تبليغاتX
 بوی محبوبه ی شب
بوی محبوبه ی شب
روزانه های محبوبه و رضا
بوی محبوبه ی شب

اسم من محبوبه هست
یکی یدونه ی و ته تغاری خونمون
دانشجوی گرافیکم
اینجا از خاطرات تلخ و شیرینم با رضا مینویسم
قصد دارم یه روز این دفتر خاطرات اینترنتی رو بهش هدیه کنم
اما نمیدونم کی؟؟؟

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
سحر جون..محسن وسحر بانو
ستاره جونم...دلتنگيهاي من
نيلو جونم..fire girl & fire boy
هلن جون...عروووس هيتاسب
دختر مرداد ..... ساده بیا...
شيماي من..براي تومينويسم
نگار گل ..... زندگي من
ساراي گل ..... يك عدد سارا
پیشی من ..... گربه سگ
آزاده عزيز...مهربان باش....
ساحل عزیزم...درياي بي كران
مریمی ..... مامان مريم
ستاره جون ..... همسفر من
شالیزه عزیزم...یه سر رسید
تُپُل بانو ..... من نوشت
مهديس جونم...وخاطراتش
فاطمه عزيز...يه دل خاكي
مينا جونم...عاشقانه هاي...
شيده عزيزم..ماجراي خانه ما
آتی جون...آشیان ترین دستها
عاشقانه های گل یاس...
مهنام عزيز.....به خاطر تو
با تو.....باتو تا هميشه
ساراي عزيز...اينجا مينويسم
منتظر عزیز...تورا من چشم..
شادي جون...شاد باش
شيرين عسل..ساعت شني
یکتای عزیزم...شهر فرنگ
سخنی از عشق
پریساجون..از پیله تا پروانگی
خانوم گل...کلبه عشق منو...
یغمای گل....مینویسم از تو
مریم ناز...دنیای زیبای من
nager...خانومه غرغرو و...
he و she...روزگار صورتی
ویونا...چیزی به نا زندگی
سایه...شبهای بی ستاره
بهنوش عزیز...هر آنچه از دل..
سپیده گل...شعر
مرجان عزیز..جملات عاشقانه
خانومه خونه...زندگیم رابسازم
گلنوش گل...داستان زندگیش
ساناز عزیز...تقدیم به لبهای..
معصومه گلم...دنیای منو تو
چهره پنهان
•.•ღ♥ღچرندو پرندღ♥ღ•.•
همه چیز از همه جا
یاس
اس ام اس جوک عکس و..
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
حالم داره بهم میخوره...

سلام...

فقط میتونم همینو بگم...حالم داره بهم میخوره...این یه ترمم تموم بشه راحت شم...مردشور این درسا با اون استادارو ببرن...اعصابم خورده...

بچه ها خبر دادن که نمره 2تا از درسای عملی رو تو اینترنت زدن...وقتی رفتم نگاه کردم نمرمو............

مامان اینا فعلا نمیدونن...یعنی فعلا نباید بدونن...دلیل داره که بعدا میگم...

کامی یکی از بچه ها خراب بود اطلاعات خودشو بهم داد تا برم واسش نمرشو نگاه کنم... از من بهتر شده بود...حسود نیستم ولی یعنی اون نمره حق من بود؟ یعنی کاره من از اینو از اونو از......اینام بدتر بود...؟ یعنی حق تا صبح بیدار بودنای من 16.5بود؟مردشورشو ببرن...دیگه حالم ازش بهم میخوره....مرتیکه ی هیکل لوله ای الدنگ....حیف اون شبایی که تا صبح بیدار بودمو کاراتو انجام میدادم...حیف اون شب تا صبح با کامی کار کردنو شماره چشممو بالا بردن...حیف ناراحت کردن مامانم واسه اینکه همش سرم تو کامی بودو واسه اینکه سر کلاس دست پر برم....حیف.....حییییییییییف...

حالم خوب نیست....اصلا....یه خورده بهم ریختم....نه فقط واسه این نمره ها...هم این هم چیزای دیگه ....ولی الان حوصله گفتن هیچی رو ندارم...بعد آخرین آپم گفتم بیام درباره اتفاقات روزمرم که خیلی وقته هیچی دربارشون ننوشتم...قبل امتحانامو الانو اینا بگم...ولی امشب اینقد حالم بده که اصلا نمیتونم...سر فرصت میام....

فقط اینکه واسه یکی خیلی ناراحتم....خدایا خودت کمکش کن... دلم خیلی واسش میسوزه....از شمام میخوام واسش دعا کنین..خیلی محتاجه...

 


[ ]
+
(خصوصی)...فقط مال تو...

رضایییییییی...چقدر دلم واست تنگ شده....چقدر این چند روزه فکر میکنم که ازت دور شدم....ازت بی خبرم...درسته که یه روز در میون واسم زنگ میزنی اماااااااااا...... الان شرایط مثل قبل نیست که لا اقل دلمون به اس ام اس خوش باشه....همش که شبا داشتم میخوابیدم اس ام اسایی که تو طول روز واسم میومدو چک میکردمواونایی رو که چرت و پرت بودو پاک میکردمو اونایی رو که مال تو بود وصد بار میخوندم تا لااقل یه خورده  باهاش آروم شم... حتی صبحا که پامیشدم میدیدم که گوشی تو دستمه و روی همون اس ام است که منو با خودش به رویا ها میبرد بود...با همون خوابم میگرفت....که صبح مامان میومد بیدارم کنه میگفت اینقد به این گوشی وابسته ای که شبا باید بغلش کنی بخوابی.؟ولی الان.....دیگه اون اس ام اسات که بهم اعتماد به نفس میداد بهم آرامش میداد..بهم این اطمینانو میداد که یکی هست که واقعا دوسم داره و حاضره به خاطر منو زندگیمون هر کاری بکنه نیست....معلومم نیست که این لعنتیا کی میخوان این شرایط رو درست کنن...رضا اگه بدونی وقتی بهم میگی تو همه زندگیمیو اگه من تو رو نداشتم دق میکردم چقدربهم آرامش میده....وقتی از اون کتابه ازت میپرسم چه کارهایی از جانب همسرتون براتون غیر قابل تحمله و باعث ناراحتیتون میشه؟میگی وقتی باهام قهره...اون لحظه خیلی از خودم خجالت میکشم به خاطر اخلاقم...اینکه چرا گاهی اوقات اینقدر اذیتت میکنم واقعا پشیمون میشم... 4روزه که هیچ اس ام اسی ازت بهم نمیرسه...شبا موقع خواب ..........این چن روزه آروم نیستم....آرامش ندارم...رضا خیلی دلم گرفته امشب...کاش تو هم میتونستی اینجا رو بخونی...امااااا.... تو اون 4شب که وقت خواب واسه شب بخیر نمیتونستی اس ام اس بدی لااقل با میس بهم شب بخیر میگفتی ولی الان... میدونم که الان خونه خوابیدی...یعنی امشب حتی یه میس هم نتونستی بدی چون کلا خط های تهران  رو هم قطع کردن...

