اخه هم اينكه سرما خوردم هم اينكه به خاطره فاطمه جونم خييييييييييلي ناراحتم....
تو رو خدا شما هم واسش دعا كنين....
من كه ميگم انشاالله كه چيزي نيست....
خوب....
ميرسيم به ادامه ماجرامون البته با ديركرد....
مي دونين راست مي گن كه هر اتفاقي تو زندگي آدم ميوفته يه حكمتي توش هست حتي اگه بد باشه......شايد از نظر ما بد باشه اما ...حتما يه حكمتي توش هست....
من فكر مي كردم اين اتفاق بدترين اتفاق واسم هست حتي منو از دانشگاهم ميندازه اين همه زحمت كشيدم 2تا امتحان واسه قبول شدنش دادم...........
اما واسم خوب شد يعني اتفاقي كه از نظر من بد بود در حقيقت به نفعم تموم شد.......نميگم كه خيلي واسم خوب شد اما لااقل از استرس اينكه يه بارمامان نفهمه در اومدم ديگه.... بگذريم ازاينكه شايد الان مامانم بيشتر حساس شده باشه......
خلاصه واسه ثبت نام دانشگاه رفتيم وتقريبا آخراي بهمن بود كه كلاسامون شروع شد نيمه دومي بوديم.........
بعد ازيه مدت كه گذشت تقريبا نزديكاي امتحان ترم اول بود كه نمي دونم چم شده بود .....
جوابsmsهاي رضا رو تك و توك ميدادم زنگ واسش نمي زدم هر وقت خودش زنگ مي زد حرف
مي زدم تازه اونم بي ميل ...اگه يه بار زنگم نمي زد عين خيالم نبود
چيزي هم بينمون نشده بودا ولي نمي دونم .....وقتي بهم sms ميداد و مي گفت خانومي دلم واست تنگ شده ...... نمي دونستم چي جوابشو بدم چون من اصلا دلم واسش تنگ نشده بود.......
به فاطمه گفتم .... گفت بينتون چيزي شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه.......!!!!!!!!
گفت اشكالي نداره ممكنه گاهي اوقات آدم اينطوري بشه ........به نظر من يه مدت با هم رابطه نداشته باشين حالا هر چي ميل خودته ....
بعد يه مدت وقتي ديدي دلت واسش تنگ شده بدون هنوزم دوسش داري و همه اين حس هات اشتباه و گذراست....
خلاصه يكي 2روز فكر كردمو تصميم گرفتم كاري رو كه فاطمه گفته انجام بدم چون ديدم رضاي منم اينطوري اذيت مي شه .......
چون smsi نيست كه ما به هم بديموكلي love نتركونيم...
واسه همين مي گم عوض شدن من اون قدر سخت نيست كه نفهمه........
خلاصه يه روز كه زنگ زد گفتم رضا يه چيزي مي خوام بهت بگم ولي بايد قول بدي كه از دستم ناراحت نشي وفكراي بدم نكني .........
گفت باشه چي ......!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم من يه مدتي هست كه حالم زياد خوب نيست ....مي خوام ازت بخوام كه يه مدت رابطه نداشته باشيم .....
گفت اصلا.........؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
گفتم آره اصلا.... گفت آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!گفتم تو رو خدا دليلشو نپرس چون خودمم نمي دونم!!!!!!!!!! گفتم ببين يه دليلش اينه كه ما خيلي به هم وابسته ايم اگه يه روز از هم خبر نداشته باشيم ديوونه ميشيم... اينطوري يه خورده از وابستگيمون هم كم مي شه ...اينطوري بهتره......
گفت آره اين چند وقته فهميده بودم كه عوض شدي ولي چيزي نگفتم..... اتفاقا ديگه تصميم گرفته بودم كه ازت بپرسم چرا......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه قبول كرد......گفتم هر وقت بهتر شدم خودم واست زنگ مي زنم.........
