خورده هم از این چند روز بگم...این چند وقته خیییییلی سرم شلوغه....وقت ژوژمان کارامون رسیده....وااااااااای ....
بدبختی اینکه این چند روزه حالمم بده..
کمر درد و سرما خوردگیو...
امتحانامون هم از28شروع میشه...اما یکی از امتحانای ترممون(ترسیمات هندسی) امروز بود...همون استادی این درسمونو داره که من ازش خوشم میاد...چیه خوب زود قضاوت نکنین ...دلیل داره خووووووووووب....:
این استاده اولین جلسه از ترم 1 که اومده بود سر کلاس ما خیییلی بد اخلاقو گنده دماغ بود...همه ازش متنفر بودن ولی من ازش خوشم میومد...میدونین چرااااااا!!!!! آخه عطری رو میزد که رضای من اونو میزد...خو چیه؟؟؟؟؟؟؟
دوستم الهه میگفت یه بار میری اونجا پیشش کاراتو نشون بدی به جای رضا نگیری بغلش نکنی....!!!!(به رضایی هم که گفتم خندش گرفت..)ولی الان اخلاقش خیییلی خوب شده خییلی ...این درسشم که امتحان داشتیم امروز خیلی خونده بودم... دیروز صبح دوستم الهه اومده بود خونمونو تا شب داشتیم با هم کار میکردیم..
دیشب ساعت 4 صبح خوابیدم تا 7 ...7 هم پاشدم رفتم دانشگاه...همش واسه امتحان استرس داشتم...اولش گفت اصلا به هیچ سوالی جواب نمیدم...اما یه خورده که گذشت همش میومد پیشمونو بهمون کمک میکرد...
بچه ها هم خییییلی راحت تقلب میکردن...اینطوری بگم که امتحانمون بیشتر شبیه یه امتحان گروهی شده بود تا تک نفره...
کلی خندمون گرفته بود...بچه ها رو هم که میدید دارن تقلب میکنن چیزی نمیگفت فقط میخندید...منم یه بار فکر نکنین تقلب کردمااااا... نه اصلا....
فقط ورقمو دادم به یکی از دوستام تا 2 تا از سوالا رو واسم حل کنه...چند تای دیگرشم با یکی دیگه از بچه ها با هم چک میکردیم...
خلاصه اینکه امتحانه سختی رو پشت سر گذاشتیم دیگه...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
من اومدم با كلي خبراي خوب (2)...
سلام دوست جونام ...خوبين...؟؟
خووووووب ميرسيم به ادامه ماجرا....یعنی اصلي كاره چهارشنبه...:
چهارشنبه از صبح كلاس داشتيم... تحقيق يكي از درسها روحتما بايد اون روز تحويل ميداديم چون آخرين روزش بود..واسه همین اول صبح رفتم تحقیقی رو که از اینترنت گرفته بودمو پرینت کنم تا به اون استاد عوضی برسونم...آخه گفته بود حتی اگه یه روز بعدش بیارین به هیچ وجه قبول نمیکنم..(نمیدونم چرا استادای زن اینقده عقده ای هستن...والا با استادای مرد راحت تریم تا زن...نمیدونم چرا استادای زن اینطورین..!!شانس آوردیم که فقط این دو تا زنن..)خلاصه منم مجبور بودم یه سر برم دانشگاه...
ساعت9:30 با رضایی قرار داشتم تا با هم بریم ر*ش*ت..واسه خرید تولدش دیگه...
که گفتم از همونجا اول سریع یه سر میریم دانشگاه بعد میریم خرید...خلاصه رفتيمو تا ساعت نزديكاي 11رسيديم دانشگاه...رضايي بيرون موندو من رفتم به الهه تحقیقمو دادمو برگشتم...بگذريم كه همين موقع چند تا از بچه ها منو ديدن...( آخه فقط چند نفري از بچه ها قضیه رضای منو ميدونن...دوست ندارم زياد دهن به دهن بره...)خلاصه رفتيم خريد...از ساعت 11خورده اي بود كه شروع كرديم...ده جا رفتيم...اين پاساژ اون پاساژ...اين خيابون ..اون خيابون...خلاصه تو پاساژ پله برقي كه معروفه يه كتوني واسش خريدم خييييييلي خوكشلي بود...