رضا...گاهی اوقات خیلی از این وضعمون خسته میشم...نمیدونم به کی بگم..با کی درد دل کنم...به کی حرف دلمو بزنم...نمیدونم....آخه تا کی باید این وضعمون ادامه پیدا کنه...اینهمه دوری اینهمه دلتنگی...نمیدونم...اما لااقل دلم به اون روزای خوبو خوشی که براش برنامه ریختیم خوشه لااقل میدونم که انتخابم یه انتخاب درسته...اینو مطمئنم...تو خیلی با بقیه پسرا فرق داری...خیییییییلی...بیشتر سعی میکنی با عقل و منطق پیش بری...میدونم که تو هم از این شرایط خسته شدی..عین من...ولی همین که تو این شرایط میگی تا کاملا مطمئن نباشم که میتونم یه زندگی رو پیش ببرم جلو نمیام همین واسم یه دنیا حرفه...یه دنیا ارزش داره....با این حرفت انگار دنیا رو بهم دادن... پسرایی رو میبینم که شاید سنشون ازتو هم بیشتره ولی یه ذره هم عقل تو رو ندارن...فقط به فکر تفریح و گردشو خوش گذرونی هستن...ولی تو از همون اول دوست نداشتی سر بار کسی باشی...دوست داشتی رو پای خودت وایستی...زندگیتو خودت بسازی...از اون موقعی که درستو تموم کردی رفتی سر کار ....هر کاری هم بود واست مهم نبود واست عار نبود....تو اون زمونی که...تو اون سنی که هر کی جای تو بود این راه تو رو پیش نمیگرفت...وقتی میبیننم که مثل این پسرایی که فقط به فکر ازدواج هستنو بعدشم به جیب بابا ننشون نگاه میکنن تا اونا خرجشونو بکشن ولی تو به این فکر میکنی که تا اونجایی که میتونی محتاج کسی نباشیو دستت تو جیب خودت باشه وبتونی واسم یه زندگی خوب بسازی بهت افتخار میکنم....اینو بدون که...... *خیلی دوست دارم خیلی*......

خدایا ازت ممنونم....ممنونم از داشتن رضا....میدونم...میدونم که چاره کار ما صبره...صبر...لااقل خودت صبرمونو بیشتر کن....خدایا ازت میخوام پشتیبانش باشی...میخوام کمکش کنیو هیجا تنهاش نذاری...خدایا رضامو سپردم به خودت...خودت مواظبش باش...


[ ]
+
چه اوضاعیه الانا...

سلام دوست جونیام...خوبین؟

چه میکنین با این انتخابات؟

از صبح که پامیشیم همه جا تو سرویس تو دانشگاه تو خونه...حرف این انتخابات هست تااااااااا....

حالا شما به کی میخواین رای بدین ؟

با این حرفای امشبشون که کولاک کردن از بس بر ضد هم گفتن...کلی همو ضایع کردنااااااااا...مامانم میگه الان نرن اونطرف دعوا بگیرن بکشن همو....

خوب بگذریم...دیر اومدنمم به خاطر این بود که خبر خاصی نبود...فقط اینکه شنبه این هفته حالم بد شد ناجور...شبش غذا زیاد خورده بودم...صبح که پاشدم دیدم واااااااای چشتون روز بد نیبینه...حالت تهوع دارم ناجور...یه راینیتیدین خوردموتا دانشگاه همش حالم بود...یه چن ساعتی که گذشت دیدم خدا رو شکر قرص اثر کردو بهتر شدمو گشنم شده...رفتم ساندویچ در آوردم وقتی 2 لقمه ازش خوردم شکمم درد گرفت افتضااااااااااااح..وااااااااای داشتم میمردم...نمیتونستم تکون بخورمو گریه میکردم...

خلاصه دوستم رفت از استاد اجازه بگیره که ما بیایم تا من برم دکتر...منو دیده تو حیاط نشستم...میگه کجا میخواین برین؟میگم استاد دارم میمیرم حالم خیلی بده...میگه ااااا...خوب پس مزاحمت نمیشم...اینقده غرضم گرفت از دستش... خلاصه از دانشگاه یه آژانس گرفتیم تا گاراژو از اونجا هم اومدیم لا ه یج ان...ولی همش شکمم داشت میترکید...زنگ زدمو بابایی اومد دنبالمو رفتیم دکتر...اونم داشت واسم آمپول مینوشت...گفتم اااا چرا آمپول آخه؟ گفت چیه میترسی؟خوب قرصشو واست مینویسم...قرص که میخوری؟خلاصه یه سری دارو نوشتوگفت اگه بهتر نشدی باید بیای عکس بگیرمو....خلاصه اومدم خونه اصلا نمیتونستم چیزی بخورمو فقط خوابیدم تا شب...

واسه شب بخیر هم که رضایی smsداد گوشیم رو سایلنت نبود با صداش بیدار شدم بعد دوباره از بس خسته و خمار بودم فقط خوندم خوابیدم که دوباره با صدای میسش که منتظر جواب من بود پاشدمو تو خواب نمیدونم چی گفتم بهش اصلا...

میگمااااااااااا...حرفای هفته قبلم دیر به دست خدا جون رسید؟ اینکه گفته بودم دردای رضایی رو به من بده و اینا؟آخه دقیقا اون هفته اون اونطوری حالش بد بودو این هفته هم من اینطوری...نیدونم...چی بگم والا...

راستی رضایی هم الان خدا رو شکر خوبه خوب شده...2،3روزی فقط سوپ یا موز میخورد...الهی من قربونت  بشم که گرسنگی رو تحمل میکردی....

دیگه همین دیگه...

آها راستی امتحانا نزدیکه...31 واسه ما شروع میشه...یه هفته زودتم که  ژوژمانامون شروع میشههههههه...یعنی این هفته نه..هفته دیگه 3تا ژوژمان داریم....وااااااااااااای خدا به دادمون برسه...واسمون دعا کنین خووووووووووب؟

راستی یه سفارش کار هم بهم شده....طراحی کارت ویزیت و آگهی تبلیغاتی......ولی هنوز کاری نکردم...یه فکرایی تو سرم هست ولی آخه چون کارامون زیاده و واسه جشنواره بسم الله هم  دارم طرح میزنم بفرستمو با این امتحانا....نمیرسم کار کنم دیگه... البته سفارش دهندش آشناستو عجله ای هم نداره..واینم اولین کاری هست که دارم واسه کسی انجام میدم واسه همین میخوام یه کار خوب تحویل بدم....خوب خلاصه آدم باید از یه جایی شروع کنه دیگه مگه نه؟ البته هنوز سر قیمت به تفاهم نرسیدیمااااااااا...حالا میدونین کی سفارش داده؟ خان داداشم...

خوب دیگه مواظب خودتون باشین...ما رو هم دعا کنین...اگه یه بار دیدین آپ نکردم بدونین درگیر کاراو درسو اینام دیگه...فعلا بابااااااااااای...


[ ]
+
خدایا خودت کمک کن...

سلام دوست جونیام خوبین؟

ولی من حالم اصلا خوب نیست...یه چیزی داره عذابم میده که حالا میگم بهتون...

همونطوری که گفته بودم چهارشنبه قرار بود رضایی بیاد پیشم قربونش بشم...همون روز زودتر از سر کار رفت خونه و وسایلاشو جمع و جور کرد تا بیاد شمال...ساعت 3:30 با بچه دختر خالش(مبین) که 6 سالشه واون کوچولو میخواست پیش مامان بزرگش اینا بمونه حرکت کردن...شبم ساعت 9اینطوریا رسیدن...فرداش قرار بود برم پیشش...یعنی 5شنبه...چون من هیچ وقت 5شنبه ها کلاس ندارم واسه اینکه بتونم راحت برم... خونه گفتم که واسمون کلاس جبرانی گذاشتنو حتما باید بریم...خلاصه 5شنبه از11رفتم پیش عسلیمو تاااااااا بعد از ظهر 5 خورده ای برگشتم خونه...کلی هم خوش گذشت...آها راستی یه کتاب ازنمایشگاه کتاب که رفته بودیم گرفته بودم به نام ((قبل ا ازدواج بخوانید!"300پرسش کلیدی"))اونم با خودم برده بودم تا اون سوالای توشو ازش بپرسم...اونم بیشترشو به مسخره ای جواب میدادو از حرفش کلی خندم میگرفت اخه نمیدونین بعضیا رو چه جوری جواب میداد که....بچم گوله نمکه آخه....قربونت بشم من الهی...همچنین آخرشم 27 تاسوال داره که با بله وخیر باید جواب داد...اگه جوابای مثبت یعنی بله تا 15 تا شد...میگه شما برای ازدواج آماده نیستید وبه اتمام کارهای ناتمام خود بپردازید...اگه از 16 تا 22شد...میگه تا حد قابل قبولی آماده ازدواج شده اید....اگه 23 به بالا شد...میگه کاملا آماده ازدواج هستید...تو.ی این سوالا هم جوابای مثبت رضایی 16 تا شد یعنی قربونش بشم تا حد قابل قبولی آماده ازدواج هست...اما مال من 14 تا مثبت شد...یعنییییی......