الهي بميرم واسش بچم فهميده بودو به روي خودش نمي آورد......الهي قربونش برم من
تا اينكه يه هفته اي از اين ماجرا گذشت هميشه اعصابم خورد بود....حوصله نداشتم....با همه دعوا داشتم...فكرم همش پيش رضام بود....
وقتي حساب ميكردم 1 هفته شده از هم خبر نداريم و با هم حرف نزديم باورم نمي شد.... باورتون نمي شه اون 1 هفته واسم 1 سال گذشت .... دلم واسش يه ذره شده بود.......
خلاصه بعد از يه هفته تصميم گرفتم واسش زنگ بزنم..... از دانشگاه زنگ زدم ....
اما رضام ديگه اون رضاي سابق نبود يعني..... خيلي ازدستم دلخور بود كه چرا اين همه مدت يه زنگ نزدم گفت حتي يه smsهم نمي تونستي بدي...
الهي قربونه دلش برم اونم مثل من بود....گفت ولي ديگه طاقتم تموم شده بود هر طوري بود امروز ميخواستم واست زنگ بزنم...كه خوذت زودتر زدي...
خلاصه بعد از يه مدت دوباره رابطمون مثل قبل خوب و عالي شد....
ولي خودمم هنوز دليل اون حالمو نمي دونم..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب فعلا بسه ديگه....
دوست جونام واسه فاطمه جونم دعا كنينا.............
فعلا....... باااااااااااااااااااااااااي........
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
ادامه و...
سلام دوستاي مهربونم .....
ببخشيد دير كردم....آخه چند روزه كه ميخوام آپ كنم اما بلاگفا خييييلي كند شده نميتونستم شكلك هاي خوشگل بزارم واسه همين بيخيال ميشدم اما امشب ديگه گفتم هر چي شد ميخوام بزارم....
خوب.............قبل جواب كنكور مرحله دومم يه روزداشتم تلفني با رضام حرف مي زدم كه مامان اون يكي گوشي رو برداشت و صداي رضا رو شنيد و...دوباره بدبختي......دوباره مثل قبل .....
تصميم گرفتم با مامي حرف بزنم وحرف دلمو بهش بگم.....واقعا از اين وضعيتم از اين همه استرس خسته شده بودم ......آروم و قرار نداشتم.... ديگه از رضا مم خبر نداشتم ....
آخه مامي تلفنا رو جا داده بود...... گوشيمو ازم گرفت و بهم گفت دانشگاه هم كه قبول بشي نمي فرستمت.....واااااااااااااااااااااااااي خيلي واسم سخت مي گذشت ...
آخه خونواده ما خيييييلي به اين چيزا حساسن....البته بيشتر سر منا....وگرنه هر سه تا داداشام با زنهاشون دوست بودن....زورشون به من ميرسه ديگه....منم كه چقدر حرف گوش كن........
تا اينكه ............
يه روز نشستمو باهاش حرف زدم درباره خودم و رضا....درباره كارو درس و زندگي و خونوادش ...
همه چيزو گفتم تا بدونه... به قول رضا حسابي آدم فروشي كردم چيزي نبود كه نگفته باشم ....
خيلي باهاش حرف زدم چند روز مدام باهاش حرف ميزدم تا اينكه راضي بشه تا ما با هم بمونيم بعد از چند روزو كلي فك زدناي من يه جورايي راضي شده بود...
گفت هان....... مي خواي من چي كار كنم؟؟؟؟؟؟
گفتم هيچي فقط بدون و اينكه اجازه بده لااقل ما هفته اي 1 بار با هم حرف بزنيم گفت مي خواين منم تو كارتون شريك جرم كنين.....؟؟؟مي دوني اگه بابا بفهمه چي كار ميكنه ...
گفتم چرا بايد بفهمه بابا كه هيچ وقت خونه نيست مگه اينكه از تو بفهمه ديگه....
