**اون روز خوبي كه ازش حرف ميزنم فرداست ديگه يعني بيست وپنجم آبان...فردا 25 آبان تولد رضا جوني منه ديگه....
روزيه كه رضام به دنيا اومده.... روز عشق من ...روز زندگي من.... روز هستي من... روز عمره من.... هورااااااااااااااااااااااااااااااااا.....
كلي منتظر اومدن اين روز بودم ....كلي واسه كادوي تولدي كه ميخواستم واسش بگيرم برنامه ريزي كردم...ميدونين ازكي؟؟؟ از مرداد ماه... از مرداد دارم واسه كادوش برنامه ريزي ميكنمو پول جمع ميكنم...چون الان به خاطر چيزي(كه نميتونم بگم) بايد قسط بده... الان وضع خيلي خوبي نداره گفتم منم واسه تولدش لااقل يه چيزي بگيرم كه به دردش بخوره...كلي كه واسه من خرج ميكنه لااقل واسه خودش چيزي ميخواد من واسش بگيرم...
خواستم يه شلوار لي و بلوز كاموايي واسش بگيرم...ولي ظهرsms داد وگفت كه مامان اينا واسم شلوارو تي شرت خريدن...ولي من اصلا به روي خودم نياوردم كه واسه چي؟؟؟
فردا هم واسش ميزنگم...البته يه خورده از دست هم ناراحتيما ولي خوب چيكار كنم يه رضايي كه بيشتر نداريم مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟
اما حالا اينا هيچي پس من چيكار كنم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!من ميخواستم واسش شلوارو بلوز بگيرم...اما اونا واسش خريدن...اكشالي نداره بمونم تا بياد بريم بيرون هرچي دلش ميخواد با انتخاب خودش واسش بگيرم...نه؟؟؟؟
**خوب حالا ميرسيم به خبر خوب ديگه...:واااااي نميدونين چقدر خوشحالم كه اسممون واسه مكه در اومده....مامان اينا ارديبهشت واسه مكه ثبت نام كرده بودن...واسه منم اين كارو كردن...منم باهاشون ميرم...يعني فقط 3 تايي نيستيم...بابابزرگمم باهامون هست...2تا از همسايه هاي قديمي ما هم باهامون هستن...يعني اومدنو زير گروهه ما شدن...17 آبان بود كه واسه بابام sms اومد..خواب بود..من رفتم نگاه كنم كه ديدم از سازمان حج واسش sms دادن
كه ما برنده شديم....باورتون ميشه....؟؟؟؟؟؟؟
اولش خيلي خوشحال نشديم يعني منو مامي...اما بابام خييييييلي خوشحال شد چون هميشه آرزوشو داشت....منو مامي هم به خاطر اينكه فكر ميكرديم الان كه برنده شديم 5؛6 ماه ديگه ما رو ميبرنو اون موقع هم وقت درس ودانشگاه و امتحاناتو و.... هست واسم كلي سخت ميشد....هم يه كمي از لحاظ مالي...
به رضاييم كه گفتم گفت نه اعلام كردن كسايي كه اسمشون واسه حج در بياد سال ۸۹ميفرستنشون...بعد كه بابام رفت سوال كرد ديديم آره رضايي درست گفته بود...كه بعد كلي خوشحال شديم...
تا اون موقع درساي منم تموم ميشه...اما بابام ميگه 89 هم كه تو واسه كارشناسي داري ميخوني...
خييييييييلي خوشحالم كه خدا جونم به منم توجه داره يكي اين كه تو دل مامان اينا انداخت كه واسه منم ثبت نام كنن ديگه اين كه بين اين همه آدم اسم ما هم در اومده ....يعني خدا مارو طلبيده ....ما رو(منم) خونش دعوت كرده....يعني بهم توجه داره با اين كه اين همه گناه ميكنم...ممكنه گاهي اوقات فراموشش كنم ولي اون منو يادش نميره....
ستاره جونم (دلتنگيهاي من)سالگرد ازدواج شما هم يادم بود ولي نميتونستم واست كامنت بذارم...بازم بهت تبريك ميگم...راستي اون بازي كه منو دعوت كردي يادم نرفته ها... حتما انجامش ميدم....تلفنتونم انشاالله زودي وصل بشه...
