خيلي دلم گرفته بود گفتم بيام اينجا يه چند روزي بمونيم و بلكه يه آب و هوايي عوض كرده باشيم (اگه دشمنان اسلام بزارن)
از دشمنان اسلام منظورم مادر شوهر اينا نيستند ها اون طفلي ها خيلي منو درك كردند و دارند سعي ميكنند كه من حسابي بهم خوش بگذره تا جاي خالي گل شوهر رو حس نكنم....
دستشون درد نكنه
محبوبه جونم از تو هم خيلي ممنونم كه جدا از همه چي بهترين همدممي....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
من اومدم با كلي خبراي خوب (1)...
سلام دوست جوناي من...خوبين ...؟؟؟
من كه خيييييييلي خوبم خدا رو شكر...(البته اگه از دلتنگيم واسه رضايي چشم پوشي كنيما.. ) اشالله كه دل شما هم شاد باشه...
واااااااااااي اين چند روزكه رضايي پيشم بود چقدر خوش گذشت ..حالا از كجاش بگم...؟؟
اول اينو بگم كه ماجراي اين چند روز رو چون با جزئيات نوشتم سه تا پست شده...تقسيم بندي كردم... آخه دوست دارم اينجا داره ثبت ميشه بعدها كه ميامو دوباره ميخوام واسه خودمون بخونيمش كامل باشه......از الان بگم خودتونو واسه پست هاي طولاني آماده كنين...
خوووووووووووب اول از همون روز دوشنبه بگم...:
دوشنبه ساعت 3 كلاس داشتيم 1از خونه رفتم كه برسم دانشگاه...كه همون موقع ها رضايي زنگ زد كه واسه ساعت 1:30بليط گرفته و داره مياد پيشم...
گفتم خوب كي ميرسي ..من ساعت 4:30 كلاسم تموم ميشه ولي تا برسم لا ه يج ا ن 6...6خورده اي ميشه...بعدشم كه بيرون چند جا كار دارم ...پس منتظرت ميمونم كه بياي ببينمت...گفت منم دوست دارم اول تو رو ببينم دلم واست يه ذره شده..ولي تو برو خونه ...ممكنه زياد معطل بشي ...آخه معلوم نيست كه من كي برسم شايد ديرتر برسم... جاده ها هم كه شلوغه ...اينجوري علاف ميشي...آخه منم قيافم يه خورده ژيگوله آرايشگاه نرفتمواز اين حرفا...بذار واسه فردا...
گفتم اكشال نداره فداي تو بشم...من همونطوري قبولت دارم...دلم واست تنگ شده فقط ميخوام يه ديقه هم شده ببينمت.. خلاصه تا اومدنش ده بار زنگ زدم...از ر*ش*ت از اينجا و...ساعت 8sms داد تويه ترافيك خورديمو نيم ساعتي ديرترميرسيم...تو برو خونه نگرانت ميشن...گفتم نه ميمونم تا بياي...خلاصه هر چي ميخواست منو بپيچونه موفق نشد...نميدونه من سيريش تر از اين حرفام...
تا ساعت 8:30 بود كه روح ماهشو ديدم...واااااااااي كه دلم واسش يه ذره شده بود...يه 5؛10 ديقه اي با هم بوديمو بعد رفتم خونه...علكي زيادش كرده بود مثل هميشه خوشگل بودااااا فقط يه خورده ريش داشت قربونش بشم من...
حالا سه شنبه...:
سه شنبه روز عيد قربان (كه منم يادم رفت بهتون تبريك بگم ..واقعا شرمنده ...حالا بهتون تبريك ميگم..)صبح ساعت 11خورده اي بود كه رفتم بيرون ولي از بدشانسي ما اونجايي كه هميشه ميريم بسته بود... از اونجايي هم كه من همش دير ميكنم رضايي همش زودتر سر قرارا مياد ديد اونجا بستست ...حالا كجا بايد ميرفتيم...؟؟؟ بهم زنگيدو گفت كه بستست...اعصابمون حسابي به هم ريخته بود...گفتم خوب حالا شايد تا من بيام باز شه..آخه تعطيليهاي مهم همش باز بود... رحلت امام باز كرده بود ..روز سيزده بدر باز كرده بود ..حالا عيد قربان باز نميكنه...(دارين قضيه رو كه...آمار همه روزاي تعطيلي رو دارم...آخه رضايي من همش روزاي تعطيل مياد ديگه...)