فرداش هم غروب یه 2 ساعتی رفتم پیش عسلیمو کلی خوش گذشتو کلی درباره آیندمون صحبت کردیم....امروزم از صبح تا 3 کلاس داشتیم که نرفتمو رفتم پیش عسلیم...صبح که داشتم آماده میشدم دیدم عسلی smsدادو میگه خانومی میشه نیم ساعت دیرتر بیای؟گفتم چرا آقایی؟گفت آخه مریضم...حالا بعد بهت توضیح میدم عزیزم...اینو که گفت نگران شدم...آماده شدمو کم کم رفتم...تو راهم که زنگ میزد واسم معلوم بود که بی حوصله هست....وقتی رفتم دیدمش از قیافش معلوم بود چیزی شده نا جور....گفت حالم خیلی بده خانومی...گفتم چی شده آخه؟ الهی من بمیرم که آقاییم حالش بده...چی شده؟ گفت یه چیزی خورده بودم راهه گلومو بسته بود صبح که پاشدم دیدم هیچی نمیتونم بخورم...حتی یه قطره آبم از گلوم پایین نمیره...گفتم چی خورده بودی مگه؟گفت پریروز که رفته بودم خونه عمم... قیمه درست کرده بود...تو نگو توی اون گوشت چرخ کرده ای که تو قیمه بود توش استخون داشت منم خوردم...گفتم واااااااا یعنی تو متوجه نشدی که داری استخون میخوری؟گفت نه دیگه آخه با برنج و اینا که بود لای اونا رفت....صبح که بهم گفت دیرتر بیا میخواست با عمش بره از اون جاهایی که استخون برمیدارن ازتو گلو...استخونه رو از گلوش در آورد خانومه ولی چون چرکی شده بود هنوز درد داشتو هیچی نمیتونست بخوره و حرفم به سختی میتونست بزنه....منم از صبح تاااااا خونه اومدن هیچی نخوردم حتی صبح که داشتم میرفتم صبحونه هم نخورده بودم گشنم بود ولی وقتی آقاییمو میدیدم که نمیتونه هیچی بخوره droopy eyes smileyمنم غذا از گلوم پایین نمیرفت...فقط خونه که اومدم یه خورده یه چی خوردم...یعنی از پریروز این استخونه تو گلوی این اقایی ما بودو این آقایی مامتوجه نشده بود.....چرکی که شده بود گلوش ....سرما هم که خورده بود...سرش که درد میکرد....تبم داشت شدید.....دستش ،صورتش ،جونش ،همه داشت از تب میسوخت...وقتی بهش دست میزدم خییییییییلی داغ بود...هر چی میگفتم برو دکتر میگفت نه خوب میشم....ولی از قیافش داد میزد که خییییلی حالش بده...با هزار زور و زحمت راضیش کردم تا بره لااقل یه استامینوفن از پایین بگیره...اونو که خورد یه کوچولو خیییییییییلی کم بهتر شد...داشتم دیوونه میشدم که عسلم پیشمه و داره درد میکشه و من نمیتونم واسش کاری بکنم...crying out loud smiley

تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که یه خورده با نوازشام آرومش کنم...میگفتم خوبی؟ قیافش معلوم بود که بده ولی به خاطر حال منو اینکه من ناراحتو نگران نباشم میگفت آره خوبم...پیش تو هم که هستم خوبم دیگه....همشم شوخی میکردو میخندید تا من فکر کنم خوبه... ولی من از دلش خبر داشتم....دردشو راحت میتونستم از تو چشاش  بخونم.....droopy eyes smileyوقتی یه خورده میخوابید اونجا به دور از چشمش نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرمواشک  از چشمام سرازیر میشدن وقتی که میدید پاکشون میکردو ناراحت میشد...ولی آخه دست خودم نبود نمیتونستم ناراحتیو دردشو ببینم...وقتی میدیدم که حتی آب دهنشو به زورو درد قورت میده داشتم دیوونه میشدم...فقط تو دلم از خدا میخواستم که همه درداشو بده به من...ولی انگار خدا صدامو نمیشنید...همین الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشکم بهم امون نمیده... crying out loud smileyساعت 5 امروزهم بلیط داشت..4:30 اومدم خونه...عسلمم رفت خونه خالش تا وسایلاشو برداره و بره...الانم تو راهه...منم تا خودش smsنده نمیتونم بدم چون شاید خواب باشه دیگه نمیخوام بیدارش کنم...آخرین باریم که حالشو پرسیدم چون میدونم به خاطر من دروغ میگه گفتم راستشو بگو آقایی خوبی؟ گفت زیاد خوب نیستم خانومی...میخوام سعی کنم بخوابم.....خدایا خودت کمکش کن....خودت خوبش کن...رضاییمو سپردم به خودت.. عسل منو خوب کنو به جاش درداشو به من بده...خواهش میکنم....droopy eyes smiley

 


[ ]
+
بعد20 روز...

به به...محبوبه خانوم خوش اومدین...از این طرفا....چه تحویلی میگرم خودموهااااااااا...

سلام دوست جونیام....خوبین خوشین سلامتین؟این چن وقته من نبودم چه خبرا بود؟20 روزی بود که اصلا پیدام نبود دیگه به شما ها هم که خیلی وقته سر نزدم...دلم اینقده واستون تنگ شده بووووووووووووووووود...

حالا هم اینقده حرف دارم که نیدونم ازکی و از کجاش بگم....

تقریبا 1ماه پیش بود که داداشم مجید زنشو آورده بد اینورا پیش مامانش گذاشته بودو خودش برگشته بود تهران سر کارش...تو اون مدتی که فرشته اینجا بود چون مجید نبود فرشته فقط یه بار اومد پیشمون که اونم من نبودمو دانشگاه بودمو پارسا گوگولی رو نتونستم ببینم...چون خونه مامانش یه خورده از اینجا دوره بدون وسیله واسش سخت بود بیاد...تقریبا دو هفته ای اینورا بود تا اینکه مجید3روزه هم واسه  تولد فرشته هم اینکه ببردشون  اومد...تولد فرشته رو یه روز زودتریعنی11اردیبهشت همون روزیکه اومد گرفت...میخواست خونه مامانه فرشته بگیره که ظهر واسم زنگید تا ببینه اگه بیاد دنبالم میرم خونه مامانش واسه تولد فرشته!؟!؟!؟!

آخه ما تا حالاخونه اونا نرفتیم چون همونطوری که تو پستای اولم نوشته بودم چون مامان اینا با ازدواج اینا مخالف بودن با خونواده اینا اصلا رابطه نداریم...از قضا اون روز هم خیلی کار داشتم...کارام همه مونده بود...ولی وقتی گفت دلم سوخت...خلاصه به مامان گفتمو اجازه گرفتم که برم...فرشته و مامانو خواهرش اینا وقتی منو دیدن خییییییلی خوشحال شدنوکلی هم تحویل گرفتن...خلاصه اون شب هم تا ساعت11اونجا بودمو بعدشم مجید منو رسوندو برگشت...2،3روز بعدشم رفتن تهران...

رضایی قرار بود آخر همون هفته بیاد...اینقده خوشحال شدم که نگوووو...اما بعدش که گفت دیدم کلی کارو امتحان داریمو سخت میشه که راحت برم پیشش...قرار شد که هفته دیگه بیاد...