يا مهديس جونم واسه توام چند بار اومدم ولي نتونستم ...نميدونم چرا!!؟؟؟ يا مينا جوني....
اگه بخوام بگم بايد تك تك نام ببرم ديگه...حالا موندم كه چه جوري بيامو به دوست جونام خبر بدم كه من آپ كردم...حالا يه زحمت بكشين كه هر كس به هر كس دسترسي داره خبر آپ كردنمو به هم بدين ....خييييييلي دوستون دارم...
ولي خدايي حال كردينا اينجا فقط خبراي خوب شنيدين ديگه......چند تا تولد و سالگرد عروسي و مكه و.....
خوب خيلي حرف زدم تلافي دير كردنم....
فعلا بااااااااااااااااااي...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
پروردگارا ببخش مرا.....
پروردگارا ببخش مرا.....
از اينكه حسد كردم
از اينكه آخرت را فراموش كردم
از اينكه در راه تو سستي كردم
از اينكه با صداي بلند خنديدم و سختي آخرت را فراموش كردم
از اينكه چشمم گاه به ناپاكي آلوده مي شد
از اينكه شنيدن حرف حق برايم مشكل بود
از اينكه ايمانم به بنده ات بيشتر از ايمانم به تو بود
از اينكه شكر نعمتت را به جا نياوردم
از اينكه شب با ياد تو نخوابيدم
از اينكه نماز را بي معني خواندم
از اينكه شايد امروز آخرين روز عمرم باشد را در كارهايم دخالت ندادم
از اينكه از خودت نا اميد شدم
از اينكه كسي را از روي كينه نفرين كردم
از اينكه براي هر كاري با همه مشورت كردم جز تو
از اينكه احساسم بر عقلم غلبه كرد
از اينكه تعهد كردم مواظب اعمالم باشم ولي نشد...
از اينكه ...................
خدايا چقدر ازت فاصله گرفتم تو همين جا بودي كنارم اما حالا...حالا هرجارو نگاه مي كنم نميتونم پيدات كنم ميدونم تنهام نذاشتي پس بازم بهم كمك كن ، كمك كن تا خودمو زندگيمو بسازم كمكم كن تا دوباره .....تا دوباره باهات باشم......كمكم كن....
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط محبوبه
دلشوره....
سلام دوستاي مهربوووووووووووووونم....
ببخشيد كه با اون پست.....ناراحتتون كردم...
مرسي كه بهم سر زدين و واسم ناراحت بودين...خيييييلي خوشحالم كه دوستاي خوب وگلي مثل شما دارم....
الان بهترم...اما بعد اون ناراحتيم پريشب هم خييييلي ناراحت بودم اين بار ديگه از دست رضا..
ماجرا از اين قرار بود كه....
سه شنبه غروب به رضا smsدادم...ديدم جواب نداد....بيخيال شدم گفتم شايد جايي بود نتونست جواب بده....تاmin45 كه گذشت خييييلي نگران شدم...از رضا بعيد بود كه جواب نده...هر چي misدادم....جواب نداد...داشتم ميمردم...گفتم خدايا يعني چي شده...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داشتم از نگراني و دلشوره ميمردم....بازم smsدادم گفتم رضا چي شده چرا جواب نميدي....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بازم جواب نداد...بازمmiss دادم.....ولي هيچي به هيچي....تصميم گرفتم واسه خواهرش زنگ بزنم...ولي مامان خونه بود نميتونستم....
بازم sms دادم گفتم رضا چي شده من دارم ميميرم...رضااااااااااااا.....بازم جواب نداد...اينقدر كه گريه كرده بودم چشام پف كرده بود...
فقط داشتم نذر ميكردم كه واسش اتفاقي نيفتاده باشه....فقط داشتم ابوالفضل و صدا ميزدم...
2ساعت از اين جريانات گذشت كه ديدم sms داد ببخش خانومي سر كلاس بودم نتونستم جواب بدم...منو ميبيني...انگار برق سه فاز منو گرفته..