خلاصه رضايي گفت كجايي بيا ديگه.. يه خورده باهام بد حرف زد...نه به خاطر دير كردنم چون بيچاره عادت كرده .. به خاطر اينكه اونجا بسته بود اعصابش به هم ريخته بود...منم وقتي رفتم عين از اين وحشي ها توپيدم بهش...كه اون چه طرز حرف زدن بود تو تلفن واز اين حرفا...هر كاري هم ميكرد تا از دلم در بياره نمي تونستم خودمو راضي كنم...
تا اين كه رفتيمو ديديم كه آره پاتوقمون باز شده...رفتيم اونجا نشستيمو...حالا من باهاش قهرو پشت بهش كردم...كلي معذرت خواهي كرد و...ولي من راضي نميشدم...
رضایی كه عادت هميشگيشه... واسم گل خريده بود....
چون ميدونه من عاشقه گلم...وقتي بهم داد خيلي خشك گفتم مرسي وانداختم رو ميز...
ميدونم كه خيييييييلي از دستم ناراحت شد ولي به روي ماهه خودش نياورد...
(قربونت بشم من عزيز دلم...)
گفت راستي گفته بودي كه وقتي منو ببيني ميخواي منو بزني (چون يه بار پشت تلفن اعصابمو خورد كرده بود گفتم فقط تو بيا من ميدونمو تو....)گفت خوب ببينم ميخواي چيكار كني...منم درجا چون اعصابم خورد بود يه چك زدمش چنان صدا كرد ....
الهي بميرم كلي دلم واسش سوخت و همون موقع پشيمون شدم واسه كارايي كه كردم( چك...گل..)حالا منم كه مغرور يه روي خودم نياوردم كه چه كارا كردم...خوب نميتونستم كه معذرت خواهي كنم.. اول اون اعصابمو خورد كرده بود ومن باهاش قهر بودم ديگه... اونم واسه همين باهام قهر كرد... آخه فكرشم نميكرد من بزنم... اونم اونطوري .....وقتي ديدم هردومون ساكت نشستيمو در و ديوارو نگاه ميكنيم گريم گرفته بود كه روز اولي اينطوري گند شده بود...رضايي گريه هامو نديده بود چون پشتم بهش بود ..ديدم داره هي يه چيزي ميخوره اعصابم به هم ريخت كه عين خيالشم نيست كه من پيشش نشستمو داره همونطوري ميخوره...با اون گريه هام گفتم رضا خيييلي بدي پاشدم كه برم..
كه دستمو گرفت گفت كجا داري ميريو...منم بيشتر گريه و....
كلي نازمو كشيدو كلي معذرت خواهي كردومنم بخشيدمش و با هم عشقولي شده بوديم...
تازه چند وقت قبل رفته بودن امام زاده داوود كه واسم يه انگشتر خريده بود...مثلا واسه سوغاتي...واااااااي نميدونين كه چقدر خوكشليه .....خيييييلي قشنگه كه اومد اون موقع بهم داد...بچه ها ديدن خيييیيلي خوششون اومد.....قربونه سليقت بشم من عزيز دلم.....
واي مامانم ولم نميكرد هي زنگ ميزد... الان كجايي ؟؟كي مياي ؟؟كجا رفتي؟؟ آخه گفته بودم دارم ميرم ميخوام كارامو پرينت كنمو بعدش يه سر ميرم كافي نت....باز زنگ زد گفت كجايي ؟؟!!!!دوباره زنگ زدو گفت : سر راه بابا بود گفتم بياد دنبالت ميگه اونجا نيستي كه..!!!!!! گفتم نه از اونجا اومدم الان تو راهم دارم ميام خونه...زودي از گلكم خدافظي كردمو واسه فردا قرار گذاشتيمو رفتم خونه...كارايي كه روز قبل پرينتشو گرفته بودمو نشون دادم به مامان اينا ...آخه ميدونين روز عيد همه جا تعطيله مامي هم خوب شك كرده بود ديگه...