فردای رفتن مجید اینا هم فاطی گلی وداداشم اومدن ...البته اینا اومدنی نبودناااااااا..چون عروسی دوست داداشم  بودوخیلی هم صمیمی بودن واسه همین مجبور بودن بیان البته با سوغاتیامون....آخه بعد از اومدن داداشم از فرنگ دیگه همدیگه رو ندیده بودیم...شب هم رفتیم عروسیوفردا صبح هم برگشتن تهران...منم خیلی دوست داشتم برم نمایشگاه کتاب...ولی چون با استقبال بیش از حد داداشم مواجه شدم ترجیح دادم بمونمو چند روز دیگه با مامان اینا بریم...از اونورم قرار بود رضایی بیاد دیگه...منم خونه گفتم که چون پنجشنبه کلاس گذاشتن واسمون یکشنبه بعد از ظهر اگه بریم چهارشنبه حتما باید برگردیم...اما فاطمه نظرمو برگردوندو خلاصه این شد که باز با خجالت به رضایی گفتم...رضایییییییییییی اگه ناراحت نمیشی میتونی یه هفته دیگه اومدنتو عقب بندازیییییییی؟که عسلمم قبول کردوقرار شد ما تا جمعه برگردیم... خلاصه یکشنبه که من دانشگاه بودم مامان اینا اومدن دنبالمو حرکت کردیم... روزیم خونه یکی از داداشام بودیم...شب که رسیدیم اول خونه میثم اینا رفتیم چون بقیه داداشام اومده بودنو وسایلاشونو برده بودنو مامان بیشتر واسه میثم وسایل برده بود مجبور بودیم اول اونجا بریم...فردا شبشم(دوشنبه) شام خونه فاطمه اینا بودیم....سه شنبه هم با فاطمه رفتیم نمایشگاه کتاب کلی کتاب تخصصی گرفتم...واااااااای دستمون داشت میشکست...دیگه نای راه رفتن نداشتیم....از 11رفتیم تا 4بعد ازظهر...خونه هم که رسیدیم ساعت 7خورده ای بود...شبشم شام رفتیم خونه مجید اینا....واسه پارسا عسلی  یه خورده وسایل از نمایشگاه و...گرفته بودم بهش دادم...یه کیف کوله پشتی کوچولو هم گرفته بودم واسش... اینقده خوشش اومده بووووود که نگو...به من محبوبه نمیتونه بگه میگه عمه ممومه..قربونش بشم من...فردا شبش(چهارشنبه)با مجید اینا رفتیم شهر بازی کلی خوش گذشتواز این سفینه ها وکشتی و تاپ و..اینا سوار شدیم...فاطمه اینا هم بعدش اومدنو شبم باهاشون رفتیم خونشون... فردا صبحشم(پنجشنبه)رفتیم برج میلاد رو دیدیم...البته الان که بسته هستو کسیو راه نمیدن...ورودیشم که باز شه نفری 20 تومنه...ولی خوب چون آشنا داشتیم کلی تا نفر مجونی رفتیم... تا آخرین طبقه رفتیم خیییییییییییییییییلی باهال بود...همتونو از اون بالا داشتم میدیدم....خیییییییییلی قشنگ و باهال بود...کلی هم عکس گرفتیم...هنوز کاملو تمیز نبودو چادرو شلوارو اینا همه خاکی شده بود...خلاصه جای همتون خالی بود دیگه...مخصوصا جای رضایی من...همش هر جا میرفتیم جای خالیشو احساس میکردم همش تو دلم میگفتم کاش عسلیمم بود...همون پنجشنبه بعد از ظهر با رضایی قرارداشتم تا با فاطمه برم پیشش...واسه همین بعد اونجا با فاطمه رفتیم ادارش تا منم به بهونه از اینترنت تحقیق در آوردن باهاش بمونم همونجا... بالاخره موفق شدیم....واسه رضایی زنگ زدمو قرار گذاشتیم....مامان اینا هم رفتن کاخ شاه رو ببینن...چون همون شب آخرین شب بودنمون تهران بود یه مهمونی کوچولو خونه فاطمه اینا میخواستن بگیرنو بقیه داداشام بیان اونجا...واسه همین داداشم به فاطمه گفت کارمون که بیرون تموم شد میایم دنبالتون بری خونه واسه شب غذا اینا رو آماده کنی...هر چی خواستیم بهونه بیاریم که نیان دنبالمونو خودمون زود برمیگردیم نمیشد....از اونجایی که داداشم خییییلی تیزه گفت چیه برنامه ای دارین مگه؟؟ما هم که دیدیم داره ضایع بازار میشه بیخیال شدیم....اومدن دنبالمونو رفتیم خونه... شبم همه اومدنو کلی خوش گذشتو عکسو فیلمو اینا گرفتیم....تو عکسا هم جای رضایی فقط خالی بود...زن داداشام میگفتن آخییییییی جلوی تو کسی نیست بشینه...؟هییییییییییی رضاییییییییی....

شبشم از بقیه خدافظی کردیمو رفتیم خونه میثم اینا چون خواهر الهام(زن داداشم)دعوتمون کرده بود یه سر رفتیم اونجاو بعدشم پیش به سوی شمااااااااااااااااال...یعنی دیشب ساعت 7رسیدیم....امروزم چون کارای فردا رو انجام نداده بودم دانشگاه نرفتم...

اینم ماجرای این 20 روز ما....

حالا هم اگه خدا بخواد رضایی من این 4شنبه حرکت میکنه...هورااااااااااااااااااااااااااااا...عسلیه من اگه بدونی چقدر دلم واسش تنگ شدهههههههههههههه...

راستی حال یکی از دوست جونیام خیلی بده تو رو  خدا شما هم دعاش کنین...فعلا باااااااااااای...


[ ]
+
خستگی....

سلام دوست جونیام خوبین...؟

شرمنده که دیر اومدم...البته تو پست قبلیم که گفته بودم...به خدا وقت نمیکنم بیام...کارامون زیاده اگه هم وقت کنم میام فقط یه سری میزنمو میرم....شبا هم دیر میخوابم...مثلا دیشب4:15صبح رفتم تازه بخوابم تا5...از اون 45 دقیقه هم 20 دقیقشو بیدار بودم تا خوابم بگیره...بعدم پاشدم تا آماده شمو برم دانشگاه....چیکار کنیم وقتی این رشته رو انتخاب کردیم باید با همه چیش بسازیم دیگه...اینقده از صبح تا شب دارم داخل این مانیتور رو نگاه میکنم چشام درد گرفته...

راستیییییییییییی مامان ببینین چی گفته بهم...چند روز پیش بهم گفت وای کی میشه درستو تموم کنی من راحت شم...گفتم چرااااا؟؟؟؟؟!!!!!

گفت تا بیرون میری بیرونی...تا دانشگاه داری از صبح میری تا غروب میای...تا خونه هم که هستی همش بالا تو اتاقت پشت کامی نشستی داری کاراتو میکنی...آخه هیشکی ندارم تو این خونه بشینم دو کلمه باهاش حرف بزنم...گفتم اااااااا مامان من که تازه دفترچه کارشناسی گرفتم ثبت نام کردم...یعنی نخونم..؟؟؟؟ 

گفت وااااااااااااای نه....من غلط بکنم تو رو بفرستم....بازم 2سال دیگه بری تو اون اتاق بمونی من نبینمت...؟گفتم اااااااااا....خوب چیکار کنم؟ گفت خیاطی...بهترین چیز.....واااااااای تا اینو گفت مردم از خنده...اینقده خندم گرفت که نگو...آخه دقیقا حرفه رضایی رو داشت تحویلم میداد...خلاصه کلی خندم گرفته بود...ولی جای تعجب بود که ابنطوری داشت میگفتااااا...مامان من بگه درس نخون...؟؟؟!!!!!!!!!!!!چه میدونم والا...هر وقت یه چی میگه...یه بار میگه تا دستت تو جیب خودت نره نمیذارم پاتو از این خونه بذاری بیرون...یه بارم تو حرفاش میگه تو هم تا یکی دو سال دیگه هستی اینجا دیگه....من که هنو نفهمیدم چیه قضیه!!!!...ولی خودشم میدونه که تا یکی دوسال دیگه بیشتر نمیمونیم...چون اون بارکه بهش قضیه رضا رو گفته بودم از اونجایی که به هیششششششششکی نگفت...داشت دردو دل میکرد با داداش بزرگم که اونجوری که به گوشم رسیده گفته که آره با فلانی دوست هستو بعد تموم شدن درسشونم اون میخواد بیاد جلو و...وااااااااا من نمیدونم این حرفا رو کی بهش زده...من که اصلا اینطوری نگفته بودم بهش...!!!!!!!!!!!!!!!!نیدونم....