منم كه چيزي ازت نمي خوام فقط اينكه اجازه بدي ما با هم حرف بزنيم ....اون كه اينجا نيست كه بگي با هم بيرون ميريم كسي ما رو مي بينه و آبروت ميره واز اين حرفا...
اون كه تهرانه سال به سالم اين ورا نمي ياد از اون طرف كارو از اون طرف دانشگاه و......... وقت اين ورا اومدنو نداره كه.......(اين يكي رو دروغ گفتم مگه من ميتونم طاقت بيارمو اين همه مدت رضاي خودمو نبينم ... )
خلاصه بعد اين همه حرفا گفت بايد فكر كنم.... وااااااااااي كه چقدر خندم گرفته بود.... گفتم خوب چقدر وقت مي خواي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فرداي اون روزم باز سيريش شدم تا اينكه گفت: من نمي دونم هر كاري مي خواي بكني بكن ....فقط فكراتو كردي ديگه........گفتم آره.....
بعد شم پروح پروح گفتم حالا گوشيمو ميدي بهش خبر بدم موقع امتحان هاست اونم حواسش پرته.....خلاصه گوشيمو دادو به رضام خبر دادم خيلي خوشحال شد..... گَهگداري خونه زنگ ميزد و با هم حرف مي زديم كه هر دفعه هم مامان كلي غر مي زد.....
ميدونست هر چي بگه من كار خودمو ميكنما ولي بازم ميگفت.....
(يه بار يادمه رضا مي خواست خونه زنگ بزنه منتظر تك زنگ من بود كه بعد بزنگه ... من به مامي گفتم كه ميخواد بزنگه حالا مونده و يه ساعت داره نصيحتم ميكنه حالا من دلم داره ميره كه اون طرف رضا منتظره.... نصيحتم ميكرد اين چيزارو بزارم كنار خودمو بسپرم به سرنوشت و...... بعد از تموم شدن حرفاش گفتم باشه من تو اتاق دارم حرف ميزنم ....
گفت يعني اين همه حرف زدم هيچي....!!!!!؟؟؟؟)
خلاصه جواب كنكورم اومد....هوراااااااااااا قبول شدم......
رضاي منم زير قولش نزد و انگشتر و واسم خريد البته زودتر از اينكه جواب كنكور بياد خريده بود واسم چون مطمئن بود كه قبول مي شم....الهي كه من فداش بشم......
خوب فعلا بسه .......
يه كمي هم از ايندفعه كه اومد بگم......
اينجا كه مياد هميشه با خودش بركت مياره قربونش بشم....هر وقت مياد بارون شروع ميكنه به باريدن...
البته ايندفعه ديگه نگرانه بارون نبودم چون دانشگاه داشتم ديگه.....روزه دانشگامم كه بود مشكلي نداشتم خدا روشكر...صبح ساعت 8 كلاس داشتيم ولي به بهانه اين كه استادمون دير مياد منم دير رفتم (همون استادي كه قبلا گفته بودم همش دير ميكنه...) ساعت 10:30رفتم پيشه جيگرم...
واااااااااااااااااااااي قربونش بشم دلم واسش يه ذره شده بود...
تا ساعت 3:30 با عسليم بودمو بعدشم اومدم خونه(ديگه دانشگاه نرفتم ديگه) كه مامانم گفت كه چرا اينقدر زود اومدي...؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عسلي منم همون شنبه ساعت 4حركت كرد فداش بشم....
هيچي نشده دلم واسش تنگه دوست جونام.........
بهش گفتم كه دارم عمه ميشم دلت بسوزه..... بچم ناراحت شد آخه اون حالا حالا ها عمو و دايي نمي شه ..گفتم اشكال نداره فداي تو بشم وقتي من دارم عمه ميشم تو هم داري شوهر عمه ميشي ديگه......كه بعد خوشحال شد....
البته زنه پسر خالش حامله هست اما هيچ ربطي به اين نداره....