وااااااااي چقدر طولاني شد...شرمنده....
پي نوشت 1 :خلاصه ما هم پي نوشتي شديم....خو چيه هر جا ميريم همه كلي پي نوشت دارن حسوديمون شد...
پي نوشت 2 : بقيه ماجرا رو هفته ديگه اين موقع يا زودتر ميذارم ..ببخشيد ديگه خبرتون نميكنم خودتون يه سر بزنين ديگه دوستاي باوفا ومهربونه من... منم كه اصولا هميشه هفته اي يه بار آپ ميكنم ديگه...آخه خيييييييلي وقتم گرفته ميشه بيام تك تك به همتون خبر بدم...الانم كه ديگه كم كم وقت امتحاناست وماهم كه كاراي عملي داريم...ژوژمان كارامونم نزديكه وااااااااااااااااي...
پي نوشت 3: داداش كوچيكه با زنش ميخوان اين تعطيلي چند روز رو بيان پيشمون.. تازه اگه فاطمه جوني هم دوست داشته باشه باهاشون مياد...حرف ما رو كه محل نميكنه لااقل شما بهش بگين شايد بياد پيشمون...عروسم عروساي قديم ...تا اسم خواهر شوهر ميومد سكته ميكردن...(اينم جواب كامنتت فاطي جون...اين درست تره...اينطوريشو شنيده بوديم نه اونطوري رو ...)
پي نوشت 4 :شايد كم سر بزنم اما سر يه هفته آپ ميكنما...
پي نوشت 5 :راستي عيد غدير هم پيشاپيش مباركتون باشه...واسه ما هم دعا كنين...
پي نوشت 6 :امروزم حوصله نداشتم نرفتم دانشگاه كه مثلا خير سرم بشينم كاراي عقب موندمو انجام بدم كه همش سراز اينورا در ميارم از صبح...
پي نوشت 7 :دوستون دارم هوارتااااااااااا....
پي نوشت 8: هيچي ديگه همين...
فعلا بااااااااي...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
خبر خوبه و....
سلام دوست جونام خوبين؟
ديروز بعد از 1ماهي كه تصميم گرفته بودم ابروهامو پر كنم بالاخره رفتيمو يه صفايي به اين ابروها و صورتمون داديم....البته اولين باري بود كه ابروهامو دست كسي دادم...قبلا خودم يه خورده تميز ميكردم...آخه پر نبود زياد...ولي اين دفعه تصميم گرفته بودم كه خوب پر كنم تا برم پيشه دوستمو اون واسم تميز كنه ...
يكي از دوستاي دانشگاهيمون آرايشگاه داره... بين كلاسا 2 ساعتي بيكار بوديم همون موقع رفتم پيش دوستمو تا كلاس بعدي با تاخير رسيدم كه يهو بچه ها منو ديدن گفتن وااااااااااا تو كجا بودي كه با اين تغييرات برگشتي....!!!!!!!!!كي رفتي...كي درست كرد... كي اومدي...!!!!!!!!!خلاصه بگي نگي يه تغييري كردم....واااااي نميدونين اين چند وقت چقدر سخت ميگذشت واسم با اين ابروهاي خوشگل...داشتم دق ميكردم...خيييييلي بد شده بودم...بچه ها همه مسخرم ميكردن..
ميگفتن زيادي بچه مثبت شدي و از اين حرفا....آخه تا حالا اونطوري منو نديده بودن....
خلاصه كه ديروز رفتيمو يه صفايي به اين ابروهاي خوشگل داديمو حالشو برديم..
چراااااا؟؟؟!!!!!نميدونين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
آخه رضا جوني من قراره بياد...پس چي...وااااي نميدونين دلم چقدر واسش تنگ شده .. هورااااااااااااااااااااااااا....
بعد از 2ماه من رضاييمو ميبينم...الهي قربونش بشم من...
آخ جوووووووووووووون....خييييييلي ذوق دارم ...