از بدبختيم گريم گرفت ....گفتم آخه من چقدر بد بختم....sms دادم گفتم من اينجا داشتم ميمردم تازه بعد از 2ساعت sms دادي ميگي سر كلاس بودم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زنگ زد.... رفتم تو دستشويي فقط داشتم تو تلفن گريه ميكردم....
گفتم چرا نميفهمي ؟؟؟؟؟من اينجا از دلشوره داشتم ميمردم....
ديدم تلفن قطع شد...ديدم شارژ گوشيم تموم شد خودش يهويي خاموش شد...منم ديگه روشن نكردم...بعد از يه نيم ساعتي ديدم نميتونم طاقت بيارم روشن كردم ديدم همون لحظه يه miss داد...بعدشمsms.....اصلا ديگه واسم مهم نبودهر چي sms داد جوابشو ندادم....فقط تا صبح داشتم گريه ميكردم...
تا فرداش يعني ديروز....كه دانشگاه بودم ساعت 5:30 كه سر كلاس بودم زنگ زد اومدم بيرونو كلي باهاش بحث كردم...
اونم فقط داشت معذرت خواهي ميكردو ميگفت قبل از اين كه تو miss ياsms بدي دائيم زنگ ميزد...گفتم شايد اون باشه ديگه اصلا نگاه هم نميكردم گفتم حالا بعد از كلاس واسش زنگ ميزنم..... فقط يه بار ديدم تويي قطع كردم كه بفهمي نميتونم جواب بدم....خلاصه بعد از كلي بحث ودادو بيدادهاي من بالاخره تونست خرم كنه و خندم بياره....
هي ميگفت آشتي ؟؟؟؟؟ منم ميگفتم نه.....
گفت ولي من كه آشتي هستمو خيييييييييلي هم دوست دارم....گفتم ولي من اصلا دوست ندارم....گفت اشكال نداره همين كه من دوست دارم كافيه....
خلاصه از اين حرفا ديگه....بعدشم خداحافظي كرديمو اونم رفت كلاس....بعد از كلاسشم باز واسم زنگ زد ولي من خيلي باهاش خوب حرف نميزدم...فقط ميگفتم آره ...نه...گفت 1000تومن بهت بدم تا نسيه حرف نزني....؟؟؟؟؟ گفتم نه كمه....گفت 2000 تومن...گفتم نه كمه ...گفت خوب چقدر ميخواي ؟؟؟؟؟؟؟ گفتم خودتو...
خلاصه الان ديگه آشتي هستيم ديگه...بچم حلال زادست هر وقت دارم دربارش واستون مينويسم sms ميده....الانم sms داد من گوشيم شارژ نداره الانا ديگه خاموش ميشه تا غروبم كلاس دارم نگران نشيااااا......بيچاره ميترسه كه دوباره....
راستي اون شعر یا نوشته بالا رو هم خيييييييلي دوست دارم....
بااجازه از مهديس جوووونم گذاشتمااا...
راستي يه راهنمايي هم ازتون ميخوام...
واسه زمستون كاموا خريدم كه سوئي شرت درست كنم اما نميدونم چه مدلي درست كنم...!!!!!!!2رنگ خريدم... تقريبا ميشه گفت آبي نفتي ويا يه جورايي سبز آبي خيلي تيره اون يكي هم كمرنگ...راستش خودم يه مدلي در نظر دارم ولي گفتم شايد شما هم بتونين كمكم كنين...
خودم در نظر دارم كه جلو و پشتش تك رنگ اون تيره باشه....آستين وكلاهشم راه راه 2رنگ....نميدونم خوب ميشه يا نه...!!!!!!!!!!!!!!اگه شما هم نظري دارين خوشحال ميشم كمكم كنين...
وااااااي شرمنده مثل اينكه امروز خيييييلي زياده روي كردم....فعلا...
باااااااااااااااااي....
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
غمکده....
زندگي غمكده اي بيش نبود....
بهر ما جز غم و تشويش نبود.....
به كدام خاطره اش خوش باشيم.....
كه كدام خاطره اش نيش نبود....
****
خداي من سنگ صبور غم هام....
به ديدنم بيا كه خيلي تنهام....
هيشكي نميفهمه چه حالي دارم....