(اين ميشه پسر خاله باباي اون بچه )....بازم زياد حرف زدم....
واسمون دعا كنين....
فعلا... باااااااااااااااااااااااي...........
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
ادامه...وخبر خوووووش...
سلام بچه ها من اومدم….
شما خوبين ؟؟؟؟
خوب ....... خلاصه 3 سال با خوبي ها و بديهاش گذشت.....تا اينكه وقت كنكور دادنم رسيد….
سال آخر؛ هم درسهاي مدرسه و امتحانا و....مي خوندم هم واسه كنكور .....
رضاي منم 1سالي بود كه سر كار مي رفت.....
من دوست داشتم كه درسشو ادامه بده وهم اينكه خواسته مامانم اين بود همش بهم مي گفت كه خواستگارت كمتر ازليسانس و... نبايد باشه.....
هميشه يه جورايي غيرمستقيمم که شده حرفشو بهم ميزد...
خلاصه... يه چند ماهي به كنكورم مونده بود كه فاطمه بهم گفت چرا رضا هم با تو كنكور
نمي ده؟؟؟؟؟
گفتم :مي گه نمي تونم .....هم اينكه چند سالي گذشته از درس خوندنم.... هم اينكه وقت شو ندارم كه دوباره بشينم و درساي سال هاي آخرو بخونم.... به خاطر كار وقت نمي شه.....
گفت خوب چرا علمي كاربردي شركت نمي كنه ؟؟؟؟؟؟ علمي كاربردي مخصوص كارمنداست كلاساشم بعد از ظهريه ... زودتر بهش بگو... مهلت ثبت نام زياد نموندها .........
وااااااااااااااااااااااي كه چقدر خوشحال شدم بهش گفتم تا بره دنبال دفترچه اما هر جا رفت چون آخراش بود همه جا تموم كرده بودن.........
خيلي ناراحت شده بوديم تا اينكه اعلام كردن مهلت ثبت نام تمديد شده واي چقدر خوشحال شديم خلاصه بعد از كلي گشتن دفترچه رو پيدا كرد و ثبت نام كرد تقريبا 1 ماهي گذشت تا اينكه جوابا اومد........آره رضاي من قبول شده بود خيلي خوشحال بوديم همون جا تهران........
اينطوري هم مي تونست به كارش برسه هم به درس خوندنش ........
الان هم زمان هم سركار ميره هم دانشگاه الهي قربونش برم بچم از 6 صبح از خونه مي ره بيرون تا 8 ؛9 شب ميرسه خونه....با كلي خستگي......فداش بشم من..........
.تا اينكه نوبت كنكور منم رسيد خوب داده بودم ....كنكور ما 2 مرحله اي بود گرافيك 2 مرحله ايه ......
جواب كنكور مرحله اول ما هم اومده بود..... هورااااااااااااا.....
مرحله اول قبول شده بودم .....
خودمو واسه مرحله دوم (عملي) آماده ميكردم كه 2 ماه بعدش بود خلاصه مرحله دومم رو هم خوب دادم عسلم بهم قول داده بود كه اگه دانشگاه قبول شدم واسم يه انگشتره بخره.......
يك هفته قبل از اينكه جواب كنكور بياد..........................................
بازم مونده ها ولي بعد ميگم ....
راستي خبراي خوب دارم....
هورااااااااا رضا جوني من 2روزه داره مياد....
يهويي شد...ديشب بهم خبر داد..... آخه من قرار بود با دوستم به خاطره كاري يكي دو روزه بريم تهران...اگه ميرفتم هم نمي تونستم ببينمش فداش بشم....واسه همين گفت اگه ميتوني نيا من احتمالا فردا شب ميايم...
خييييييييلي تعجب كردم....آخه يه دفعه اي گفت ....گفت عروسي عمومه....
واسه همين منم بي خيال تهران شدم...تا امروزم قطعي نبود كه مياد ولي الان خبر داد كه حركت كرده قربونش بشم من.....