پريشب بهم smsدادو گفت فردا شايد يه خبر خوش بهت بدم...گفتم چي؟؟گفت نه ديگه نپرس بعدا ميگم خانومي...گفتم آخه من كه دق ميكنم تا فردا.. نميگي به خانومي؟؟ (يه خورده هم love و..)
گفت اي ناقلا گولم زدي با دو تا جمله...باشه ميگم... اگه بهم مرخصي بدن فردا شب حركت ميكنم(يعني ديشب)قرار شد كه فرداش بهم خبر بده (يعني ديروز) وااااااااي كلي خوشحال شدم...گفتم خوب 2شنبه نميرم دانشگاه وميريم بيرونو كلي صفا...ولي هيييي.....صبح sms داد و گفت موافقت نشد...منم كلي ناراحت...كلي به اون مرد عوضي فحش دادم كه به رضايي من مرخصي نداد.. دوبارهsms داد كه ميگن فعلا مرخصيا لغو شده دعا كن لااقل واسه چهار شنبه مرخصي بدن كه بتونم بيام...وقتي اينو گفت داشتم سكته ميكردم...
زودي از سر كلاس اومدم بيرونو واسش زنگ زدم...گفت نميدنو از اين حرفا...بعد گفت البته يك در صد واسه دوشنبه احتمال داره بدن ... كه خبرشو غروب ميدم بهت كه ميام يا نه...واسه چهارشنبه هم به احتمال 99درصد ميام...ميبينين تورو خدا... تو sms دله منو برد.. داشتم سكته ميكردم ولي تو تلفن اينطوري..خلاصه غروب كه شد sms داد كه ندادنو من فردا شب ميام...منم كلي ناراحت...
ولي اكشالي نداره در عوض امشب مياد ديگه....
آخ جوووووووووووووووووووووووووووووون رضايي من داره مياد...
امشب حركت ميكنه فداش بشم من...خدايا خودت كمكمون كن ..دوست جونام واسمون دعا كنين.. راستي همين الان زنگ زدو گفت كه مرخصي گرفته...الانم داشت ميرفت خونه كه وسايلاشو جمع كنه تا ظهر حركت كنه...الهي من قربونت بشم رضاي من....
زودي ميامو درباره اين چند روز ميگم ...فعلا...باااااااي..
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
همینطوری....
سلام دوست جونام ....
خوبين... خوشين.. سلامتين...؟؟؟؟؟؟؟
راستش حرفه خاصي ندارم همينطوري اومدم تا بگم خوبم؟؟؟؟؟
اما تقريبا هفته ديگه خبراي خوبي دارم…بياين پيشم…
اين چند روز اتفاق خاصي نيفتاده...فقط يه دلخوريه كوچولويي بين منو رضايي پيش اومده بود از طرف اون البته ...كه خدا رو شكر امروز حل شد...
با يه چيز ديگه كه امروز ديدم تو وبلاگه فاطمه جون كه كلي ناراحت شدم....چه آدماي بي جنبه اي پيدا ميشن والا....خوب شايد آدم گاهي اوقات دلش واقعا پر باشه...چيه مگه....؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اينجا رو واسه همين ساختيم تا درد دلا مونوخالي كنيم ديگه......اينجا جاي بي جنبه ها نيست گفته باشم....
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
ماجراهای عجیب وادامه ....
سلام دوست جوناي من.....خوبين....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اعصابم از دست اين بلاگفا خورده...
پريشب اومدم كه آپ كنم ولي 3 ؛4 بار همه رو پروند... كارتمم 5/1ساعت علكي حروم شد...منم غرض كردمو ديرتر اومدم...
وااااااي نميدونم چرا جديدا اينطوري شده همش چيزاي بد ميبينيمو ميشنويم....چند وقت قبل كه اين طرفا بارون شديدي بود تو ماسال سيل اومد و....مهمش اينه كه ابراي اونجا شكل 2 تا چشم در اومده بودن ...به خدا راست ميگم ...من فيلمشم ديدم...آدم باورش نميشه دقيقا مثل 2تا چشم آدم....!!!!!!!!!!!!!خوب آدم میترسه...