 به رضایی که حرف این بار مامانو گفتم... اونم که سواستفاده گر....گفت دیدی مامانم اینطوری میخواد...پس دیگه بهونه نداری که شرط مامان درس خوندنه آخ جووووووووون......ای رضایی شیطون...

راستی دفترچه کارشناسی رو رضایی هم گرفتااا..قراره با هم قبول شیم...تورو خدا اعتماد به نفس رو میبینین؟؟هیچی نخونده قبولم میخوایم بشیم...

دیگه چی بگم؟ راستی با رضایی آشتی کردمااااا...به خاطر اینکه ناراحتم کرده بود منم گفتم آشتی نمیکنم مگه اینکه جریمت کنم تا واسم یه چی بخری...گفت چی خانومی؟هر چی دوست داری بگوخودم واست میخرم...منم گفتم رضایییییییی امروز یکی از این شاسخین بزرگا دیدم اینقده خوکشلههههههههه...اونم گفت تو بخر خانومی من اومدم پولشو میدم بهت...منم درجا خریدم...آخ جوووووووووون...الان ما ۳تا بچه داریماااااا...خدا بده برکت....یکی اون دوقلوها هستن که عکساشونو گذاشته بودم...اسمشونم آنی و مانی شده الان...یکی هم این شاسخینی که فعلا اسمش خینی هست...مرسی آقایی ناززززززززززززم... 

الان با هم خوبیم...از این به بعد به خودم قول دادم دیگه اینقده اذیتش نکنم...خدا کنه زیر قولم نزنم...واسم دعا کنین...

آها راستی قضیه مکه هم فعلا منتفی شده...میخوایم عقب بندازیم...بابا باز رفت سوال کرد گفتن که تا چند سال میتونین عقب بندازین..ما هم تصمیم گرفتیم به همون دلایلی که قبلا گفته بودم فعلا عقب بندازیم...رضایی اینقده دوست داره باهامون بیااااااااد...آخییییی چقد خوب میشه هااااااا...خدا کنه یه جور بشه که اونم باهامون بیاد البته اینم بستگی به زود جلو اومدنش داره دیگه...

واااااااااااای گفتم رضایییییییی.....دلم اینقده واسش تنگ شدههههههههه....ای خداااااااااااااااااا کی میشه ما مال هم بشیم.........؟؟خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....


[ ]
+
نه خوب نه بد..

سلام دوستای گلم....خوبین؟اشالله که همیشه خوب و شاد باشید...

منم راستش خبر خاصی نبود که بیام اینجا و آپ کنم...از یه طرفم اصلا وقت اومدن نداشتم...چون کارامون زیاده کمتر میتونم بیام....ولی خوب به شما که سر میزدم مگه نه؟

روزگاره ما هم میگذره دیگه...تو هفته که 4 روز دانشگاه میریمو خونه هم که میایم یا خسته ایم یا با اون همه خستگی باید بشینیم کارامونو انجام بدیم...این هفته هم یکی از استادای تخصمون واسمون ژوژمان گذاشته....باید از الان مثل چی بشینیم کارامونو بکنیم تا برسیم...بعدشم آقا تائید نکنه کارامونو...droopy eyes smiley

شنبه هم واسه همین کارا نمیخوام بریم دانشگاه....دوشنبه هم نمیریم بشینیم خونه استراحت کنیم دیگه...آخه یکی از کلاسهایی رو که با رییس دانشگاه داریم تشکیل نمیشه....مگه دیونه ایم که واسه 5/1ساعت کلاس بعدی بریم دانشگاه ... ؟teeth sparkling smiley

دیروز تو کلاس حرف درباره کنکور کاردانی به کارشناسی  رشته ما(گرافیک)پیش اومد...دفترچش الان اومده امتحانش مرداد ماهه...وقتی استادمون اون کتابایی رو که واسه این کنکور باید بخونیم رو نوشت هممون از زندگی ناامید شدیم...خیلی زیاده...مثلا فرض کن...واسه کاردانی کتابای دبیرستان هر چی هست رو باید بخونیم دیگه...یعنی منظورم اینه که معلومه چه کتابایی هست...اما واسه کارشناسی...هر کتابه طراحی که وجود داره باید بخونیم هر کتاب هنرهای تجسمی که هر جا هست باید بخونیم هر کتابه.....خیلی سخته...ما هم که امسال به هیچ وجه وقت خوندن نداریم...اما منو الهه(دوستم)میخوایم بریم دفترچشو بگیریمو شرکت کنیم تا با سوالا آشنا شیم...البته من که هنوز معلوم نیست که میخوام ادامه بدم یا نه...رضایی که میگه میخواد یه مدت بعده تموم شدنه درسمون بیاد جلو...البته شرط مامانم تحصیلات بالائه...ولی اگه اون نخونه منم نمیخونم...حالا معلوم نیست...اگه بتونم راضیش کنم میکنم که بخونیم هر دومون...اگه نه هم که هیچی دیگه...عروسیییییییییییییییییی....

الانم کمی تا قسمتی ابری با رضایی در قهر به سر میبرم...خو چرا بازم دارین دعوام میکنین؟دیروز که از دانشگاه داشتم میومدم خونه با هزار ذوق گفتم برم واسش زنگ بزنم...چند روز بود که اصلا حرف نزده بودیم دلم واسش یه ذره شده بود...وقتی زنگ زدم دیدم اینقده سرد داره باهام حرف میزنه....منم اعصابم خورد شد ...گفتم کجایی؟ گفت تازه از سر کار اومدیمو الان سوار سرویس شدیم...میدونستم پیش همکاراشه...گفتم یعنی نمیتونی صحبت کنی؟گفت نه...گفت اگه میتونی بعدا زنگ بزن اگه اشکالی نداره 2تا قبلش میس بده اگه جواب دادم بعد زنگ بزن...گفتم باشه من دارم میرم جایی کار دارم بعدا اگه تونستم میزنگم...کارم تموم شد واسش میس دادم دیدم smsداده که هنوزم تو سرویس پیشه همکاراشه و نمیتونه صحبت کنه ...بعدم گفت اگه 20 دیقه دیگه میتونی بحرفی میس بده که منم از غرض ندادم...تا اون 20 دیقه رسیدم خونه که دیدم میس داده که بزنگه...نمیخواستم جواب میسشو بدم که یعنی نمیتونم...ولی دلم طاقت نیاوردو جواب دادم...وقتی که زنگ زد با سردی تموم باهاش حرف زدم...جوابام بهش فقط آره یا نه بود که گفت چیزی شده...؟گفتم نه...گفت خوب چرا اینطوری حرف میزنی حتما یه چیزی شده...گفتم نه....هی گفت چی شده که آخه گفتم وقتی من زنگ میزنم اونطوری حرف میزنی پس از منم باید همین انتظارو داشته باشی...گفت آهاااااااا....واااااااای خانومی تو که میدونی من پیش همکارام بودم نمیتونستم راحت حرف بزنم...گفتم چه ربطی داشت کی میدونه کیه...خوب شاید مامانت باشه...خواهرت باشه واست زنگیده مگه اونا فضولن...خلاصه هی معذرت خواهی کرد منم قبول نمیکردم دیدم تموم نمیکنه که گفتم برو...خسته ای برو خونه که تموم کرد...بعدش دوباره smsدادو معذرت خواهی کرد که داشتم شام میخوردم جوابشو ندادم...بعدم خواستم جواب بدم که دیدم داره جونمونگ میده میدونستم عاشق جومونگه میشینه نگاه میکنه حواسش به هیچی نیست، ندادم....بعدشم یهو خوابم برد پاشدم دیدم باز smsداده... گفتم منو بگو با چه ذوقی اومدم واست زنگیدم ولی تو...دیگه هم از این به بعد من واست نمیزنگم...که گفت باشه چشم از این به بعد همش من واست میزنگم ولی خانومی من که هزار بار تا حالا شرایط کاریمو بهت توضیح دادم...بااین وضع بازم معذرت میخوام....بعدشم شب بخیرو...البته الان هنوزم از دلم در نیومده هاااااااااااااا....blushing smiley

