نمي دونم نظر شما چيه......شما چي فكر ميكنين ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط محبوبه
|
ادامه....
سلام بچه ها.....
خوبين ............؟؟؟
بالاخره من اومدم تا بقيه ماجرامو بگم پس گوش كونين:
خوب گفته بودم كه يه مدت بعد از اينكه مامانم اينا فهميده بودن دوباره رابطمون شروع شد.....
ولي..........
با ضايع بازي هاي من چند بار ديگه هم فهميدن...... يه بار به خاطر اينكه به بهونه كلاس رفتن با رضام بيرون رفتم يه بار كادويي كه واسه تولدش خريده بودم رو ديدن يه بارم عروسي داداشم...........
ولي اين يكي رو من سوتي ندادم بازم يكي منو فروخت....!!!!!!!!!!!!!!!
(دوباره همون محدوديتها و همون حرفاي تكراري...)
زن داداشم ( فرشته ).....آره فرشته زن داداش دوميم منو راحت فروخت.......
3تا داداش دارم با 3تا زن داداش ...من يكي يه دونه و ته تقاريه خونمون هستم نه خواهري نه چيزی.....
اما زن داداش بزرگم (فاطمه)عين يه خواهر يا شايدم بهتر از يه خواهر واسم بوده و هست جايي نشد كه كمكي ...راهنمايي بخوامو راهي جلو پام نذاره و كمكم نكنه....
اما فرشته...........
راستش واسه عروسيه فاطمه قرار بود رضاي منم با خواهرش بياد
كه فرشته زهر كرد....
من بهش همه چيزو مي گفتم اومدن رضا هم بهش گفتم هيچ وقت فكر نمي كردم كه باهام اينطوري كنه...
تا اينكه يه روز قبل عروسي كه با فاطمه آرايشگاه بودم شب خونه اومديم ديدم مامانم علكي باهام بد اخلاقي ميكنه خيلي تعجب كرده بودم ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يعني هيچ كدومتون سالگرد دوستي من و رضاي من يادش نبود بهم تبريك بگه.......(12شهريور)!!!!؟؟؟؟
هفته قبل با دوستم رفتيم دانشگاه تا نمرهاي ترم تابستونمون رو ببينيم كه چه گلي كاشتيم ...
خيلي خوب ندادم بهتره كه نگم....
كلاسا مون هم از 3مهر شروع ميشه هفته اي 4 روز كلاس داريم.... وااااااااااااااااااااااي......
خوب بچه ها من يكي 2 روز ديگه ميام تا ادامه ماجراي تلخ و شيرينم با رضا مو بگم
فعلا بااااااااااااااااااااااااااااااي...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
معرفی
دیروز یعنی شنبه آخرین امتحانم از ترم دومم رو تموم کردم. اگه خدا بخواد میخوام آماده بشم برای ترم سوم.
آشنایی من و رضا برمیگرده به ۵ سال پیش.
قضیه ی آشنایی ما اینطوری بود که:
اولین سالگرد مادر بزرگم بود که رفته بودیم سر خاکش همه چیز از اونجا شروع شد....
اون روز یعنی 12/6/83...اولین روز آشناییمون بود......
یه چند ماهی با هم بودیم که.بدبختی بهمون رو کرد...
اون موقع من مدرسه میرفتم کلاس اول دبیرستان بودم...یه روز که از مدرسه رفتم خونه دیدم مامانم خیلی عصبانیه..دستم و کشیدو منو برد تو پزیرایی دیدم تمام نامه هایی که من واسه رضا،رضا واسه من نوشته بودم رو میزه واااااااای چه صحنه بدی بود باورم نمی شد فکر می کردم دارم خواب میبینم دوست داشتم زمین سر باز میکرد و من و تو خودش فرو می برد..نمی دونستم چی بگم چی جوابشو می دادم..!!!
حالا من مونده بودم و با کلی سوال های مامانم...
مجبور شده بودم چیز هایی رو که می خواست بدونه رو بهش بگم...
از اون روز به بعد زندگی واسم زهر شده بود حق نداشتم دست به تلفن بزنم حق نداشتم حتی واسه دوستام زنگ بزنم واسه مدرسه رفتن هم با بابام باید می رفتم با بابام برمیگشتم حق تنها یا با دوستام بیرون رفتن رو نداشتم...از همه بد تراینکه غرغرکردنای مامانم که تمومی نداشت و مثل یه خَره به جونم افتاده بود... نپرسیدین که مامانم از کجا فهمید...!!!!!؟؟
البته بابام هم می دونست مطمئن بودم که مامانم بهش میگه این وازرفتاراش هم می فهمیدم ولی به روم
نمی یاورد نمی خواست روش باهام باز شه..
بین حرفهای مامانم فهمیدم که خودش نفهمیده بود یکی واسش خبر آورد..میدونید کی..؟؟!!
خواهر نازی ... نازی یکی از صمیمی ترین دوستام و هم همسایمون بود وقتی که فهمیدم کار خواهر نازیه داشتم دیوونه
می شدم اینقدر ازش متنفر شده بودم که وقتی میدیدمش حالم ازش بهم میخورد هر وقت میدیدمش سگ محلش نمیکردم وهمیشه هم سر این موضوع با مامانم دوا داشتیم که چرا من محلش نمی کنم...اولش فکر کردم شاید کاره نازی باشه و به خواهرش گفته باشه هرکسی هم جای من بود همین فکرو می کرد دیگه تا یه مدت رابطم با نازی مثل قبل نبود چیزی بهش نمی گفتم درباره رضا هم که ازم پرسید بهش گفتم باهاش بهم زدم ولی هنوزم که هنوزه نفهمیدم که خواهرش از کجا فهمیده بود ولی من که نمی تونستم از رضای خودم بگذرم بهش عادت کرده بودمالبته به خاطر موقعیتم تو خونه نمی تونستیم یه مدت با هم رابطه داشته باشیم ولی بعد از یه مدت که یه خورده آبا از آسیاب افتاد دوباره رابطمون شروع شد...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
اسم من محبوبه هست یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون دانشجوی گرافیکم اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم اما نمیدونم کی؟؟؟