چه دنياي رو به زوالي دارم...
مجنونم و دل زده از خيلي ها....
خيلي دلم گرفته از خيلي ها...
****
*بر ديروز افسوس دارم و ناخشنود از امروزم و بد گمان فردا.....*
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط محبوبه
آي زندگي سيرم ازت....
خيييييييييييييييلي دلم گرفته......
خييييييييييييييييلي ......
خييييلي غصه دارم....دارم میمیرم از گریه.....
دارم خفه ميشم....
خسته شدم از اين زندگي......
از اين دنيا......
تا كي بايد تحمل كنم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
واقعا تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
پارسا چاقالو....
سلام دوستهاي مهربووووووونم...
مرسي كه پيشم مياين وبهم سر ميزنين...شرمنده كه جواباتونو دير ميدم و دير آپ ميكنم.....هميشه اولين فرصتي كه داشته باشم بهتون سر ميزنم....آخه گاهي اوقات اصلا وقت نميكنم...البته 2دقيقه هم كه شده ميامو كامنت هاتونو ميخونم....
اول اينكه بگم فاطمه جوووووووووووووووووووووونم تو رو خدا خودتو ناراحت نكن...نميدونم شايد يه حكمتي توش بود....نبينم ناراحت باشيااااااااا....منم ناراحت ميشم آجوووو....
خوووووووووووب بگم از پارسا خپلي....
دوشنبه ساعت 1:15ميخواستم برم دانشگاه با الهه (دوستم) كه....
وقت نهار هيو پارسا اينا اومدن خونمون....
منم كه ديرم شده بود تند تند نهارمو خوردم ورفتم دانشگاه...
تا ساعت نزديكاي 8 اومدم......وااااااااااااااااي نمي دونين كه چقدر بلاست....چقدر شيطوني ميكنه....هر وقت مياد كل خونمونو بهم ميريزه...
اون چيزهايي كه تو خونه گم شده واسمون پيدا ميكنه.....
به من يه بار ميگه عمه يه بار ميگه خاله...بچم ميدونه من خاله نميشم ميخواد اينطوري من عقده اي نشم....عمه قربونش بشه....
پنكه سقفي ما رو ميبينه ميگه باد...هم تو حالمون هست هم تو پذيرايي... يكي هم بايد اينو بغل كنه تا آقا دستش برسه و بادو روشن كنه....از اين پنكه كه خسته ميشه لج ميگيره...
ميگم چيه اينا اين باد ديگه... ميگه نه اون باد....(پنكه پذيرايي) وااااااي نميدونين چقدر بلاست كه..مياد خونه ما فقط ميگه باد..حالا ما همه سردمونه اون باد روشن ميكنه..
شبش اينو خونه خوابونديم
وخودمون رفتيم بيرون واليبال بازي كنيم اونم كي..!!ساعت 11:30تا ساعت 2 شب اومديم خونه..فرداشم يه ذره رفتيم بيرونو...خلاصه اينكه اين چند روز كه اعصابم از دست رضا خورد بود اگه پارسا هم نبود هيچي ديگه....كلي منو سر گرم كرد تا اعصابم بيشتر از دست رضا خورد نشه با اون كاراش....
البته الان ديگه آشتي هستيمااااااااااااااا..خييلي مهم نبودا ولي من بزرگش ميكنم ديگه.....
بچم حلال زادست همين الان كه دارم مينويسم sms داد: ** فارسي دوست دارم...عربي احبك...فرانسويlitajm...انگليسي I love you....ديگه با چه زبوني بگم دوست دارم.....!!!!!!؟؟؟؟؟؟ **
الهي من قربونش بشم....فداي مهربونيات بشم من....
ديروزم پارسا اينا اينجا بودن شام بودنو خواب رفتن خونه مامان فرشته..تا فكر كنم فردا برن تهران
خلاصه ديگه همين ديگه.... اینجا ها هم که همیشه بارونه وسرد
راستي يه پست ديگه از ماجراهاي قبليم با رضا مونده كه اين بار آپ كنم ديگه تموم ميشه...ولي فكر نكنين ديگه نمياماااا...بازم ميام دوست جووونام....
فعلا باي....
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