راستی آها یه خبر دارم نمیدونم بده یا خوب...دیروز خبردار شدیم که اونایی که مکه همزمان با ما افتاده بودن یه سریشون نوبت اول 2 اردیبهشت دارن میرن...حالا ما اگه بخوایم بریم نیتونیم از شهر خودمون بریم چون پر شده....باید از شهر های اطراف بریم....ولی ما که حالا نمیخوایم بریم...تا سه دوره میتونیم عقب بندازیم رفتنمونو...ولی کاش به این زودی نمیشد....کاش درسم تموم میشد بعد...کاش ...............droopy eyes smiley

مامان اینا صبح رفتن سازمان حج و زیارت سوال کردن گفتن که نوبت دومش خرداد ماهه...یعنی بدترین موقع...موقع امتحانای من...نوبت سومش هم احتمالا مرداد یا شهریور میافته....یعنی موقع ترم تابستونی و امتحانام.. ولی ما اصلا دوست نداریم الان بشه...هم من...هم مامان اینا...من به خاطر درسو.....مامان اینا هم به خاطر پول...خدا کنه عقب بیافته....دعا کنین واسمون ...دعا کنین تا اونجایی که راه داره عقب بیافته....از یه طرفم فکر میکنم الان اصلا لیاقت رفتنو ندارم...نیدونم...دعا کنین....


[ ]
+
کلی حرف....

سلام به دوست جونیام خوب هستین؟

عید خوش گذشت بهتون...؟یه خورده من بگم از عید.... از کجاش بگم آخه...؟

وقت تحویل سال دلم خیلی گرفته بود...وقتی که داشتم سبزه رو قیچی میکردم گریم گرفت ...یعنی کی میشه که ساله جدیدو کنار رضاییم شروع کنم...؟!!!!!

واسه همه دعا کردم...واسه رضاییم...واسه خودم...واسه خودمون...واسه شما ...

رضایی هم که واسش کار پیش اومده بود رفته بود دوم عید اومد...منم که دلم واسش یه ذره شده بود فرداش رفتم ببینمش...قربونش بشم من....2ساعتی با هم بودیمو کلی هم خوش گذشت....فرداش هم داداش کوچیکم از تبریزاومد ولی تنها... زنش تبریز خونه مامانش اینا بود و اینم چند روز که اونجا موند اومد یه سری  اینجا... فرداشم یعنی چهارشنبه با میثم (داداشم)میخواستم برم بیرون....که یهو تصمیم گرفتم پیش رضایی هم برم...بیرون که رفتیم میثم میخواست بره مغازه  پیش داییم...منم از فرصت استفاده کردمو گفتم خوب پس تو برو من دیگه نمیام اونجا...با الهه میرم بیرون...هر وقت خواستی ازاونجا بیای بهم زنگ بزن بیام با هم بریم خونه... خلاصه پیچوندمشو رفتم پیش عسلیم....teeth sparkling smiley

حالا مگه مامان ول میکنه...زنگ میزنه میگه منم میخوام بیام بیرون شما کجایین؟( واااااای حالا خر بیار باقالی بار کن...)آخه الان چه وقت بیرون هوس کردن مادره من...؟گفتم میثم رفت پیش دایی منم با الهه  بیرونم...گفت واااااا مگه شما قرار نبود با هم برین بیرون..؟گفتم مامان میخوای بیای واسه میثم زنگ بزن با اون قرار بذار...من نمیدونم... خلاصه منم فکر کنم یه 2ساعتی پیش عسلیم بودم اونم مامان اینقد زنگ زد پاشدم رفتم...آخه میرم پیش رضایی که دلم نمیاد ازش جدا شموبیام... blushing smileycrying out loud smiley

بعده اون روز..یکشنبه بود که باز رفتم پیشش...آخه اونم نبود رفته بودن خونشون که این ورا دارن...یه خورده دوره به اینجا...واسه همین قرار شد یه 2،3 روزی اونجا بمونه بعد باز بیاد پیشم...یکشنبه هم رفتم پیششو کلی خوش گذشتو کلی هم عکس گرفتیم 2تایی...اینقده قشنگ شدهههههه.....

فرداش هم باز رفتم..خو چیه؟دلم زود زود واسش تنگ میشه دیگه..اون اینجا باشه و من نرم پیشش دق میکنم اخه...سه شنبه هم یه سر اومد سمت خونمونو دیدمش قربونش بشم من..

چهارشنبه هم ...هم صبح رفتم هم بعد از ظهر....خو چیه؟خوب اخه آخرین روزه دیدارمون بود...دلم واسش تنگ میشد...کلی خوش گذشتو منم به زور اومدم خونه...خو دلم میخواست پیش رضاییم میموندم...چیه مگه؟ ولی حیف که نمیشد...

فرداش 13 بدر هم جایی نرفتیم فقط غروب با مامی رفتیم بیرون یه دور زدیم ...رضایی نبود صبح زود با کلی تا از فامیلاشون رفته بودن بیرون از شهرو کلی خوش گذروندنو از منم هیچ خبری نگرفت... صبح که از خواب پاشدم خواستم بهش میس بدم دیدم گوشیش خاموشه...منو میبینی...

آخه رضایی آدمی نیست که گوشیشو خاموش کنه...خیلی نگران شدم...به خواهرش زنگیدم دیدم در درسترس نیست...یکی درمیون هم میگه خاموشه....گوشی باباشم خاموش بود....داشتم میمردم از نگرانی....خلاصه...صبح تا بعد از ظهر رو با هزار بدبختیو فکرای ناجور که خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال چیزی نشده باشه گذروندم...

ساعت 3:30بود که smsکه صبح بهش دادم رسید بهش...دیدم sms داده میگه خانومی روم سیاه ما با فلانی اینا از صبح زود اومدیم بیرون...دلم نیومد صبح از خواب بیدارت کنمو بگم بهت...فکرشم نمیکردم که اونجا بریم اصلا آنتن نده...الانم داریم برمیگردیم اما اولش یه سر میریم دریا بعد میایم...منو میبینی....اینقد عصبانی بوددددددم.....گفتم عشقو حالتو کردی حالا به یاد من افتادیو....؟کلی حرف وبحثو اینا زدیمو بعدشم گفتم دیگه نه میخوام ببینمت نه میخوام صداتو بشنوم نه smsتو ببینم....همین...خوش بگذره...مخصوصا کنار دریا....الهی بمیرم میدونم که کلی از این حرفم ناراحت شد ولی اصلا به روی خودش نیاورد...میدونست اعصابم خورده و یه چی واسه خودم دارم میگم...از اونجا هم که اومد...آخرای غروب  بود که اومد سمت خونمون تا واسه آخرین بار ببینه منو... وقتی هم زنگید فقط داشت معذرت خواهی میکردومیگفت آشتیییییییییی؟

منم میگفتم نه آشتی نمیکنمو...خلاصه بعدش که رفت بازم کلی smsدادو ولی من اصلا محل نمیکردم....تا شب شد که دلم خیلی گرفت...عذاب وجدان داشتم به خاطر رفتاری که داشتم باهاش...