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا يعني من بازم ميبينمش....
جمعه عروسي دارن اما به خاطره من شنبه هم ميمونه....
يعني شنبه بايد دانشگاه رو بپيچونم ....
آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون رضاي من داره مياد....
يه نيم ساعتي گذشت ديدم هوا كم كم داره خوب ميشه...كم كم داره روشن ميشه...آره گريه ها وآه و ناله هاي من و رضام به خدا جونم رسيده بود......واااااااي نمي دونين كه چقدر خوشحال شدم ....
به عسليم خبر دادم كه ميام...زود آماده شدم تا بارون دوباره شروع نكرده زودي رفتم....
خلاصه بعد از 2 ماه جيگرمو ديدم...الهي قربونش بشم.....دلم واسش يه ذره شده بود..
5شنبه هم كه به بهانه دانشگاه ميخواستم برم بيرون.. يكي ميگفت بازه يكي ميگفت بسته هست ....خلاصه به مامان اينا گفتم كه ميخوام برم دانشگاه .... مردم تا راضيشون كنم كه بابا استادمون گفت به جاي 4 شنبه كه تعطيله 5شنبه بياين...ولي بازم مامان اينا ميگفتن چرا اين همه راهو ميخواي بري همه ميگن تعطيله...
ولي من بازم حرف خودمو ميزدم...مامانم حسابي شك كرده بود واسه همين صبح كه خواب بودم زنگ زد خونه دوستم تا ببينه راست گفتم يا نه....!!!!
البته من بيدار بودم و تو اتاقم بودم...ديدم داره اونجا زنگ ميزنه گفتم واي بد بخت شدم دوستم كه ميدونست روز قبل باهاش هماهنگ كرده بودم اما مامانش چي.... اون كه نمي دونست...اونجا بزنگه مامانش برداره... بدبخت شدم ...اونم ميگه نه دانشگاه نمي خوان برن كه.....
خلاصه زنگ زدو مامانش گوشي رو برداشت ....مامانم گفت بابا بچه ها چرا ميخوان برن امروز همه جا تعطيله...مامانش گفت اشكال نداره خودشون كه ميگن بازه ... باهم هستن ديگه....منو ميبيني10 تا شاخ در آورده بودم....
خلاصه مامانم باور كرد كه دروغ نمي گم ...آخه مامانش گفته بود ديگه....
اومد منو بيدار كنه...گفتم اصلا با من حرف نزن...گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم چرا اونجا زنگ زدي يعني من بهت دروغ گفتم تو اونجا زنگ زدي....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه خورده باهاش قهر كردمو بعد آشتي كرديم....... خلاصه نزديكاي ظهر رفتم...
ولي داشتم ميمردم بدونم كه چي شد مامان دوستم اونطوري گفت...!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كه دوستم sms داد كه من ديشب به مامانم گفتم كه با هم ميخوايم بريم دانشگاه ... مامانت كه زنگ زد مامانم فكر ميكرد با هم ميخوايم بريم ديگه... بعد كه وقت رفتنمون شد گفتم حوصله ندارم امروز برم...
هنوز چيزي نشده دلم واسش يه ذره شده قربونه اون چشاش بشم من...
خلاصه خدا خيلي كمكم كرد وهم دعاههاي خودمونو دوست جونام....
خدايا خيلي دوست دارم.....
راستي ديگه يادم رفت ادامه ماجراي قبليمو بنويسم....(دوستيمون و....)چند روز ديگه ميامو ادامه ماجرام با رضامو مينويسم واااااااااااي خيلي حرف زدم ببخشيد فعلا......
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
خبر خوش......
سلام دوست جوناي من....
ميدونم دير كردم ببخشيد.........
راستش زياد ديگه مثل قبلا وقت ندارم....آخه دانشگاهها باز شده ديگه....ما هم كه 4 روز در هفته كلاس داريم.....(شنبه...1شنبه...2شنبه...4شنبه....)