همه رفتن مساجد و نماز آيات خوندن...ديروزم كه ميگن تو رشت يه زنه بچه كه به دنيا آورد بچه همون موقع تو بغل پرستاره حرف زدو گفت كه امسال زمستون خييييييييلي بدي داريم يا زلزله شديدي مياد كه نصف مردم گيلان ميميرن كه همون موقع پرستاره از ترس بچه رو انداخت و بچه هم مرد...الانم اون پرستاره دادگاهي داره وگفتن بايد اعدام شه كه آدم كشته...ميگن شايد پرستاره از خودش اين حرفودر آورده باشه به خاطر اينكه ازگناهش بگذرن ...يه سري ميگن دروغه يه سري ميگن مردم فيلم يوسف رو نگاه ميكنن و جو زده ميشنو اين شايعات رو در ميارن...
خدا به دادمون برسه...وااااااااي اگه درست باشه چي؟؟؟؟ من نميخوام بميرم....من هنوز آرزو دارم من رضامو ميخوااااااااااااااااااااااام....
راستي بعد از چند هفته تونستم سوئي شرتمو از خياطي بگيرم...همون مدل درست كردم كه گفته بودم..آستين و كلاه راه را جلو پشت ساده..خيلي خوشگل شد...دوسش دارم..
خوب ديگه برميگرديم به گذشته ...ماجراي ما يادتون رفت نه؟؟؟؟
اون جا بوديم كه گفتم يه مدت نميدونم چم شده كه از رضايي خسته شده بودم...بعد خوب شديم...حالا يادتون اومد؟؟؟؟؟؟
خوب...حالا ميرسيم به ادامه داستان..يا به عبارتي آخرين قسمت از داستان..
امتحانا ترم اول رو كه داديم 1هفته بعدش انتخاب واحد تابستون بود ... منو دوستم تصميم داشتيم كه ترم تابستوني بر داريم...البته بابام مخالف بود مي گفت بعد از اين همه درس خوندنو كاراي عملي و تا صبح بيدار موندنا تابستونو استراحت كن ..
چون كاراي عملي ما(گرافيك) خيلي زياد بود زود خوابيد نمون ساعت 2:30 ؛3 صبح بود....6صبح هم بايد پاميشديم بريم تا دانشگاه برسيم .....مخصوصا آخرا كه به خاطر ژوژمان كارامون تا صبح بيدار ميمونديم....
اما مامامي نظر خاصي نداشت... مي گفت اگه برداري يه خورده جلو مي افتي ديگه ....
راستش يه خورده دو دل بودم هم اينكه دلم واسه خودم مي سوخت كه چه جوري تو اين گرماي وحشتناك بايد اين همه راهوبريمو برگرديم.....
هم اينكه فكر اين بودم اگه بر ندارم وقتي رضام بياد پيشم چه جوري برم بيرون...؟؟؟ واسم سخت ميشد.....
خلاصه تصميم گرفتم كه واحد بردارم....
هفته اي 2 روز با دوستم الهه ميرفتيم دانشگاه.....
تا تقريبا اوايل مرداد بود كه رضام اوم پيشم...... سري قبل تقريبا اواخر تير كه اومده بود كادوي تولدمو بهم داده بود.... پول داده بود تا هر چيزي كه خودم دوست دارم بخرم......
آخه تولد من 27 تيره......
ولي تا اومدن اين بارش چيزي نخريده بودم كيف ميخواستم بخرم اما نه اينجا رشت......با مامي اينا مي خواستم برم كه مامي گفت من تو اين گرما حوصله اين ور اون ور رفتن ندارم...خودت با دوستت برو....
هم اينكه ميدونست كه من چقدر سخت انتخاب ميكنم سر يكي 2جا كه قبول نمي كنم...
خلاصه راه واسم باز شد منم كه سواستفاده گر.......
5شنبه ها كه كلاس نداشتيم اما به بهانه كيف خريدن از صبح با رضام رفتيم رشت
رضا هم از سخت انتخاب كردنم خبر داشت...گفت ببين من الان باهات مياما بعد كه سر خونه زندگي خودمون رفتيم حوصله اينقدر گشتن ندارمااااااااا......
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