شب که همینطوری یه سر نت رفتم یکی از دوست گلی های عزیزم که فهمید قضیه رو کلی دعوام کردو قانعم کرد که کارم اشتباه بودو....خلاصه ازم قول گرفت که به رضایی smsبدمو معذرت خواهی کنم به خاطر رفتار بدی که داشتم باهاش....رضایی هم اونموقع خواب بود خلاصه به این نتیجه رسیدیم که اونموقع بهتره...وقتی صبح از خواب بیدار شه و smsمنو ببینه کلی خوشحال میشه و... منم این کارو کردمو خلاصه آشتی شدیییییم...البته اون که آشتی بود من نبودم دیگه...

جمعه صبح هم راهی تهران شدن....

آها راستیییییییی.....گفته بودم که...عیدی واسم مانتو خریده بود دیگه...منم بهش پول دادم تا واسه خودش اتوی مو بگیره...آخه میخواست یکی واسه خودش بگیره منم گفتم خوب پولشو من میدم به عنوان عیدی...البته کم دادماا...نصفه پول مانتویی که واسم خریدم نشد..

راستی یه چی دیگه...امسال کلی آشتی کنون بود...من که با یکی از نزدیکا...(خیلی نزدیک)قهر بودم آشتی کردم...البته از اون خبر ندارم چون وقتی واسه سال جدید زنگ زدم واسش خیییییلی سر سنگین حرف زد...واسه تولدشم کهsms دادم یه جواب هم نداد...خونه هم که زنگ میزنه اینقده خشک و رسمی حرف میزنه که انگار...........suspicious smiley

با خاله هام هم آشتی کردیم....با مامان تصمیم گرفتیم تو سال جدید کدورتها رو از بین ببریمو فراموش کنیم...7 سال هست که مادربزرگم فوت کرده...از همون موقع بین این خواهرا بحثی شده بود که قهر بودن....البته اصلا تقصیر مامان من نبوداااااااا اصلا...تازه مامان من بچه بزرگ خانواده هم بود با اون که بزرگتر بودوتقصیر اونم نبود ولی خودش پا پیش گذاشت...عید خونشون رفتیمو آشتی شدیم...ولی فکرشو که میکردیم واسمون خیلی سخت بود...چون نمیدونستیم با چه برخوردی از اونا روبه رو میشیم.... واسم سخت بود که بعد 7سال با خاله هامو دختر خاله هام  که تو این مدت کلی اوایی(درست نوشتم آیا؟)شده بودن روبه رو شم...اما اصلا به زبون نمیاوردم که شاید مامان به خاطر من از این تصمیمی که گرفته برگرده...البته اولش سخت بود...ولی همین که رفتیم پیششون همه چی تموم شد...انگار اصلا هیچی نشده بود هیچ قهری هم نبود...

بعد از اینکه از اونجا اومدیم تازه به حرف اومدیم..هر کی داشت حرف دلشو میزد..چیزی که قبل رفتن تو دلمون بود..فهمیدیم که هر دومون واسه رفتن به اونجا اون شکی رو که تو دلمون بود هیچ حرفی ازش نمیزدیم تا نظر اون یکی عوض بشه...خلاصه خدا رو شکربه خوبی خوشی حل شد..

حالا بگین من چیکار کنم؟عادت کرده بودم به بودن رضایی پیشم....با هر دیقه حرف زدنو sms دادنو دیدن تو این دو هفته...حالا چه جوری باید با نبودش کنار بیام....میدونم که واسه اونم سخته....خدا به دادمون برسه...شما واسمون دعا میکنین؟ droopy eyes smiley


[ ]
+
عیدتون یه عااااااالمه مبارک...

سلام به دوست جونیای خوب خودم...

خوب هستین؟عیدتونو بهتون تبریک میگم...

الان دیگه 2ساعت...2 ساعت خورده ای به تحویل سال مونده دیگه...اشالله سالی پر از سلامتی ، سروری ، سالاری ، سربلندی ، سرور ، سرافرازی  ، و سعادت که  بهترین هفت سین سال است روبراتون آرزو دارم.....اشالله سالی پراز خوشبختیو شادکامی داشته باشینو هر چی که از خدای خوبو مهربون میخواین بهتون بده...منو که  یادتون نمیره؟واسه منم خیلی دعا کنین خیلی محتاجم...

این چند وقته شرمنده بعضی از دوست جونیا هستم که کلی اومدن پیشمو من اصلا وقت نکردم بهشون سر بزنمو تبریک بگم...باور کنین سرم خیلی شلوغ بود....همون ریزه کاری رو که گفته بودم بهتون هنوز تموم نشده هااااااا...اتاقه من که افتضاح...هر چی یه جا افتاده که باید بشینم تو این وقت کم درست کنم...

راستی حتی وقت نشد که بیام یه خبر خوب بهتون بدم...رضایی من اومد....

یکشنبه حرکت کرده بودو دوشنبه اینجا بود.....منم دوشنبه بعد کلی مدت و کلی دلتنگی رفتمو عسلیمو دیدم....الهی قربونش بشم اینقده دلم واسش تنگ شده بود.......

crying out loud smiley

لازم به ذکره که با اون ابروهای خوشگل رفتم پیششاااااا....دوشنبه نشد برم آرایشگاه چون دختره نبود...واسه همین مجبور شدم بمونم واسه چهارشنبه برم اونم بارضایی... صبح چهارشنبه ساعت 9:30که آماده رفتن شده بودم دیدم که دختره sms داده بهم که صبح یهو واسم یه کاری پیش اومده و تو بعد از ظهر بیا...زنگ زدم گفتم بابا من الان آمادم میخواستم حرکت کنم...خلاصه بعد از کلی حرفو اینا قرار شد که 12:30 برم اونجا...رضایی هم بیرون منتظر بود تا من برم بریم رش*ت...اخه آرایشگاه هم رش*ت بود...زنگ زدم گفتم رضایی اینطوریه چیکار کنیم بریم رش*ت یه خورده بگردیم منم میخوام یه خورده مانتو نگاه کنم..بعد من برم آرایشگاه؟گفت نه بیا بریم (.....)بعد حرکت میکنیم ...گفتم خوب چرا هم قبل رش*ت هم بعد رش*ت میخوایم بریم(....)گفت مگه بعدشم میخوایم بریم(....)منم یهو زد به سرمو گفتم ببین اگه دوست نداری میتونی نیای باهام...تو اصلا دوست نداری باهام بیایو...منم باهات کاری ندارم....گوشی رو قطع کردم...

از خونه ما تا اونجا که اون منتظر بود راهی نبود...تا اونجا رفتن دقیقا 9بار زنگ زد ولی اصلا جواب ندادم...چون اعصابم خیلی از دستش خورد بود خیلی... وقتی هم که رسیدم اونجا... رفتم واسه خودم سوار ماشین شدم...اونم اومد پیشم نشست...گفت علیک سلام...هیچی نگفتم...هر چی حرف میزد هیچی نمیگفتم به بیرون پنجره فقط نگاه میکردم...تا رسیدن رش*ت خوابیدم حتی یه بار نگاشم نکردم الهی بمیرم خیلی اذیتش کردم ولی خوب تقصیر اونم بود دیگه..

اخه دیشبش رفته بود آرایشگاه کلی خوکشلی شده بود..همش دوست داشتم نگاش کنم عسلیمو ولی از غرض نمیکردم..وقتی هم که رسیدیم بیدارم کرد..پیاده شدیم هی یه چی  میگفت که خندم بیاره...اونم که استاد خنده آوردنو خر کردن من..منم که نمیتونستم جلو خودمو بگیرم خندم میگرفت..خلاصه اینطور شد که آشتی شدیم...

بعد از یه خورده دور زدن من رفتم ارایشگاه...اونم بیچاره تو خیابونا علاف بود تا من کارم تموم شه..خلاصه از دست اون ابروها واینا راحت شدم....البته ابروهام نازک شد این سری....وقتی تو اینه دیدم گفتم واااااای چرا اینقده نازک شد؟فقط یه خورده وسط داره الان....خلاصه یه نشان دختری وجود داره...بعد از 1ساعتو خورده ای رفتم پیشش...الهی قربونش بشم وقتی دید گفت خیلی بهت میاد...