بعد گفت خوب بريم گفتم كجااااااااااا؟؟؟ گفت خوب خريديم ديگه بريم...گفتم ببين من اينقدر پول واسه كادوي تولدت كنار گذاشته بودم ...همين قدر بايد واست بخرم ديگه...خلاصه به زور ميبردمش تو مغازه ها...همش ميگفت نميخواد بقيه پولو بذار واسه خودتو از اين حرفا....خلاصه همونجاها واسش يه بلوز كاموايي هم خريدم...
نگاه كردم ديدم بازم يه خورده اي زياد اومده...البته نميشد كه باهاش شلوار خريد ولي خودمم واسه خودم پول پس انداز كرده بودم...يعني ميشه گفت پوله تا آخر ماهمو گذاشتم روشو واسش يه شلوارلي هم خريدم...
ولي خدايي اين يكي رو اصلا راضي نبود... گفتم به تو ربطي نداره ..من دوست دارم واست بخرم...هر چي ميرفت پرو ميكرد مي گفت نه خوشم نيومد...من ميديدم اينهمه تو تنش خوشكله چرا ميگه خوشم نيومد....!!!!! كه بعد فهميدم داره بهونه ميگيره كه نخرم واسش....الهي من فداش بشم.....ولي من خريدم...فقط شلوارش يه خورده بلند بود كه برديم طبقه بالايي همون پاساژه تا كوتاه كنه... كت خودشم يه خورده مشكل داشت كه داديم همونجا با شلوار درست كنه که مرد ِگفت يه بيست ديقه ؛ نيم ساعتی طول ميكشه...شما نميخواين برين نهاري چيزي بخورين..؟؟ ما هم از خدا خواسته..چون واقعا گشنمون بود...داشتيم از گشنگي ميمرديم...ولي گفتيم اول خريدامونو بكنيم چون بعد مغازه ها مي بست ديگه...گفتم وااااااا رضا يعني اينقده قيافمون ضايع بود كه گشنمونه...؟؟ آخه ساعت 2:30 بود شايد ما نهار خورده باشيم ...ولي مردِ اونطوري گفت....خلاصه كلي خندمون گرفته بود...
رفتيم نهار بخوريم هر دومون عين از اين غذا نديده ها افتاديم رو غذا از بس گشنمون بود...
بعد ازنهارهم رفتيمو شلوار و كت رو از خياطي گرفتيم... آها راستي يادم رفت بگم الهي من فداش بشم از بس از لباساش خوشش اومده بود هر جا كه وسايلا رو ميخريديم همونجا ميپوشيد ميومد بيرون.. لباساي خودشو ميذاشت تو پلاستيك به جاي لباس تازه...
الهي قربونت بشم من رضايي من...
راستي منم يه كاوموا واسه خودم خريده بودم واسه شال گردن که الان درسش کردم...
خلاصه تا ساعت نزديكاي 5 بود رسيديم ل اه يج ان...خیلی خسته شده بوديم تو ماشين خوابم گرفته بود... سرمم رو شونش بود وخوابيده بودم رضايي همش نازم ميكردو...وقتي هم يه چيزي ميگفت ميدونستم كه يه چيزي داره ميگه ولي نميفهميدم چي...سختيمم ميومد سرمو بردار بشنوم از بس كه خسته بودم...يه بارفداش بشم داشت يه چيزي ميگفت منم كه خمارررررر... هي ميگفتم چي ...؟؟كي...؟؟كجا...؟؟ بيچاره بيخيال ميشد...ميگفت هيچي هيچي... الهي بميرم بچم داره حزيون ميگه ..هيچي.. بگير بخواب...
وقتي هم كه رسيديم رفتيم پاتوقمونو يه 2؛3 ساعتي با هم بوديموكلي خوش گذشت و بعد اومدم خونه...واسه اولين بارساعت 10:30 خوابيدم...از بس خسته بودم...
خوب دوست جونام ادامه داستان تا هفته آينده....
و اما میرسیم به پی نوشتها...
پی نوشت1:ببخشید دیر شد آخه کامیوترم ویروسی شده بود ویندوزشو عوض کردم..
پی نوشت 2:واسه شب یلدا هم شرمنده که نرسیدم تبریک بگم نتونستم...
پی نوشت 3:امتحانای عملیمون نزدیکه واسمون دعا کنین...
پی نوشت 4:واسه منو رضای گلمم دعا کنین...
پی نوشت 5:میبینین چه گیری دادم به این پی نوشت ها...
فعلا...بااااااااااااي...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