3 مهر كلاس داشتيم...استادمون رو ميشناختيم ترم قبل باهاش يه درس تخصصي داشتيم به غيبت كردن خيلي حساسه....اگه غيبت داشته باشيم آخر ترم تلافي ميكنه....
واسه همين نمي خواستيم اولين روزم غيبت داشته باشيم...
خلاصه 5 دقيقه هم دانشگاه نمونديمو اين همه راهو برگشتيم........
شنبه در عوض يه استاد داشتيم كه اصلا مقرراتي نبود ترم قبل با اين استاد هم درس تخصصي داشتيم...هيچ وقت نشده بود كه به موقع بياد سر كلاس.... با اين كه ميدونستيما ولي ساعت 8 سر كلاس بوديم...اين همه ازخوابمون زديم چي شد آقا موندن ساعت 11تشريفشونو آوردن....
اعصابمون حسابي به هم ريخته بود.....بعدشم مرديم تا راضيش كنيم كه ما رو كه روزه داريم زودتر بفرسته...
بعد از 1ساعت فك زدن تازه راضي شد كه فقط ما چند نفرو بفرسته....
شمارشو ازم خواست منه ساده هم بهش دادم چون دلم واسش سوخته بود كه كاش نمي سوخت......
بعد از تقريبا 1ماهي تو خونمون بعد از 4 سال دوباره اسم فرشته اومد واي كه دوباره مثل اون موقع ها مامانم اينا مخالفت و......
اما با همه مخالفت ها اينا با هم ازدواج كردن اون به خاطر اينكه خانواده ما باهاش مخالف بود همش فكر انتقام گرفتن از ما رو داره .......
سر همين قضيه چقدر من به خاطر فرشته حرف خوردم كه چرا شماره مجيد و بهش دادم و.....هنوزم كه هنوزه 3؛4 ساله كه مي گذره و با هم ازدواج كردن و بچه هم دارن اگه از جانب اون چيزي بشه؛ اتفاقي بيفته
سر كوفتشو من بايد بخورمو تحمل كنم...........
من اون و به عشقش رسوندم اما اون با من اينطوري كرد...........
از اون موقع به بعد اصلا محلش نمي كردم خونمونم كه ميومدن فقط يه سلام ميكردم و ميومدم تو اتاقم كه سر اين قضيه هم با مامانم اينا مشكل داشتم كه چرا محلش نمي كنم حتي طوري شده بودم كه بچه دار هم كه شدن هيچ احساسي به اون طفل معصوم پارسا نداشتم ...
تا اينكه خلاصه به خاطره مامان اينا و پارسا ظاهرمو باهاش نگه داشتم خودشم ميدونه كه ظاهر باهاش خوبم ... چون اين بچه از بس كه شيرينه همه رو شيفته خودش
(تازه داره حرف مياد به من ميگه عم ...هنوز مونده تا به عمه برسه....)
يه مدت بعد از اون كاري كه باهام كرد اومده بودن اينجا...... منو برد تو اتاق و گفت مي دونم كه ازم متنفري تو رو خدا منو ببخش سر عصبانيت بود اعصابم خورد بود و اين كارو كردم تو رو خدا منو ببخش ....
ساكت موند مو چيزي نگفتم ...گفت لااقل ظاهري هم شده بگو كه منو بخشيدي .....هيچي نگفتم چون واقعا نمي تونستم ببخشمش.......
چون اون بدترين كار ممكنو باهام كرده بود خيلي سخته كه زن داداش آدم ؛ آدمو بفروشه....
من ساده بهش اعتماد كرده بودمو همه چيزو بهش ميگفتم تو نگو به روز مي خواد همه اين حرفارو برضرر من استفاده كنه .......
بچه رو بهانه كردم و گفتم برو بچه گريه مي كنه به اون برس ..
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