بعد از اونجا هم رفتیم یه خورده مانتو نگاه کردیم..هیجا خوشم نمیومد...یه جا که پوشیدم دیدم بد نیست خوبه..رضایی هم تعریف کرد گفت بهت میاد..بعد از یه خورده دیگه چرخ زدن رفتیمو همونوخریدیم..مشکی خریدم...خیلی قشنگه مامان بابا هم خوششون اومد..خودمم که کلی الان خوشم اومده ازشو دوسش دارم..البته رضایی واسم خریدااا..به عنوان عیدی..الهی قربونت بشم من عزیزم.....دستت درد نکنه اقایی مهربونننننننم.....

بعد از اونجا هم برگشتیم لاه یج ان...رفتیم پاتوق همیشگیمونو کلی خوش گذشتو ساعت 7خورده ای بود که اومدم خونه...رضایی اومده بود که تا اخر عید بمونه ولی یه کاری واسش پیش اومد که مجبور شد برگرده تهران بعد چند روز دیگه دوباره میاد....

آها راستی یه چی یادم رفت بگم...دوشنبه که داشتم میرفتم پیشش واسش 2قارچ از پیتزایی رو که خوم شب قبل درست کرده بودم بردم...اخه بهم گفته بود بیار ببینم چی درست کردی ...بعد که خورد گفتم خووووب چه جوری بود؟ اولش کلی اذیتم کرد اما بعد کلی تعریف کردو گفت خدایی خیلی خوشمزه شده بود دستت درد نکنه... میگه خووب یه خورده خیالم راحت شد که لااقل خونه خودمون که رفتیم از گرسنگی نمیمیرم...اینو خوب بلدی درست کنی....از دست تو رضایی شیطون....big lips smiley

اینم از داستان این چند وقت..ببخشید که سرتونو در اوردم...بازم سال جدیدو بهتون تبریک میگم....اشالله سال خوبی داشته باشین..

خدا جونم حاجت همه حاجت مندان رو روا کن....حاجت منو رضایی رو هم روا کن...

آمین یا رب العالمین.......


[ ]
+
بازم دیر کردم؟

سلام به دوستای عزیز...خوب هستین؟

بازم مثل اینکه دیر کردم  هاااا؟؟؟

راستش حالم خوب نبود...بازم رفته بودم تو دپرسی....connie_wimperingbaby.gifgirl_cray.gif  آخه با اومدن رضایی موافقت نکردن...یعنی بهش مرخصی ندادن...منم خیییییییلی ناراحت شدم...چون واسه اومدنش کلی برنامه ریخته بودم که همشون به باد فنا رفت...girl_cray.gif

ولی بعدش به کمک یکی دوستای عزیزم از این حال در اومدم...هر وقت باهاش حرف میزنم کلی بهم انرژی مثبت میده و منم همه غم هام یادم میره...

دوستت دارم دوست جون مهربونم...kiss.gif

بعدشم کارخونه و دانشگاه رفتنو اینا نمیذاشت بیام..ازدیروز دیگه نمیریم دانشگاه...خوب بسه دیگه...یعنی یه هفته قبل از عید نباید به کارای خودمون برسیم؟شماها چه خبر؟چه کارا کردین؟  یه خورده خودم از خونمون بگم...خونه تقریبا کاراش تموم شده...تقریبا...فردا شستن و اینا تموم میشه بعدشم میمونه ریزه کاری...دیروز رفته بودیم واسه یکی از گلدونامون گل بخریم...یه جا رفتیم که خییلی باحال بود...وقتی رفتیم تو وسایلاشو میدیدم دلم میخواست همشونو بگیرم...خیلی وقته این مغازه اینجا هستااا ولی نمیدونم چرا ما تا حالا نرفته بودیم اونجا...!!!!!!!!

به مامان میگم ماماااااااان...وسایل جهاز منو اینجا میگیریییییی؟؟؟؟؟ پرویی رو میبینین تو رو خدا....به رضایی هم sms دادم گفتم رضایییییییی اومدم مغازه(....)اینقده وسایلاش خوشگله...ولی آدم باید یه کیسه پر پول داشته باشه تا بیاد اینجا...گفتم واااااای اینقده دوست داشتم واسه خونه منو تو کلی وسایل بخرررررررم....اونم در جواب داد...محبوبه خانومی ناز نازیه من هر جی بخوای خودم واست میخرم..،تو جون بخواه...تو هر چی بخوای شب و روز کار میکنم واست میگیرم...(عین smsرضایی بودا..)واااااای وقتی این حرف و زد داشتم دیونه میشدم...رضایی نمیدونم کی وقتش میرسه که تو بیای و این نوشته های منو بخونی ولی اینو بدون که تو خیلی مهربونی عزیزم....خیلی...

خیییییلی دوست دارم فدای تو بشم....

خلاصه گلمونو اونجا خریدیمو اومدیم....

الان اینقده خستتتتتتتتتم....آخه امروز صبح موندمو یه قسمت از دیوار حیاط رو با دستشویی پایینو بیرونی حوض واینا رو رنگ زدم...داخل حوض رو هم میخوام آبی کنم...الهیییییی ماهی های توش امسال عید میرن خونه تازه....

دیگه چی بگم؟ آها راستی یه کفش واسه عید خریدم...یه پارچه شلواری هم خریدم دادم خیاطی واسم درست کنه که هفته دیگه آماده میشه...اول میخواستم شلوار لی بخرم ولی بعد که دیدم کفش خریدم گفتم خوب با کفش  شلوار لی به تیپم نمیخوره...اونو هر وقت احتیاج داشتم میخرم...واسه مانتو هم چند جا رفتم ولی هیچی خوشم نیومد...چرا مانتوها اینطورین؟؟!!!!امسالم که رنگی رو که من دوست دارم مد شده...آبی فیروزه ای...به به...

ولی خیلی داره تکراری میشه...آخه بیرون که میری همه پوشیدن...

یه سری وسایل آرایش هم خریدم...پنککم یه خورده تیره بود رضایی هر وقت میومد بهم میگفت برنزه کردی...؟؟منم واسه همین یکی تقریبا روشن خریدم با چیزای دیگه و.....

خوب فعلا دیگه بسه... راستی 9روز دیگه بیشتر به عید نمونده هاااااااا.....بااااای..

بعدا نوشت:

بعدا نوشت۱:اومدم بگم کهmegaphone smiley کار خونمون بلاخره تموم شداااااااااااا..الان فقط ریزه کاری مونده....

بعدا نوشت۲:یه ساعت هم خریدمااااااااا...مبارکم باشه....

بعدا نوشت۳:این هفته دوشنبه یا چهارشنبه بالاخره میخوام برم یه صفایی به این ابروها بدم...

بعدا نوشت۴:یه خبر بدم دارم...دیروز با هزار امید موندم اون حوض رو که گفتم بهتون رنگ آبی زدم...ماهیهاروهم تو یه جا گذاشتیم بیرون از حوض... بعد که رنگ کردم یادمون رفت تو حیاط نذاریم...صبح مامان بیدارم کردو گفت که گربه cat scratchingماهی ها رو خورده..آخیییییییییی.. حالا منو مامان گریهههههههههه....crying out loud smiley

خیلی دلمون سوخت....خیلی خوکشلی بودن.... الهییییییی با هزار ذوق داشتم خونشونو واسشون درست میکردم ولیییییی.....girl_cray.gifangel praying

گربه عوضی بیشعور....اگه دستم بهش برسه... الهی کوفتت بشه...الهی بمیری که ماهیهای نازه منو خوردی...اون دنیا باید جواب این کارتو بدی....

به رضایی میگم رضاییییییییییی من باعث شدم اونا بمیررررررررررن....girl_cray.gif

اونم نامردی نمیکنه میگه بابا قاتتتتتل...angel prayingcrying out loud smiley

خوب دیگه فعلا....


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!